{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه دشوار است... 

چه دشوار است... 

تکیه بر شانه های مردی دهی که 

هوس بدست آوردنت را دارد ولی 

غیرت نگه داشتنت را نه..!!!   

خدایا بعضی وقتها پیش میاد از مرد بودن 

خودم خجالت میکشم..!!!
دیدگاه ها (۱)

ساده بودم که تورا ساده تصور کردم / بعد لبخند تو با گریه تبسم...

فال می فروشم نترس به ا ندازه بختم سیاه نیست یک دانه بخر شاید...

کاش از انگشتهای دستمان یاد میگرفتیم یکی کوچک,یکی بزرگ یکی بل...

چقدر دلم میخواهد نامه بنویسمتمبر و پاکت هم هستو یک عالمه حرف...

بعضی دلتنگی‌ها را نمی‌شود با واژه‌ها روایت کرد...😔😔دلتنگیِ م...

داستان عاشقانه جدید

The White Midnight** — نیمه‌شبِ سپیدPart:2کوک:ای واییی ا.ت:آ...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

#داستان_آموزنده #تلنگر "اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند...

کامیل خودشو پشت یوشیرو جمع کرد حضور اون دوتا خیلی سنگین بود ...

پارت دوم جنگ میان قلب و مغز

ابلیس

رفتی و کوهی از غم بر روی شانه‌های ما گذاشتی ❤️‍🩹🖤.چهل روز اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط