{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت میکرد. خداگفت: چیزی از من

روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت میکرد. خداگفت: چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است و هر که امد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن ، دیگری پایی برای دویدن ، یکی جثه ای بزرگ ، ان یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی اسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو امد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز، نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه اسمانی و نه دریا، تنها کمی از خودت، تنها کمی از خودت را به من بده........
دیدگاه ها (۲)

یک تیر فقط زمانی قابل پرتاب است که کمان به عقب کشیده شود، پس...

آدما...مثه چای نپتون هستند،تا وقتی که تو آب جوش نیافتن،رنگ پ...

بـــرندهگــوش می دهــدبازنــدهفقط منتظر رسیدن نوبت خودبرای ح...

خدایا  توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم.بیش از آنک...

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

...My evil angel...پارت ¹⁴🪽🔥 فصل دومکوچولو🎀...صبح روز بعد......

قمار آخر قسمت دوم: عمارتماشین مشکی آرام از خیابان‌های خیس عب...

سلام و احترام 🌹آدم‌های بزرگ قامتشان بلندتر نیست! خانه‌شان بز...

قسمت ۱: بازگشت به کوچه‌هایخاکستریصدای تند و تیز قطار زیرزمین...

👑 The King’s Artist 🎨شخصیت‌هایونادختری جوان، شاداب و پرانرژی...

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط