{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی داشت در خیابان حرکت مي کرد که ناگهان صدايي از پشت گف

مردی داشت در خیابان حرکت مي کرد که ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يک قدم ديگه جلو بروي کشته مي شوي مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پايش

مرد نفس راحتي کشيد و با تعجب دور و برش را نگاه کرد اما کسي را نديد. به هر حال نجات پيدا کرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اينکه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتي عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا کرده بود.

مرد پرسيد تو کي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکري کرد و گفت :

اون موقعي که من داشتم ازدواج مي کردم کدوم گوري بودي؟؟!!
دیدگاه ها (۴)

زني سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. يکروز ...

ميني بوس پر از مسافر به سوي مقصد در حرکت بود که مردي رو مي ب...

يک روز، آخراي ساعت کاري بانک، پسر بچه اي با يک قبض در دست نز...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

داستان عاشقانه جدید

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p30چند دقیقه بعد نتونست جلوی کنجکاویش رو ...

نام: قرارداد نفرتPart:76جین‌وو چند کارت شناسایی روی میز گذاش...

debt (part 3)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p16همون لحظه...در دنیای خون‌آشام‌ها...جیم...

007-پنهان در مه - پارت ۷۲

پوستر تغییر کرد

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط