Forced marriage
Forced marriage
Part8
زنگ زدم به جین و دعوتش کردم میخواستم هر طور که شده حرص تهیونگ در بیارم
اول از همه رفتم دوش گرفتم یکی از قشنگترین لباسامو پوشیدم آرایش کردم
یکم خوراکی و غذا سفارش دادم
برای آخرین بار به خودم نگاه کردم از اتاقم بیرون رفتم
تهیونگ و هانا کنار هم نشسته بودن که با صدای کفشام به طرف من برگشتن
بدون توجه بهشون روی مبل نشستم
-جایی داری میری؟
+نه
-پس...این لباسا واسه چیه؟
که صدای زنگ در اومد
+الان میبینی
رفتم سمت در بازش کردم جین بود
& سلام بر خانم کوچولو
و دسته گلی که برام خریده بود جلوم گرفت
خنده م گرفته بود
+مرسی
بازوش گرفتم به داخل راهنماییش کردم
قیافه تهیونگ و هانا وقتی مارو دیدن دیدنی بود
-جنا ایشون؟!
+اوه معرفی نکردم جین دوست قدیمی و صمیمی من
&خوشوقتم
تهیونگ با اون نگاه عجیبش به جین دست داد
نشسته بودیم که
×جنا گفتی دوست قدیمی هستین چطور آشنا شدین؟
+خب ما از دوران دانشگاه باهم دوستیم جینم وکیله باهم یه جا کار میکنیم
×اوه
که جین روبه هانا گفت
& خب شما خودتون معرفی نکردید
×من هانام دوست دختر تهیونگ
&دوست دختر!
که صدای در اومد
+خب خوراکی هم رسید
(ویو تهیونگ)
بعد اون اتفاق جنا از اتاقش بیرون نیومد با هانا فیلم میدیدیم که صدایی از سمت پله ها اومد وقتی به سمت پله ها نگاه کردم جنا دیدم چقدر قشنگ شده بود
موقعی که صدای در اومد خیلی کنجکاو شدم یعنی کسیو دعوت کرده؟ و اون کیه که به خاطرش اینقدر خودشو قشنگ کرده
جین...اون نمیدونم چرا حس خوبی بهش نداشتم
جنا رفت سمت در تا خوراکی هارو تحویل بگیره که
&خانم کوچولو کمک نمیخوای؟
+نه مرسی آوردمشون
هه! خانم کوچولو؟
کسی چیزی نمیگفت که بلاخره اون پسره جین رفت
جنا هم همراهش سمت در رفت چرا انقدر طول کشید؟
که بلاخره اومد فقط یه شب بخیر گفت رفت بالا
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake
Part8
زنگ زدم به جین و دعوتش کردم میخواستم هر طور که شده حرص تهیونگ در بیارم
اول از همه رفتم دوش گرفتم یکی از قشنگترین لباسامو پوشیدم آرایش کردم
یکم خوراکی و غذا سفارش دادم
برای آخرین بار به خودم نگاه کردم از اتاقم بیرون رفتم
تهیونگ و هانا کنار هم نشسته بودن که با صدای کفشام به طرف من برگشتن
بدون توجه بهشون روی مبل نشستم
-جایی داری میری؟
+نه
-پس...این لباسا واسه چیه؟
که صدای زنگ در اومد
+الان میبینی
رفتم سمت در بازش کردم جین بود
& سلام بر خانم کوچولو
و دسته گلی که برام خریده بود جلوم گرفت
خنده م گرفته بود
+مرسی
بازوش گرفتم به داخل راهنماییش کردم
قیافه تهیونگ و هانا وقتی مارو دیدن دیدنی بود
-جنا ایشون؟!
+اوه معرفی نکردم جین دوست قدیمی و صمیمی من
&خوشوقتم
تهیونگ با اون نگاه عجیبش به جین دست داد
نشسته بودیم که
×جنا گفتی دوست قدیمی هستین چطور آشنا شدین؟
+خب ما از دوران دانشگاه باهم دوستیم جینم وکیله باهم یه جا کار میکنیم
×اوه
که جین روبه هانا گفت
& خب شما خودتون معرفی نکردید
×من هانام دوست دختر تهیونگ
&دوست دختر!
که صدای در اومد
+خب خوراکی هم رسید
(ویو تهیونگ)
بعد اون اتفاق جنا از اتاقش بیرون نیومد با هانا فیلم میدیدیم که صدایی از سمت پله ها اومد وقتی به سمت پله ها نگاه کردم جنا دیدم چقدر قشنگ شده بود
موقعی که صدای در اومد خیلی کنجکاو شدم یعنی کسیو دعوت کرده؟ و اون کیه که به خاطرش اینقدر خودشو قشنگ کرده
جین...اون نمیدونم چرا حس خوبی بهش نداشتم
جنا رفت سمت در تا خوراکی هارو تحویل بگیره که
&خانم کوچولو کمک نمیخوای؟
+نه مرسی آوردمشون
هه! خانم کوچولو؟
کسی چیزی نمیگفت که بلاخره اون پسره جین رفت
جنا هم همراهش سمت در رفت چرا انقدر طول کشید؟
که بلاخره اومد فقط یه شب بخیر گفت رفت بالا
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake
- ۲۷۲
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط