{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راهی برای نجات....

راهی برای نجات....
پارت پنجم
___________________
آروم روی پیشونیش زد نکنه خواب بوده و مزاحمش شده؟!
افکار منفی رو کنار زد لب زد:
_ س،سلام پارک ات هستم
صدای بم پسر به گوشش رسید
_ خب؟...
_ اممم...روانشناس و پزشک کیم تهیونگ ...باید باهاتون یکم حرف بزنم تا....
_ شمارم...
_چی؟!
_ شمارم رو از کجا پیدا کردی؟
_خ،خب....آقای کیم دادن ...
_ وقت ندارم قرار بیرون بزارم با کسی...
_ ف،فقط چند لحظه....
_ خودم یه روز که معلوم نیست فردا یا چند روز دیگه به ملاقات کیم میام اگر بودید همونجا باهاتون حرف میزنم ....خدانگهدار ...
_ فقط...
با صدای بوقی که شنید نفس عمیقی کشید ... این دیگه زیادی بود....اون پسر حتی از سطح تفکراتش هم بالا تر بود فحشی زیر لب داد و سوار ماشین شد تا به خونه بره ...
ویو جونگکوک_ساعت 22:06 دقیقه-سئول*
با صدای زنگ گوشی "فاکی" زیر لب گفت چرا همیشه باید چای لذت بخش شکنجه اس یه نفر مزاحمش بشه
دست های خونی شده اش رو بدون توجه به چیزی به تیشرت کشی سفیدی که از قبل هم به خون آغشته بود کشید اندام و بازو های ورزیده تو اون لباس بیش از حد خودنمایی می‌کرد...سمت گوشی رفت با دیدن شماره ناشناس خواست برگرده اما پشیمون شد پس گوشی رو برداشت و آیکون سبز رنگ رو بالا کشید ....
بعد از پایان حرفش گوشی رو روی همون میز چوبی پرت کرد و برگشت ...نگاهی به ویو روبروش انداخت ..."نوچی" زیر لب گفت
_ همون موقع لذت داشت نه الان که دردت کم شده ...مهم نیست اون دختر شاید جبران کرد ...
از اتاق بیرون رفت ...بهتر نبود با تهیونگ ملاقات می‌کرد تا ببینه قضیه از چه قراره ؟!... هرچی نباشه اون رئیس شرکت و رفیقش بود و باید از اون یکم پیروی می‌کرد...
با فکر توی سرش نگهبان رو صدا زد
_ آقای چوی...
به سرعت یه نفر وارد سالن عمارت شد
@بله قربان!
_ رئیس کیم کجاعه؟! میدونی؟!...
،بله....یعنی اول ماشین حملشون رو گم کردیم ولی موفق شدیم بفهمیم کجا هستن
_ خب؟!
@تو بیمارستان سلامت روان هوک ول (ماه سیاه)قرار دارند...وقت ملاقات میخواید؟
_ فردا.
@چشم.
بعد از خروج آقای چوی از سالن عمارت سمت مبل سه نفره روبرو تلوزیون رفت و نشست ...بطری ویسکی که از دیشب هنوز نصفش مونده بود رو برداشت و یه ضرب سر کشید ....
پرش زمانی.یکشنبه_ساعت 10:38 دقیقه صبح_بیمارستان سلامت روان هوک ول*

کش و قوسی به بدنش داد و از روی تخت بلند شد تا دست و صورتش رو بشوره ...همون لحظه در باز شد و قامت بزرگ نگهبانی داخل چارچوب در نمایان شد
@ملاقاتی داری.
با فکر اون دختر "پوفی" زیر لب گفت ...چرا یه روز ولش نمی‌کرد...
_ دکتر پارک رو میگی؟!
نگهبان کمی مکث کرد و لب زد:
@ نه...جئون جونگکوک
قبل از اینکه حرفی بزنه صدای شخص سومی داخل اتاق پیچید
_ برو بیرون نگهبان!
نگهبان تعظیم کوتاهی کرد و در رو پشت سرش بست
نگاهی به پسر روی تخت با موهای تقریبا آشفته کرد
_ قبلا زودتر بیدار میشدی کیم!
_ قبلا کار داشتم...
_ بهتره یه کاری کنی سریعتر از اینجا بیای بیرون ...چون به کمکت نیاز داریم
_ برای همین اومدی؟...خوب میدونم بدون منم میتونی مشکل همه چی رو حل کنی جونگکوک
_ این بخش فرعی دلیل اومدنم بود که با این حال مهمه ...اما...اون دختره چی میگه؟!تو شماره من رو دادی بهش؟!...باید باهاش راه بیام یا...کارشو یه سره کنم مثل دکتر لی؟!...میدونی که...
قبل از اینکه حرفش کامل بشه تهیونگ آروم یقه کت چرم پسر رو تو مشتش گرفت و لب زد
_ اتفاقی برای این دختر بیافته یه مو از سرش کم بشه تو باید جواب بدی جئون جونگکوک ...فهمیدی؟!
پسر تک خنده ایی کرد و کتش رو از تو مشت رفیقش بیرون کشید و کمر خم شده اش رو صاف کرد
_انقدر برات مهم شده؟!...اوه پسر نکنه چند روزه دل و دادی رفت؟!
_خفه شو
_ من هم دعوتم دیگه؟! بدون من که نمیشه...
_ جونگکوک!...فقط چون صرفا مثل بقیه نیست نمیخوام اتفاقی براش بیافته
_ خوب بلدی خودتو قانع کنی....

نظر یادت نره رفیقم!
#bts#army#fake#BTS#ARMY#BANGTAN#FAKE
دیدگاه ها (۹)

راهی برای نجات....پارت ششم_____________________جونگکوک!....ف...

راهی برای نجات....پارت هفتم________________________با صدای م...

راهی برای نجات ......پارت چهارم_________________*قابل توجه د...

راهی برای نجات....پارت سوم______________ویو ات وارد دفتر کار...

خون و مخملpart =۲ – اولین دزدیهمون شب – خونه‌ی امن در شمال س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط