پارت
پارت ۸
قلب سیاه
و کوک هم عاشق ا/ت میشه ولی ا/ت اینو نمی دونست و هنوزم نمی دونه کوک عاشقشه..... سال ها می گذره و عشق پنهانشون بیشتر و بیشتر میشه ،ا/ت کلی عکس و فیلم و کادو و دفتر خاطرات از کوک داشت تا اینکه یه روز....ا/ت کوک رو می بینه که یه دختر تو اتاق کوک و باهم دارن می خندن و همونجا ا/ت قلبش می شکنه و فک میکنه دوست دختر کوک و برای اینکه بتونه کوک رو فراموش کنه با سوهو وارد رابطه میشه و سعی می کنه با سوهو علاقشو با کوک کمتر کنه،ازش دور شه، و مثل قبل نباشه.....
(حالا بر می گردیم به حال)
مامان و بابا توی سفر کاری تو ژاپنن و ا/ت و کوک باهم تو خونه تنهان.... کوک در حال کتاب خوندن و ا/ت حاضر میشه و با یه لباس قرمز کوتاه جذب که پشتش لخت و جلوش یذره از سینه هاشو برجسته نشون میده می پوشه و روش پالتو مشکی می پوشه که کوک بهش گیر نده (ا/ت ۱۷ سالشه و کوک ۲۲ و برادر ناتنی شه)
اروم از طبقه میاد پایین و میره سمت در که همین که سمت در میره دستگیره در رو باز کنه کوک راهشو مسدود می کنه.
کوک:کجا میری؟ کوک یه نگاه به سر تا پای ا/ت می ندازه و اخم می کنه... ا/ت هم که دست پاچه شده نمی دونه چی بگه.. ا/ت: دارم....م..میرم بیرون با دوستم..م..میلا....اره... سرم پایین بود و نمی تونستم به چشمای کوک نگاه کنم
کوک:نگام کن ا/ت...می دونستی دروغگو خوبی نیستی.. با دستش چونه ا/ت اروم بالا اورد و مجبور شد به کوک نگاه کنه...
ا/ت: راستش.......
خودم خیلی از اینجا به بعدو دوست دارم..تا پارت ۱۲ نوشتم لایکا رو ببرید بالا سریع پارتارو بذارم و اگه درخواستی دارین بگین:")
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
و کوک هم عاشق ا/ت میشه ولی ا/ت اینو نمی دونست و هنوزم نمی دونه کوک عاشقشه..... سال ها می گذره و عشق پنهانشون بیشتر و بیشتر میشه ،ا/ت کلی عکس و فیلم و کادو و دفتر خاطرات از کوک داشت تا اینکه یه روز....ا/ت کوک رو می بینه که یه دختر تو اتاق کوک و باهم دارن می خندن و همونجا ا/ت قلبش می شکنه و فک میکنه دوست دختر کوک و برای اینکه بتونه کوک رو فراموش کنه با سوهو وارد رابطه میشه و سعی می کنه با سوهو علاقشو با کوک کمتر کنه،ازش دور شه، و مثل قبل نباشه.....
(حالا بر می گردیم به حال)
مامان و بابا توی سفر کاری تو ژاپنن و ا/ت و کوک باهم تو خونه تنهان.... کوک در حال کتاب خوندن و ا/ت حاضر میشه و با یه لباس قرمز کوتاه جذب که پشتش لخت و جلوش یذره از سینه هاشو برجسته نشون میده می پوشه و روش پالتو مشکی می پوشه که کوک بهش گیر نده (ا/ت ۱۷ سالشه و کوک ۲۲ و برادر ناتنی شه)
اروم از طبقه میاد پایین و میره سمت در که همین که سمت در میره دستگیره در رو باز کنه کوک راهشو مسدود می کنه.
کوک:کجا میری؟ کوک یه نگاه به سر تا پای ا/ت می ندازه و اخم می کنه... ا/ت هم که دست پاچه شده نمی دونه چی بگه.. ا/ت: دارم....م..میرم بیرون با دوستم..م..میلا....اره... سرم پایین بود و نمی تونستم به چشمای کوک نگاه کنم
کوک:نگام کن ا/ت...می دونستی دروغگو خوبی نیستی.. با دستش چونه ا/ت اروم بالا اورد و مجبور شد به کوک نگاه کنه...
ا/ت: راستش.......
خودم خیلی از اینجا به بعدو دوست دارم..تا پارت ۱۲ نوشتم لایکا رو ببرید بالا سریع پارتارو بذارم و اگه درخواستی دارین بگین:")
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۱۱.۵k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط