{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کل خاندانمون نشسته بودن

کل خاندانمون نشسته بودن

. داییم بهم گفت :

تو خیلی دلقکی، باید بجای میمون، تو رو میفرستادند فضا،

منم یکم اندیشه کردم و گفتم :

حلال زاده به داییش میره!


یه سکوته خاصی همجارو گرفت اون

لحظه!!!
دیدگاه ها (۹)

دنياچيست؟ سرزمينى پر از دردوغم،پرازبى وفايى،پرازتنهايى .هرگا...

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻋﻮﺽ ﺷﺪﻩ :ﯾﮏ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻣﺜﻞ ﺩﻓﺘﺮﻫﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﮐﺎﻫﯽ ﺑﻮﺩﯾﻢﺩﻭ ﺑﻪ ﺩ...

بسلامتیاونی ک تو دلم درخشید!ولی دیگه''دوسش ندارم''ببخشید...

هرجاکه محرم شدی چشم ازخیانت بار دار.که بسامحرم بایک نقطه مجر...

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

مهمونی خطرناکپارت=7ویو ات:بعد از اینکه کوک بهم توضیح داد یکم...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: نهو بعد از اینکه همه چیو...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

P²⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط