پارت دوم
پارت دوم
موجودِ سایهخوار غرش کرد.
صدایش مثل فرو ریختن صخرهها بود.
بدنی از تاریکی، چشمانی همچون آتش و دستانی بلند که انگار میخواست همهچیز را در خودش ببلعد.
لیرا با تمام توان سپر نورانی ساخت تا از جیمین محافظت کند، اما قدرت سایهخوار بسیار زیاد بود.
سپر ترک برداشت.
– جیمین، گوش کن!
قدرتت درون گردنبنده، اما فقط زمانی بیدار میشه که قلبت با هدفی پاک بتپه.
باید انتخاب کنی:
میخوای فرار کنی... یا بجنگی؟
جیمین نگاهی به هیولای روبرویش انداخت. درون خودش چیزی مثل شعلهای ضعیف حس میکرد... اما این شعله شروع کرد به بزرگ شدن.
خاطرههایی جلوی چشمانش رژه رفت:
لبخند مادرش، دوستانش، روزهایی که برای رویاهاش جنگید، و حالا... دختری که از او انتظار نجات داشت.
او قدمی جلو رفت.
گردنبندش ناگهان درخشش گرفت.
نور آن آسمان را شکافت و به رنگ سرخ ماه درآمد.
نور، درون بدنش جریان پیدا کرد. و ناگهان...
پَرهای نقرهای پشتش ظاهر شدند.
لباسش به جامهای بافته از مهتاب و طلسم تبدیل شد.
چشمهایش درخشش سفید گرفتند.
– من نمیدونم چرا منو انتخاب کردین... ولی حالا که اینجام، نمیذارم هیچکس آسیب ببینه.
او دستش را بالا گرفت.
از کف دستش نوری به شکل نیزه بیرون زد و با سرعت به سمت سایهخوار پرتاب شد. موجود غرش بلندی کرد و عقب نشست. بخشی از بدنش دود شد.
لیرا با ناباوری زمزمه کرد:
– قدرت خـــونِ ماه... فعال شده...
اما نبرد هنوز تمام نشده بود.
سایهخوار عقبنشینی نکرد.
برعکس، حالا قویتر و خشمگینتر از قبل بود.
لیرا گفت:
– هنوز فقط بخش کوچیکی از قدرتتو بیدار کردی. برای شکست واقعی اونا، باید سه مهر شکسته بشه...
و اون مهرها، هرکدوم در دنیایی جداگانه مخفی شدن.
جیمین نفس عمیقی کشید.
– پس بریم دنبالشون...
---
چند روز گذشته بود.
جیمین و لیرا با کمک گردنبند، از طریق پورتالی باستانی وارد نخستین دنیای مهرها شدند:
دنیای تاریکیِ خالص.
اینجا جایی بود که زمان از حرکت ایستاده بود. هیچ خورشیدی نبود، فقط سایه و سکوت. موجودات این سرزمین با افکار منفی انسانها تغذیه میکردند.
خشم، حسادت، پشیمانی...
– مراقب باش، جیمین.
اینجا چیزی رو که توی دلت پنهان کردی، زنده میکنه
– لیرا این را با نگرانی گفت.
جیمین چیزی نگفت.
اما قلبش سنگین بود.
او همیشه درگیر حس گناهی پنهان بود...
اینکه شاید هیچوقت برای خودش زندگی نکرده بود.
همیشه برای خواستههای دیگران، برای ترسهاش، برای فرار از رنج گذشته...
به قلب این دنیا رسیدند. و ناگهان... هوا سرد شد.
لیرا فریاد زد:
– اینجا شروع امتحانه!
ادامه دارد....
موجودِ سایهخوار غرش کرد.
صدایش مثل فرو ریختن صخرهها بود.
بدنی از تاریکی، چشمانی همچون آتش و دستانی بلند که انگار میخواست همهچیز را در خودش ببلعد.
لیرا با تمام توان سپر نورانی ساخت تا از جیمین محافظت کند، اما قدرت سایهخوار بسیار زیاد بود.
سپر ترک برداشت.
– جیمین، گوش کن!
قدرتت درون گردنبنده، اما فقط زمانی بیدار میشه که قلبت با هدفی پاک بتپه.
باید انتخاب کنی:
میخوای فرار کنی... یا بجنگی؟
جیمین نگاهی به هیولای روبرویش انداخت. درون خودش چیزی مثل شعلهای ضعیف حس میکرد... اما این شعله شروع کرد به بزرگ شدن.
خاطرههایی جلوی چشمانش رژه رفت:
لبخند مادرش، دوستانش، روزهایی که برای رویاهاش جنگید، و حالا... دختری که از او انتظار نجات داشت.
او قدمی جلو رفت.
گردنبندش ناگهان درخشش گرفت.
نور آن آسمان را شکافت و به رنگ سرخ ماه درآمد.
نور، درون بدنش جریان پیدا کرد. و ناگهان...
پَرهای نقرهای پشتش ظاهر شدند.
لباسش به جامهای بافته از مهتاب و طلسم تبدیل شد.
چشمهایش درخشش سفید گرفتند.
– من نمیدونم چرا منو انتخاب کردین... ولی حالا که اینجام، نمیذارم هیچکس آسیب ببینه.
او دستش را بالا گرفت.
از کف دستش نوری به شکل نیزه بیرون زد و با سرعت به سمت سایهخوار پرتاب شد. موجود غرش بلندی کرد و عقب نشست. بخشی از بدنش دود شد.
لیرا با ناباوری زمزمه کرد:
– قدرت خـــونِ ماه... فعال شده...
اما نبرد هنوز تمام نشده بود.
سایهخوار عقبنشینی نکرد.
برعکس، حالا قویتر و خشمگینتر از قبل بود.
لیرا گفت:
– هنوز فقط بخش کوچیکی از قدرتتو بیدار کردی. برای شکست واقعی اونا، باید سه مهر شکسته بشه...
و اون مهرها، هرکدوم در دنیایی جداگانه مخفی شدن.
جیمین نفس عمیقی کشید.
– پس بریم دنبالشون...
---
چند روز گذشته بود.
جیمین و لیرا با کمک گردنبند، از طریق پورتالی باستانی وارد نخستین دنیای مهرها شدند:
دنیای تاریکیِ خالص.
اینجا جایی بود که زمان از حرکت ایستاده بود. هیچ خورشیدی نبود، فقط سایه و سکوت. موجودات این سرزمین با افکار منفی انسانها تغذیه میکردند.
خشم، حسادت، پشیمانی...
– مراقب باش، جیمین.
اینجا چیزی رو که توی دلت پنهان کردی، زنده میکنه
– لیرا این را با نگرانی گفت.
جیمین چیزی نگفت.
اما قلبش سنگین بود.
او همیشه درگیر حس گناهی پنهان بود...
اینکه شاید هیچوقت برای خودش زندگی نکرده بود.
همیشه برای خواستههای دیگران، برای ترسهاش، برای فرار از رنج گذشته...
به قلب این دنیا رسیدند. و ناگهان... هوا سرد شد.
لیرا فریاد زد:
– اینجا شروع امتحانه!
ادامه دارد....
- ۹.۸k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط