{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟏



انصافا زود گذشت
من فکر میکردم هنوز نیم ساعت هم نگذشته ( خیلی اشتباه کردی عزیزم☺️ )

اون مرتیکه عجیب و مرموز هم بلند شد
اون دفتری که معلوم نیس چی توش کشیده برداشت و از کلاس خارج شد
ولی من یه چیزو خیلی خوب دقت کرده بود
همه دخترای کلاس با گوشیاشون ازش عکس و ویدیو میگیرفتن انگار پسر جذاب ندیدن

منم وسایلامو جمع کردم و آروم از کلاس خارج شدم اما از پشت سرم یه صدای مزاحم و همچنین آشنا شنیدم


ـ ای بابا.....من فکر میکردم تو ۲۳ سالته
خیلی بچه ای که ! ( پوزخند )


خدایا...
باز این حرو*می
فکر کنم قصد مرگ داره
چرخیدم پشت سرم و با چیزی که دیدم به زور خودمو نگه داشتم تا خنده پاره نشم


چی عرض کنم خدمتتون
ایشون همون کسی بودن که در غذاخوری غذای داغ رو ریختم تو صورتش و اونم مثل کسی که انگار جن دیده جیغ میزد
صورتش هنوز یه قرمزی خفیف داشت و گوشه چشمش معلومه از داغی غذا سوخته
همین که صورتشو دیدم یه خنده رگبار از تمسخر کردم
یعنی این مرتیکه در چه حدی می‌تونه ضعیف باشه که دختری مثل صورتشو به این روز انداخته

تقریبا یه چند ثانیه همینجوری میخندیدم
رسما از بس خندیده بودم اشک از چشمام میومد

دست به سینه بهم نگاه میکرد
یکم خودمو جمع و جور کردم ولی هنوز اون خنده تمسخر آمیز رو لبم بود


ورا : خیلی خوش قیافه شدی




قیافش خیلی جدی به نظر می‌رسید
دقیقا برعکس قیافه من !
چشماش برای اولین بار پُرِ تهدید بود
چند ثانیه به منی که از قیافش حالم بهم میخورد اما خندیدن برام در الویت بود نگاه میکرد

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟐قیافش یه حس عجیبی بهم ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟑نه من به این راحتیا تس...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟎گرگینه جاتهی ؟این دیگه...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟒𝟗معلم روبه اون دو پسر ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط