♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 84・]ᕗ
شب شدیدا تب کردم. داغ کرده بودم و مدام گریه میکردم.
مامان که دلیل این حالم رو میدونست با گریه بالا سرم دستمال خیس رو پیشونیم میذاشت. بابا و دین نگران بالا سرم وایستاده بودن و میخواستن
بدونن چمه غم بابا رو با همه وجودم حس میکردم که بهم میگفت زود خوب شم اما غم نبود جونگکوک روی قلبم خیلی عمیق
تر بود. هیچ وقت فک نمیکردم نبود یه نفر چنین بلایی سرم بیاره 30 روز از رفتن جونگکوک گذشت 30 روز که برای من اندازه 80 سال بود..
تمام این 30 روز رو گوشه ای کز کردم و گریه کردم و به روزهای قشنگمون فک کردم دلتنگش بود..خیلی خیلی زیاد.
دلتنگیش داشت خفه ام میکرد. داشتم از نبودش جوون میدادم.
مامان که دردم رو میدونست پا به پام گریه میکرد و کاری از دستش برنمیومد و میخواست اروم باشم و منتظر تقدیر بشم.. و بقیه با غم بهم نگاه میکردن و له شدنم رو میدیدن
بابا مدام میومد پیشم و میگفت فقط بهش بگم مشکل چیه تا جونش رو برای حل کردن مشکلم بده.. ولی نمیتونستم
روحم رو به جونگکوک گره زده بودم و اون با رفتنش روحم رو برده بود..اره.. روحم رفته بود.
دیگه خبری از خندههای بلند و شیطنت نبود.
دیگه خیلی درست حسابی غذا نمیخوردم و به زور مامان یه چیزی میخوردم که زنده بمونم و همه عوض شدنم رو حس کرده بودن
دیگه حتی خواب درست و حسابی هم نداشتم. هر شب کابوس..هر شب
کابوس جونگکوک با صورت پر درد.. جیغ...گریه...خون... تو این مدت خیلی تب میکردم و دکتر دلیلش رو نمیدونست.
به مرد کنارم نگاه کردم خواستگاری جدید گوردن.. شاهزاده چه میدونم فلان خراب شده.
اصلا حال و جون و توان حرف زدن و دعوا و بحث کردن رو نداشتم و اینم بعد خواستگاری کردنم از پدر و با اینکه پدر بهش گفته بود حال مساعدی ندارم تو حیاط منو دیده بود و اومد بود کنارم
گوردن : حالتون خوبه؟
بی تفاوت و داغون به اطراف نگاه کردم
گوردن : بانو..
و خواست دستش رو روی دستم که روی نرده ها بود بذاره که سریع دستم رو با خشم کنار کشیدم
اجازه نمیدم هیچ کس جز جونگکوک لمسم کنه. با یاد آوری اسمش اشک تو چشمم حلقه زد....گوردن : این اشک حلقه شده تو چشم میگه دلت جای دیگه ای گیره پرنسس
نگاش کردم.سرش رو پایین انداخت و پردرد گفت : دل منم جای دیگه
است..
اروم گفتم : پس چرا اینجایی؟
گوردن : مجبورم چون پدرم...
ᕙ[・part 84・]ᕗ
شب شدیدا تب کردم. داغ کرده بودم و مدام گریه میکردم.
مامان که دلیل این حالم رو میدونست با گریه بالا سرم دستمال خیس رو پیشونیم میذاشت. بابا و دین نگران بالا سرم وایستاده بودن و میخواستن
بدونن چمه غم بابا رو با همه وجودم حس میکردم که بهم میگفت زود خوب شم اما غم نبود جونگکوک روی قلبم خیلی عمیق
تر بود. هیچ وقت فک نمیکردم نبود یه نفر چنین بلایی سرم بیاره 30 روز از رفتن جونگکوک گذشت 30 روز که برای من اندازه 80 سال بود..
تمام این 30 روز رو گوشه ای کز کردم و گریه کردم و به روزهای قشنگمون فک کردم دلتنگش بود..خیلی خیلی زیاد.
دلتنگیش داشت خفه ام میکرد. داشتم از نبودش جوون میدادم.
مامان که دردم رو میدونست پا به پام گریه میکرد و کاری از دستش برنمیومد و میخواست اروم باشم و منتظر تقدیر بشم.. و بقیه با غم بهم نگاه میکردن و له شدنم رو میدیدن
بابا مدام میومد پیشم و میگفت فقط بهش بگم مشکل چیه تا جونش رو برای حل کردن مشکلم بده.. ولی نمیتونستم
روحم رو به جونگکوک گره زده بودم و اون با رفتنش روحم رو برده بود..اره.. روحم رفته بود.
دیگه خبری از خندههای بلند و شیطنت نبود.
دیگه خیلی درست حسابی غذا نمیخوردم و به زور مامان یه چیزی میخوردم که زنده بمونم و همه عوض شدنم رو حس کرده بودن
دیگه حتی خواب درست و حسابی هم نداشتم. هر شب کابوس..هر شب
کابوس جونگکوک با صورت پر درد.. جیغ...گریه...خون... تو این مدت خیلی تب میکردم و دکتر دلیلش رو نمیدونست.
به مرد کنارم نگاه کردم خواستگاری جدید گوردن.. شاهزاده چه میدونم فلان خراب شده.
اصلا حال و جون و توان حرف زدن و دعوا و بحث کردن رو نداشتم و اینم بعد خواستگاری کردنم از پدر و با اینکه پدر بهش گفته بود حال مساعدی ندارم تو حیاط منو دیده بود و اومد بود کنارم
گوردن : حالتون خوبه؟
بی تفاوت و داغون به اطراف نگاه کردم
گوردن : بانو..
و خواست دستش رو روی دستم که روی نرده ها بود بذاره که سریع دستم رو با خشم کنار کشیدم
اجازه نمیدم هیچ کس جز جونگکوک لمسم کنه. با یاد آوری اسمش اشک تو چشمم حلقه زد....گوردن : این اشک حلقه شده تو چشم میگه دلت جای دیگه ای گیره پرنسس
نگاش کردم.سرش رو پایین انداخت و پردرد گفت : دل منم جای دیگه
است..
اروم گفتم : پس چرا اینجایی؟
گوردن : مجبورم چون پدرم...
- ۸۱۴
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط