{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۰/کما⭐‌

پارت ۳۰/کما⭐‌

کوک:لو برید؟

آت:تهوینگ میخوای بهش بگیم؟

تهیونگ:خب معلومه من دوست دارم زود تر همه بفهمند که تو دوست دختر می

کوک:دوست دختر؟

آت:کوک منو تهیونک تو رابطه ایم

کوک:تو رابطه این؟
تهیونگ:چند دفعه باید بگم اره دیگه

کوک:پشماممممممم شما خواهر برادرین!

آت:خواهر برادر ناتنی

کوک:من دیگه نمی‌کشم این دیگه چه سمی بود

تهیونگ:اره بهتره تو بری
+هر کدومشون رفتیم اتاق خودمون و مشغول کار شدیم (راستش من کار سنگینی نداشتم و فقط متن هارو کپی میکردم و می‌نوشتم بعد میفرستادم به کوک تا ترجمه بشن آخر سر کوک می‌فرستاد به تهیونگ تا نهاییشون کنه
بعد ۲ ساعت که کارم تموم شد رفتم دفتر تهیونگ و وارد شدم

ات:سلام آقای ئیس خوب هستین؟کارتون کی تموم میشه؟(به شوخی رسمی حرف میزد)

تهیونگ:عزیزم یکم طول می‌کشه ولی...

+بلند شد و اومد سمتم چون قدش بلند بود یخورده خم شد تا درست جلو صورتم باشه
و اینجوری جملشو تموم کرد

تهیونگ:ولی اگه یه بوس بهم بدی شاید زود تر تموم بشه

آت:کور خوندی همین جا منتظرم

تهیونگ:آخه دست شما نیست که من می‌خوام دوست دخترم ببوسم به شما ربطی داره؟

آت:معلومه که ربط داره من دوست دختر...

+نذاشت حرفمو تموم کنم و این طوری ساکتم کرد
لباشو گذاشت رو لبام و خستگی کارو رو خالی کرد .با شدت زیادی به بوسیدنم ادامه داد بعد از چند دقیقه لباشو برداشت درست همون موقع که منم خمار شده بودم و میخواستم ببوسمش یه حسرتی روی دلم گذاشت که نگو

تهیونگ:آفرین دختر خوب ساکت باش الان دوست پسرت کارش تموم میشه باهم میریم بیرون..
آت:.../

(بعد ۵ دقیقه )
تهیونگ:خب بیا بریم

آت:تمومه؟
تهیونگ:ارع تو جلو تر برو من کامپیوترم خاموش کنم وسایلامو بردارم میام

آت:اوکی
+وقتی از آسانسور اومدم پایین سالن خیلی تاریک بود و ترسیده بودم یه صدایی میومد منم عقب عقب قدم برمی داشتم که خوردم به یه چیز سفت از ترس قلبم افتاده بود تو شورتم.....راوی ---->(😂)
+برگشتم دیدم تهیونگه
آت:چرا مثل اجنه ای؟
تهیومگ:نرسیدی نگران نباش من پیشتم

آت:کی ترسیده من؟
تهیونگ:فقط بیا
+دستمو گرفت و من پشت سرش میومدم وقتی به بیرون شرکت رسیدیم دیدم همه جا روشن شد این چراغا کار تهیونگ بود؟

(چند دقیقه پیش)
تهیونگ:آفرین دختر خوب ساکت باش الان دوست پسرت کارش تموم میشه باهم میریم بیرون..
-به کوک پیام دادم و گفتم چراغایی که نصبشون کردم به بیرون شرکت با دوربین نگاه کن و وقتی رفتیم بیرون روشنشون کن
کوک هم گفت اوکی و خیالم راحت شد راستش نمی‌دونستم قراره باز رد بشم ولی من بیخیالش نمیشدم و همین طور ازش خواستگاری میکردم

پارت بعدی پارت آخره♥️
دیدگاه ها (۲)

⭐‌پارت۳۱/کما⭐‌✨‌پارت آخر✨‌(زمان حال)+مات مبهوت به چراغا نگاه...

ع چقده من...

⭐‌پارت ۲۹/کما⭐‌پدر:به به دست گلامون اومدن این طوری می‌خواین ...

⭐‌پارت۲۸/کما⭐‌آت:تهیونگ باشه باشه فهمیدم بیا دیگه واقعا بریم...

پارت ۷ات: چیزی شده؟( کیوت)تهیونگ: امممم..خب...امشب یه مهمونی...

شب تولدم پارت 2ات: مرسیپرش ساعت 9جونگ کوک: بریم وسایل رو بزا...

شب تولدمپارت 32 فصل دوم پارت3جیمین: نظرتونه بازی جرعت حقیقت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط