{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی پسرکی وارد آرایشگاهی میشود و آرایشگر در گوشِ مشتریش

روزی پسرکی وارد آرایشگاهی میشود و آرایشگر در گوشِ مشتریش میگوید:
«اون پسر رو میبینی؟ اون احمق ترین پسرِ دنیاست! ببین الان بهت ثابت میکنم!»
آرایشگر یه اسکناس یک دلاری توی یک دستش و دو تا سکه ی 25سِنتی توی دستِ دیگرش میگذاره و پسرک رو صدا میکنه و بهش میگه:
«پسرم، کدوم دست رو میخوای؟»پسرک سکه ها رو بر میداره و از مغازه بیرون میره.
آرایشگر رو به مشتری گفت : «نگفتم؟»
بعدا وقتی مشتری از آرایشگاه بیرون میاد، پسرک رو میبینه که داره از مغازه ی بستنی فروشی میاد بیرون.
میگه : «عمو جون, میتونم بپرسم چرا توی مغازه سکه ها رو انتخاب کردی؟»
پسر در حالی که بستنی رو لیس میزد، رو به مرد گفت:
«چون روزی که اسکناس رو بردارم، بازی تموم میشه!»
اون احمقه نه من 
دیدگاه ها (۱۱)

خنده ی ممنوعه.

Just think about tomarrow...🙃

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟎جونگکوک به تهیونگ نزدیک شد و از بازوش...

پارت هشت لونا: اون اون مادرم بود اشکام رو پاک کردم و جواب دا...

.قتل. پارت چهارم

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت دوم

پارت آخرا.ت اومد خونها.ت:سومی کجاست؟جیمین:گذاشتمش خونه ی مام...

معرفی:

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط