⭐پارت۳۱/کما⭐
⭐پارت۳۱/کما⭐
✨پارت آخر✨
(زمان حال)
+مات مبهوت به چراغا نگاه میکردم بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و برگشتم تا از تهیونک بپرسم که کار تو بود یا نه که دیدم تهیونگ زانو زدی و یه حلقه توی دستاشه
تهیونگ: آت ... همیشه و همیشه وقتی اونقدر ناز میگو میخوردی و ذوق میکردی بهت خیره میشدم وقتی پیانو میزدی بیشتر از اینکه حواسم به آهنگ باشه حواسم به تو بود وقتی اون اتفاق افتاد من پشیمون بودم که چرا بهت اعتراف نکردم بعد از اینکه به هوش اومدی با خودم گفتم دیگه نمیخوام از دستت بدم تو همون ماه شبای تاریکم بودی دقیقا نمیدونم حسم بهت از کی شروع شد ولی از همون روز تنها فکر و ذکرم تو بودی پس حالا که دارم برای بار دوم ازت خواستگاری میکنم خیلی خوشحالم
آت با من ازدواج میکنی؟
+تهیونگ هم بلد بود این جوری حرف بزنه و دل ادمو ببره؟
آت:عشقم من همیشه احساسمو نسبت بهت سرکوب کردم چون نمیدونستم اگه بهت بگم چیکار میکنی ممکن بود به بابا و مامان بگی یا ازم متنفر بشی من دوست دارم تهیونگ خیلی دوست دارم ولی یه مشکلی هست میدونی....
تهیونگ:آت هر مشکلی هم باشه من تورو دوست دارم و هیچ چی نمیتونه جلوی منو بگیره بهم بگو که باهام ازدواج میکنی بگو
آت:تهیونگ بابا و مامان چی؟ اگه نزارن چی؟
-دیگه نمیتونستم جلو خودمو بگیرم واسه همین پا شدم و محکم گردنشوگرفتم و خیلی خشن لباشو خوردم(لباش تموم نشه تهیونگ؟😂)
-دیگه واقعا دیوونه شده بودم واسه همین فک کردم که آت اذیت شده و ولش کردم
تهیونگ:آت ببخشید نتونستم خودمو کنترل کنم
آت:تهیونگ اولین بارمون نیست که
+داشتم فکر میکردم چیکار کنیم که....
پدر:ات؟
آت:بابااا؟؟بابا بخدا ما کاری نمیکردیم فقط ..
پدر:من همه چیزو دیدم حالا که همون دوست دارین بجای اینکه تورو به یه پسر غریبه بدم به مورد اعتماد ترین کسم به پسرم میدمت خوش بخت بشی دخترم
تهیومگ:مرسی پدر زن🌚
آت:بابا جون مرسی که به نظرمون احترام میذارین🥲
پدر:خیلی خب دیگه من میرم تهیونگ تو خواستگاری تو تموم کن
تهیونگ:باشه
آت با من ازدواج میکنی؟
آت:ارههه
-حلقه رو بهش دادم و پاشدم و آروم لبامو به سمت لبای آت بردم و چشامو بستم تا ببوسمش
آت:تهیونگ بابا داره نگاه میکنه
-بخاطر حرفش سریع تر لبامو به لباش چسبوندم تا بهش نشون بدم که خجالت نمیکشم جلو پدرم ببوسمش
+آخه این پسره چرا خجالت نمیکشه؟با این حال بی خیالش شدم و همراهیش کردم ....
پایان فیک ۳۰ پارتیمون🥹🥹
لایک کنین ناموسا خسته شدم از تایپ کردن
تو کامنتا نظرتون رو کلا نسبت به فیکم بگید ممنون♥️
حالا هم نمیخوای فالوم کنی¿
نویسنده:yeon🦊
✨پارت آخر✨
(زمان حال)
+مات مبهوت به چراغا نگاه میکردم بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و برگشتم تا از تهیونک بپرسم که کار تو بود یا نه که دیدم تهیونگ زانو زدی و یه حلقه توی دستاشه
تهیونگ: آت ... همیشه و همیشه وقتی اونقدر ناز میگو میخوردی و ذوق میکردی بهت خیره میشدم وقتی پیانو میزدی بیشتر از اینکه حواسم به آهنگ باشه حواسم به تو بود وقتی اون اتفاق افتاد من پشیمون بودم که چرا بهت اعتراف نکردم بعد از اینکه به هوش اومدی با خودم گفتم دیگه نمیخوام از دستت بدم تو همون ماه شبای تاریکم بودی دقیقا نمیدونم حسم بهت از کی شروع شد ولی از همون روز تنها فکر و ذکرم تو بودی پس حالا که دارم برای بار دوم ازت خواستگاری میکنم خیلی خوشحالم
آت با من ازدواج میکنی؟
+تهیونگ هم بلد بود این جوری حرف بزنه و دل ادمو ببره؟
آت:عشقم من همیشه احساسمو نسبت بهت سرکوب کردم چون نمیدونستم اگه بهت بگم چیکار میکنی ممکن بود به بابا و مامان بگی یا ازم متنفر بشی من دوست دارم تهیونگ خیلی دوست دارم ولی یه مشکلی هست میدونی....
تهیونگ:آت هر مشکلی هم باشه من تورو دوست دارم و هیچ چی نمیتونه جلوی منو بگیره بهم بگو که باهام ازدواج میکنی بگو
آت:تهیونگ بابا و مامان چی؟ اگه نزارن چی؟
-دیگه نمیتونستم جلو خودمو بگیرم واسه همین پا شدم و محکم گردنشوگرفتم و خیلی خشن لباشو خوردم(لباش تموم نشه تهیونگ؟😂)
-دیگه واقعا دیوونه شده بودم واسه همین فک کردم که آت اذیت شده و ولش کردم
تهیونگ:آت ببخشید نتونستم خودمو کنترل کنم
آت:تهیونگ اولین بارمون نیست که
+داشتم فکر میکردم چیکار کنیم که....
پدر:ات؟
آت:بابااا؟؟بابا بخدا ما کاری نمیکردیم فقط ..
پدر:من همه چیزو دیدم حالا که همون دوست دارین بجای اینکه تورو به یه پسر غریبه بدم به مورد اعتماد ترین کسم به پسرم میدمت خوش بخت بشی دخترم
تهیومگ:مرسی پدر زن🌚
آت:بابا جون مرسی که به نظرمون احترام میذارین🥲
پدر:خیلی خب دیگه من میرم تهیونگ تو خواستگاری تو تموم کن
تهیونگ:باشه
آت با من ازدواج میکنی؟
آت:ارههه
-حلقه رو بهش دادم و پاشدم و آروم لبامو به سمت لبای آت بردم و چشامو بستم تا ببوسمش
آت:تهیونگ بابا داره نگاه میکنه
-بخاطر حرفش سریع تر لبامو به لباش چسبوندم تا بهش نشون بدم که خجالت نمیکشم جلو پدرم ببوسمش
+آخه این پسره چرا خجالت نمیکشه؟با این حال بی خیالش شدم و همراهیش کردم ....
پایان فیک ۳۰ پارتیمون🥹🥹
لایک کنین ناموسا خسته شدم از تایپ کردن
تو کامنتا نظرتون رو کلا نسبت به فیکم بگید ممنون♥️
حالا هم نمیخوای فالوم کنی¿
نویسنده:yeon🦊
- ۴.۷k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط