مردی داشت در خیابان حرکت مي کرد که ناگهان صدايي از پشت گف
مردی داشت در خیابان حرکت مي کرد که ناگهان صدايي از پشت گفت: اگر يک قدم ديگه جلو بروي کشته مي شوي مرد ايستاد و در همان لحظه آجري از بالا افتاد جلوي پايش
مرد نفس راحتي کشيد و با تعجب دور و برش را نگاه کرد اما کسي را نديد. به هر حال نجات پيدا کرده بود.
به راهش ادامه داد.
به محض اينکه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتي عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا کرده بود.
مرد پرسيد تو کي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکري کرد و گفت :
اون موقعي که من داشتم ازدواج مي کردم کدوم گوري بودي؟؟!!
مرد نفس راحتي کشيد و با تعجب دور و برش را نگاه کرد اما کسي را نديد. به هر حال نجات پيدا کرده بود.
به راهش ادامه داد.
به محض اينکه مي خواست از خيابان رد بشود باز همان صدا گفت : بايست مرد ايستاد و در همان لحظه ماشيني با سرعتي عجيب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پيدا کرده بود.
مرد پرسيد تو کي هستي و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم . مرد فکري کرد و گفت :
اون موقعي که من داشتم ازدواج مي کردم کدوم گوري بودي؟؟!!
- ۹۶۵
- ۲۵ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط