{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی

تکپارتی
موضوع:(وقتی مست می‌کنه)
بنگچان/ا.ت

اون روز پسرا کنسرت داشتن و بخاطر همون چان از صبح زود رفته بود کمپانی تا برای کنسرت آماده بشه.
تو هم تو خونه نشسته بودی و قرار بود کنسرت رو از تو گوشی ببینی.
ساعت پنج، تو رفتی رو تخت دراز کشیدی و کلی خوراکی ریختی دورت(کنسرته هاا مگه فیلم سینمایی داری میبینی؟) و منتظر موندی تا کنسرت شروع بشه.
بلاخره پسرا اومدن رو استیج و شروع کردن به خوندن..
.
.
ساعت ۸ بود که پسرا خدافظی کردن و برگشتن پشت صحنه..
با تموم شدن اجرا تو هم از جات بلند شدی و خوراکی هارو جمع کردی تا وقتی که چان اومد اتاق رو شلوغ نبینه.
فکر میکردی بعد از اینکه کنسرت تموم بشه چان فورا میاد خونه ولی خب متاسفانه اوضاع اونطوری که فکرشو میکردی پیش نرفت!
یک ساعت از زمانی که کنسرت تموم شده بود می‌گذشت و تو با فکر اینکه، داره وسایلش رو جمع میکنه تا برگرده خونه؛ خودتو آروم کردی.
دوباره منتظر موندی.
مدام تو خونه می‌چرخیدی تا بتونی هواست رو پرت کنی اما خب باید بگم که تمام ذهنت پیش چان بود!
نمیتونستی از فکر کردن بهش دست بکشی. دیر کردن اون مرد برای برگشتن به خونه طوری ذهنت رو مشغول کرده بود که حتی نفهمیدی لیوان تو دستت کی افتاد رو زمین و تبدیل به تیکه های زیر شد!
خم شدی به سمت زمین تا خورده های شیشه رو جمع کنی که یهو تیکه ای از شیشه ها فرو رفت تو دستت.
خون از دستت جاری شد و چند قطره روی زمین ریخت اما تو بلافاصله به سمت سینک رفتی و دستت رو گرفتی زیر آب..
.
.
بعد از بستن دستت، البته با سختی برگشتی تا دوباره خورده شیشه هارو جمع کنی. اینبار جارو آوردی تا دوباره دستت رو نبری.
شیشه ها رو ریختی تو پلاستیک و انداختی دور و رفتی سمت مبل و نشستی.
نگاهی به ساعت کردی که ۱۲ شب رو نشون میداد..
سرت رو انداختی پایین و به دست پاندپیچی شدت نگاه کردی..
هنوزم درد میکرد و میسوخت اما این درد نمیتونست جلوی فکر های بدی که به ذهنت میومد رو بگیره و هواست رو پرت کنه.
.
.
حدود نیم ساعت گذشت و بلاخره صدای چرخیدن کلید تو قفل در رو شنیدی.
به سرعت از جات بلند شدی و به سمت در رفتی که یهو یه جسم سنگینی تو بغلت فرود اومد.
چان بود..ولی مثل اینکه زیاد هوشیار نبود چون مدام زیر لب اهنگ میخوند(تروخدا بگو چی داره میخونه اینا همش اسپولهع🤣)
اون رفته بود بار چون زیادی بوی الکل میداد..
به سختی جا به جاش کردی و بردیش سمت مبل و گذاشتی تا بشینه.
بعد از اون خواستی به طرف آشپزخونه بری تا براش آب بیاری که یهو دستت رو گرفت و کشید سمت خودش و همین باعث شد روی پاش فرود بیای.
اون دستاشو محکم دور کمرت حلقه کرد و تورو بیشتر چسبود به خودش..
خیلی آروم سرش رو گذاشت رو شونت اما هنوزم صدای زمزمه هاشو می‌شنیدی..

ا.ت: چان..تا این موقع بار بودی؟ می‌دونی چقدر نگرانت شدم؟

وقتی صداتو شنید بدون اینکه سرش رو از رو شونت برداره شروع کرد به حرف زدن..اما لحنش هنوزم مست بود..

چان: خیلی نگرانم شدی؟
-من متاسفم ا.ت..
-بعد از کنسرت جی وای پی هممونو برد بار..(جی وای پی خدا لعنتت کنه دختر مردمو تا دم مرگ بردییی)
ا.ت: چرا بهم خبر ندادی..؟
چان: گوشیم خاموش شده بود..

نفس عمیقی کشیدی و دستتو نوازش بار رو کمرش کشیدی..

ا.ت: اشکال نداره..همین که میبنم خوبی، به همه چی می‌ارزه.

یکم بعد متوجه نفس های منظمش شدی..اون همونجا تو بغلت خوابیده بود..
تا صبح از تو بغلت تکون نخورد و جدا نشد..
اما وقتی که از خواب بیدار شد و دستت رو دید..باید بگم که طوری رفتار کرد که انگار تیر خورده بودی یا دستتو قطع کرده بودی😑
اما خب با دیدن دستت همش خودشو سرزنش میکرد که تو با بدبختی تونستی راضیش کنی که اون موضوع تقصیر چان نبوده🙂
بلاخره بعد از کلی سر رو کله زدن باهم تو بغل هم نشستید و فیلم دیدی و چان تا وقتی که دستت خوب نشده بود اجازه نداد که کار کنی☺️(خدا بده از مردا🫠)
End.
دیدگاه ها (۲)

سناریوموضوع:(وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن)«ورژن اندا...

تکپارتیچرا تنهام گذاشتی؟جیسونگمثل هر شب، دوباره رفته بود به ...

تکپارتیموضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکارای خانومش گرم...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط