فیک: چرا تو؟
پارت هشتاد و سه☆
لِئو: باشه من خر حالا گریه نکن
یونا: آره خری..... هوففف من برم به مامان زنگ بزنم همینجا رو تخت دراز بکش...
لِئو: یوناااا.... اگه رفتی من قهر میکنماااا یوناااا یونــ...
پرستار: جناب اینجا بیمارستانه هاا هعیی یونا یونا نکن واس ما....
لِئو: بـــ..... ببخشید...*سرشو میندازه پایین*
همراه تخت بَقَلی: اومم ببخشید..... میتونم شمارتونو داشته باشم؟
لِئو: هوم؟
همراه تخت بقلی: آه.... اسمم رزیتاس..... اوممم گفتم شمارتونو... داشته باشم اگه یه وقت به کمک نیاز داشتـ
لِئو: ممنونم لازم نیست.... دخترم اینجاس*لبخند*
همراه تخت بقلی: دختر.....؟ آه بـ...
یونا:اومم من اومدم....... آه بله کاری داشتید*رو به رزیتا*
لِئو: اینم دخترمه....
یونا: یااا چی داری میگی کلا1سالو خورده ای اختلاف سنیمونه
رزیتا: آه من دیه مزاحم نمیشم
یونا: اوهوم...
<رزیتا میره>
یونا: چیکار داشت؟
لِئو:*دست یونا رو میگیره و سرشو میزاره رو شونه یونا* آه فک کنم میخاست شمارمو بگیره.... عیبابا خوشگلی دردسر داره هاا
یونا*لبخند ریز* آها نکنه بهش دادی
لِئو: نهه به قوداا من بش گفتم دختر دارم نمیخامم
یونا: آه راستی گفتن که تا فردا باید بمونی درضمن فردا صبح دکتر میاد ببینه اوضاعت چطوره منم به مامان گفتم گفت الان میان
لِئو: من بت گفتم چیزی بشون نگووو
یونا: امشب نمیری خونه خب نگران میشن
لِئو: یااا من تاحالا شده نرم خونه بچه که نیستم الان باید توخونه وایییی
_چیشده حالا؟
+هوممم وقتی مریضم عین بچه ها بام رفتار میکنن حالم به هم میخوره جان جدت بگو شوخی کردی و از این حرفا یه جور ردش کن
_من بهشون گفتم..... وایی لِئو اخرش کار میدی دست خودتا
+اومم اگه ردشون کنی برن قول میدم پسر خوبی باشم تا یه هفته هرچی تو بگی هوم؟
_قول؟ هرچی من بگماا*لبخندشیطاانی*
+قول
_خیل خب باشه من میرم بیرون با مامان حرف بزنم
+مخلصیم
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.