احساس میکنم
احساس میکنم
دستانم دیگر به قدر کافی جوان نیستند
نشان به آن نشان
که روزهای خوب
آرام آرام
از کف دستانم سُر میخورند
و پرت می شوند به زمان های ماضی
احساس میکنم کمی از زندگی را کم آورده ام
مثلا از ازل تا آغاز را !
حالا هی تلقین کنم به خودم ماه و ستاره وآسمان و بهار را
روزی عاقبت همه چیز، پاییز خواهد شد
نه ؟ من وحشت دارم من که نمیخواستم بهار همیشه باشد
فقط میخواستم
گل سرخی که از دخترک سرچهار راه میخرم تا آخر پاییز همان قدر قرمز بماند فقط میخواستم دستانم به قدری جوان باشندکه حتی اگر پیر شدم
بوی روزهای خوب را لابلای روزهایم پخش کنند همین
من فعلا میترسم
خدایا تمامش کن
باشد؟
خسته ام میشنوی؟
خسته این دنیایت چه کارهایکه بامن نکرد
چه زجرهایکه به خوردم نداد
هق هق های شبانه بغض درد زجرآور
...
تمام اینهاحاصل زندگی در دنیایت است منکه خیری از زندگی ندیدم
میگویند پشت هر گریه خندهاییست
پس کجاست؟
من مدتهاست چشم انتظار آن روزم
اما...
دیگر بس است یا تو مرا ازخودم بگیری
یا من تمامش میکنم
نام من ایوب نیست
دستانم دیگر به قدر کافی جوان نیستند
نشان به آن نشان
که روزهای خوب
آرام آرام
از کف دستانم سُر میخورند
و پرت می شوند به زمان های ماضی
احساس میکنم کمی از زندگی را کم آورده ام
مثلا از ازل تا آغاز را !
حالا هی تلقین کنم به خودم ماه و ستاره وآسمان و بهار را
روزی عاقبت همه چیز، پاییز خواهد شد
نه ؟ من وحشت دارم من که نمیخواستم بهار همیشه باشد
فقط میخواستم
گل سرخی که از دخترک سرچهار راه میخرم تا آخر پاییز همان قدر قرمز بماند فقط میخواستم دستانم به قدری جوان باشندکه حتی اگر پیر شدم
بوی روزهای خوب را لابلای روزهایم پخش کنند همین
من فعلا میترسم
خدایا تمامش کن
باشد؟
خسته ام میشنوی؟
خسته این دنیایت چه کارهایکه بامن نکرد
چه زجرهایکه به خوردم نداد
هق هق های شبانه بغض درد زجرآور
...
تمام اینهاحاصل زندگی در دنیایت است منکه خیری از زندگی ندیدم
میگویند پشت هر گریه خندهاییست
پس کجاست؟
من مدتهاست چشم انتظار آن روزم
اما...
دیگر بس است یا تو مرا ازخودم بگیری
یا من تمامش میکنم
نام من ایوب نیست
- ۷۹۵
- ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط