{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادمازل ، انگشت اشاره اش را به انکار به همراه صورتش تکان

مادمازل ، انگشت اشاره اش را به انکار به همراه صورتش تکان داد و گفت نو نو ، نو نو ، در بر یک پاشنه نخاهد ...؟؟؟دکتر جمله را کامل کرد و گفت ،نخواهد گشت .... مادمازل سری به تایید تکان داد و گفت
اوه ، یس ، نخواهد گشت ، نخواهد گشت ، همه چیز ، همه چیز ، چنج میشود ، مامی همیشه میگفت ، همیشه همه چیز در حال چنج شدن هستند ... مرتضی را هم چنج میکنم ، اراده و صبرم زیاد است ، بی کاز ،اراده بخواهم ... چرچیل گفت ، مابرای اتمام جنگ عجله نداریم ...
بعد بلند خندید و پاکت کنت را بر روی میز گذاشت و فندک طلاییش را به گونه ای برداشت تا من متوجه شوم یک نخ کنت آتش زد
با اتش زدن سیگار کنت تمام خاطراتم با مهندس نائینی در دانشگاه ساوه را برایم روشن کرد ،
پایان هر کلاس ، از دکه جلوی دانشگاه دو نخ کنت پایه بلند و دو لیوان چایی ...
هیچ‌وقت نمیتوانم فراموش کنم ، روزی که خانوم دکتر سهرابی نسب ما را در حال کشیدن سیگار دید و شب تماس گرفت ...
خدا رحمت کند پدرم گفت
خانوم دکتر سهرابی نسب پشت خط هستند ...
براستی خاطرات زیبای گذشته چه زود میگذرد و خاطرات تلخ چگونه ناتمام باقی می مانند .با هزاران زخم و جراحت ..
مادمازل پاکت سیگار و فندکش را نزدیک من گذاشت و گفت اگر مایلید ....
یک نخ از پاکت سیگار مادمازل برداشتم ،
نمی دانستم با روشن کردن فندک ، راه جدیدی در سیاه چال زندگی پر از رنجی که داشتم باز میشود و با آتش زدن سیگار به عشقی آتش می زنم که تمام زندگیم بود تمام اعتبارم بود
تمام بود و نبودم بود
دکتر نگاهی از سر ناراحتی کردو گفت :

مرتضا تو چت شده لامصب ، چرا اینقدر گیج شدی ؟ این بخاطر عشق مستی یا بخاطر دوری از نرگس و فرانک ؟ یا زندان ؟؟
تو که معادی آداب بودی
از اسب افتادی ،از اصل که نیفتادی
اکرم همه زندگیت را برد ، مرام و معرفتت را که نبرد ؟!!
گفتم
دکتر جان ، چو دانی و پرسی سوؤالت خطاست
... چه خبطی کرده ام ؟؟
حرفهایی که میشنوم ،
از خواهر و برادر گرفته تا مانکن و مفعول محل به قضاوت و تهمت مشغولند و فرصتی برای پاسخ دهی نمی بینم
، دوری نرگس و فرانک ، عشق مستی و بیماری پدرش ،
الان مستی در بیمارستان با کادر بیمارستان صحبت مبکرد ، رنجی که مستی میکشد عذابم میدهد ، راه حل دارم ولی چون مرغی در قفس با بال بسته اسیرم نمیتوانم کاری برایش انجام دهم برادران مستی به خرفش گوش نمیدهند ...تحمل این همه انرژی زیادی میخواهد ،
دیگر از توان من خارج است ...
اگر خارج از نزاکت رفتار میکنم واقعا پوزش میخواهم
روحم جایی در دوران است و جسمم در اینحا در حال تحرک
دکتر گفت چرا موقع ورود بالا پوش مادمازل را نرگفتی ؟ چرا گیلاس و سودا و ... بر روی میز نیست ،
ظرف پسته و آجیل و ماست و خیار و ...
از خجالت قرمز شدم ....
پایان قسمت شش
دیدگاه ها (۰)

از خجالت قرمز شدم رو به مادمازل کردم و پوزش خواستم ، مادماز...

نه خلاصی نبود .سوال امتحان امشب مشخص بود و به قول استاد نماز...

به صورت دکتر نگاه کردم گفت ، بر ذهنت مسلط باش ، حرف مردم تما...

من مبهوت زیبای ان تونالیته و تیریبل و‌بیس زیبای صدایش بودم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط