سلطنت راز آلود
//سلطنت راز آلود//
پارت 101
با قلبی تحليل رفته و چشمانی نگران که نمی از اشک روی مژه های دیده میشد تول سالن را با قدم های بلند طی میکرد
دیدن معشوقش در آن حال قلبش را به درد میآورد اگر یکم دیر تر متوجه نبودش میشد شاید حال معشوقش تنها عشق زندگيش دیگر نفس نمیکشید دیدن صورت رنگ پریده و لب های خشک اش که بر روی تخت دراز کشیده بود و حقیقت دیگری که قلبش را بیشتر از قبل درهم میفشرد
حرف بود که حال از طبیب شنیده
[ عالیجناب ملکه یک ماه حامله هستن و ضربه محکم که به پهلویش وارد شد باعث خونریزی شده و احتمال از دست دادن بچه هست زیاده ]
کلماتی که بار ها در ذهنش تکرار میشدن
دستی به موهایش کشید و با کلافگی و عصبانیت فراوان آن ها را بهم ریخت به سمته پنجره قدم برداشت و با افکاری بهم ریخته به بیرون خیره شد و با صدایی گرفته خطاب به آدریانو که گوشه دیگری از سالن ایستاده بود گفت
جیمین : افرادی که فرار کردن بودن رو دستگیر کردین
آدریانو که حالش بهتر از پادشاه نبود به سمتش چرخید و با چهره بیحال تعظيمی کرد
آدریانو : سرباز ها همه اونا رو دستگیر کردن ولی به محض گرفتنشون با سم خودشون مسموم کردن .. انگار از فردی که اونا فرستاده خیلی میترسیدن
جیمین با عصبانیت و نفرتی فراوان دستانش را مشت کرد و از میان دندون هایش غرید
جیمین : من کابوسش میشم از زیر سنگم باشه باید پيداش کنی فهميدی
با اعلام حضور ملکه مادر و شاه دوخت الیسا هر دو ساکت شدن و جیمین دستی و صورت خیس از اشک اش .... الیسا کمی روی زانوهایش خم شد و با لحنی نگران گفت
الیسا : حال ملکه چطوره
جیمین دستی روی سر خواهرش کشید و به سمته پنجره برگشت و با نگاه غمناکی به بیرون خیره شد
م/بیانکا : پسرم انقدر قصه نخور مطمئنم ملکه جوان حالشون خوب میشه
جیمین نگاه خشمگیناش را به مادرش داد همانند تمامی این ده سال حرفش را تنها با یک نگاه سرد و خشمگین جواب داد
و دوباره نگاهش را به بیرون داد ... ملکه بیانکا کنارش ایستاده و دستش را روی شونه پسرش گذاشت
م/بیانکا : پسرم ...
جیمین با شدت دست مادرش را پس زد و با صدایی نسبتأ بلند که حاصل از بغض و عصبانیت بود گفت
جیمین : از کی تا حالا من شدم پسرتون
آدریانو که از فریاد جیمین شوکه شده بود نگاه متعجب اش را به الیسا داد
که نگاه الیسا بهتر از او نبود هر دو تعظيم کوتاهی کردن و بدون هیچ گونه حرفی اقامت گاه را ترک کردن ... ملکه بیانکا با لحنی آرومی ادامه داد
م/بیانکا : من مادر شما هستم و اينطور حرف زدن در شأن شما نیست
جیمین پوزخند عصبی زد و قدمی به مادرش نزدیک تر شد
جیمین : مادر من ده سال پیش برام مرد .. شما قفد ملکه قبلی این کشور هستین مفهومه ،
پارت 101
با قلبی تحليل رفته و چشمانی نگران که نمی از اشک روی مژه های دیده میشد تول سالن را با قدم های بلند طی میکرد
دیدن معشوقش در آن حال قلبش را به درد میآورد اگر یکم دیر تر متوجه نبودش میشد شاید حال معشوقش تنها عشق زندگيش دیگر نفس نمیکشید دیدن صورت رنگ پریده و لب های خشک اش که بر روی تخت دراز کشیده بود و حقیقت دیگری که قلبش را بیشتر از قبل درهم میفشرد
حرف بود که حال از طبیب شنیده
[ عالیجناب ملکه یک ماه حامله هستن و ضربه محکم که به پهلویش وارد شد باعث خونریزی شده و احتمال از دست دادن بچه هست زیاده ]
کلماتی که بار ها در ذهنش تکرار میشدن
دستی به موهایش کشید و با کلافگی و عصبانیت فراوان آن ها را بهم ریخت به سمته پنجره قدم برداشت و با افکاری بهم ریخته به بیرون خیره شد و با صدایی گرفته خطاب به آدریانو که گوشه دیگری از سالن ایستاده بود گفت
جیمین : افرادی که فرار کردن بودن رو دستگیر کردین
آدریانو که حالش بهتر از پادشاه نبود به سمتش چرخید و با چهره بیحال تعظيمی کرد
آدریانو : سرباز ها همه اونا رو دستگیر کردن ولی به محض گرفتنشون با سم خودشون مسموم کردن .. انگار از فردی که اونا فرستاده خیلی میترسیدن
جیمین با عصبانیت و نفرتی فراوان دستانش را مشت کرد و از میان دندون هایش غرید
جیمین : من کابوسش میشم از زیر سنگم باشه باید پيداش کنی فهميدی
با اعلام حضور ملکه مادر و شاه دوخت الیسا هر دو ساکت شدن و جیمین دستی و صورت خیس از اشک اش .... الیسا کمی روی زانوهایش خم شد و با لحنی نگران گفت
الیسا : حال ملکه چطوره
جیمین دستی روی سر خواهرش کشید و به سمته پنجره برگشت و با نگاه غمناکی به بیرون خیره شد
م/بیانکا : پسرم انقدر قصه نخور مطمئنم ملکه جوان حالشون خوب میشه
جیمین نگاه خشمگیناش را به مادرش داد همانند تمامی این ده سال حرفش را تنها با یک نگاه سرد و خشمگین جواب داد
و دوباره نگاهش را به بیرون داد ... ملکه بیانکا کنارش ایستاده و دستش را روی شونه پسرش گذاشت
م/بیانکا : پسرم ...
جیمین با شدت دست مادرش را پس زد و با صدایی نسبتأ بلند که حاصل از بغض و عصبانیت بود گفت
جیمین : از کی تا حالا من شدم پسرتون
آدریانو که از فریاد جیمین شوکه شده بود نگاه متعجب اش را به الیسا داد
که نگاه الیسا بهتر از او نبود هر دو تعظيم کوتاهی کردن و بدون هیچ گونه حرفی اقامت گاه را ترک کردن ... ملکه بیانکا با لحنی آرومی ادامه داد
م/بیانکا : من مادر شما هستم و اينطور حرف زدن در شأن شما نیست
جیمین پوزخند عصبی زد و قدمی به مادرش نزدیک تر شد
جیمین : مادر من ده سال پیش برام مرد .. شما قفد ملکه قبلی این کشور هستین مفهومه ،
- ۱۲.۶k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط