{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P30

_کاترینا...
با شنیدنِ صدای کارن بدون هیچ تغییری در حالت چهره اش فورا گفت:
+زودکارتو بگو..
_کجایی؟!
+بهت مربوطه؟!
_جوابمو بده!!
+اوه.. داداشیم نگرانم شده؟؟
_پیش جونگ کوکی؟!!

کتابو پایین آورد و به سمت گوشی نیم خیز شد:
+تو موکل منو از کجا میشناسی.؟
_موکل جانگ می! درست نمیگم؟

تک خنده ای کرد:
+وای باور نکردنیه!! شما دوتا زیادی بهم نزدیک شدین ها.. نکنه.. خبراییه؟؟
_چرند نگو..

مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
_الان خونهٔ اونی؟!
+به تو ربطی نداره من کجــ...
_اون یه خلافکاره .. چند سال پیش باهام قرار داد بسته بود..
+قرارداده..؟
_قاچاقِ مواد..
+اوه جدی؟ آخه اینکه تو ازین کارا بکنی ازت بعید نیست ولی اون....

مکث کرد:
+انتظار نداشته باش این خزعبلاتو باور کنم!
_فقط ازت یه کار میخوام؛ مموری... یه مموری تو خونه اشه اونو برام پیدا کن و بیار..
+متاسفانه نمیتونم خواسته تو برآورده کنم!!
_گوش کن بهم.. اون گذشته ی کثیفی داره؛ باید ازش فاصله بگیری.. اون یه خلافکاره!
+برام سوال شد چرا نجات دادن زندگی من انقد برات مهم شده!؟
_چون تنها خواهرمی.
+خفه بابا

نفس کلافه ای که کشید کاملا از پشت گوشی مشخص میشد..
_زیادی سرکش شدی کاترینا!!
+ فقط دارم سعی میکنم زیر بارِ حرفِ زور نَرم، همین.
_اگه زودتر جانگ می بهم گفته بود که موکلش جونگ کوکه و برای آزاد کردنِ اون مفت خور داره خودشو به آبو آتیش میزنه قطعا نمیزاشتم به همین راحتیا بیارش بیرون اما الان کار از کار گذشته و ...
+ اینکه تو گذشته چیکارا کردین به من مربوط نیست.. لطف کن منو تو گوه کاریات شریک نکن.

و بلافاصله تلفن رو قطع کرد.
پشتشو به صندلی زد و انگشت اشاره شو که تا اونموقع بین صفحات گرفته بود بیرون کشید و کتاب رو روی میز رها کرد...
+فقط بلده بِرینه به اعصابم!!!

گرهٔ بین ابروهاش کم کم باز شد و جاشو به علامت سوال های تو ذهنش داد..
کلمه به کلمهٔ حرفای کارِن تو مغزش دور میخورد و باعث انحراف فکریش میشد!
«پیش جونگ کوکی؟» «وکیل جانگ می!‌ درست نمیگم؟»« اون یه خلافکاره».. «اون یه خلافکاره»... «اون... یه... خلافکاره»

دستاشو رو گوشاش فشرد و چشماشو بست تا این صداهای آزار دهنده رهاش کنن، با حس دستی که درست روی ساعدش نشست ترسیده اونُ پس زد و ایستاد و همراه با صندلی کمی فاصله گرفت..
اما وقتی ظاهر اونو دید دلش آروم گرفت..
کوک یک قدم فاصله بینشون رو پر کرد و پرسید:

نیازمند به حمایت هاتونم💔🤧
دیدگاه ها (۹)

#بزرگترین_آرزوP31_خوبی؟مِن مِن کنان خندهٔ ضایعی تحویلش داد....

ادامه پارت ۳۱با اخم سرشو صاف و به چشمای اون زل زد: حالا که...

#سناریو_تصویریبازم بزارم ازینا؟

ادامه پارت ۲۹از کنار قفسه های کتاب میگذشت که جلد یک کتاب ن...

P. 17

پارت6⃣کارن خجالت زده به دازای میگه؛« چرا؟»دازای با لحن جدی م...

خون آشام من_𝗽𝗮𝗿𝘁𝟰ویوی جونگ کوک:اون دختره حس عجیبی بهم میدادن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط