「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 56
✦.................................
آیلین لبخند زد.
+ احتمالاً با جدول زمانبندی.
خانم کیم هم خندید اما باز تأکید کرد که مراقب خودش باشد.
---
چند دقیقه بعد درِ عمارت پشت سر مسافران بسته شد.
صدای ماشینها کمکم در خیابان دور شد و سکوتی آرام روی خانه نشست. عمارت بزرگی که تا چند لحظه قبل پر از رفتوآمد و هیاهو بود، حالا خلوتتر از همیشه به نظر میرسید.
آیلین کنار پنجره ایستاد و رفتنشان را تماشا کرد. بعد از چند لحظه آرام برگشت و نگاهی به سالن انداخت.
خانه حالا فقط متعلق به دو نفر بود.
در همین لحظه صدای لینا از پشت سرش آمد.
لینا: خب...
آیلین برگشت.
+ خب چی؟
لینا دستهایش را به سینه زد و لبخند مرموزی روی لبش نشست.
لینا: حالا که فقط من و تو موندیم...
آیلین فوراً اخم نمایشی کرد.
+ این شروع هیچ جمله خوبی نیست.
لینا: اشتباه میکنی.
+ نه، قیافت دقیقاً میگه قراره دردسر درست کنی.
لینا لبخندش عمیقتر شد.
لینا: شاید یکم.
آیلین آه نمایشی کشید و دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
+ من هنوز مریضم.
لینا: عالیه. پس حتی نمیتونی فرار کنی.
آیلین چند ثانیه به صورتش خیره ماند و بعد خندهاش گرفت.
احساس میکرد آن چند روز قرار نبود آنقدرها هم آرام بگذرند.
یک ساعت بعد، آیلین و لینا در یکی از بزرگترین مراکز خرید سئول بین ویترینهای روشن و راهروهای شلوغ قدم میزدند. قرار بود فقط چند وسیله ضروری بخرند اما مثل همیشه برنامه کاملاً از کنترل خارج شده بود.
دستهای هر دو پر از کیسههای خرید شده بود و آیلین در حالی که بستنی وانیلیاش را میخورد، با رضایت به مغازههای اطراف نگاه میکرد. سرماخوردگی هنوز کامل خوب نشده بود اما آنقدر سرش گرم گشتن و خرید کردن بود که تقریباً فراموشش کرده بود.
لینا نگاهی به کیسهها انداخت و با خنده سر تکان داد.
لینا: قرار بود خرید کنیم یا کل مرکز خرید رو بخریم؟
آیلین قاشق کوچکی از بستنیاش برداشت.
+ زندگی کوتاهتر از اونه که آدم جلوی خرید کردنو بگیره.
لینا: اینو از کجا آوردی؟
+ همین الان ساختمش.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 56
✦.................................
آیلین لبخند زد.
+ احتمالاً با جدول زمانبندی.
خانم کیم هم خندید اما باز تأکید کرد که مراقب خودش باشد.
---
چند دقیقه بعد درِ عمارت پشت سر مسافران بسته شد.
صدای ماشینها کمکم در خیابان دور شد و سکوتی آرام روی خانه نشست. عمارت بزرگی که تا چند لحظه قبل پر از رفتوآمد و هیاهو بود، حالا خلوتتر از همیشه به نظر میرسید.
آیلین کنار پنجره ایستاد و رفتنشان را تماشا کرد. بعد از چند لحظه آرام برگشت و نگاهی به سالن انداخت.
خانه حالا فقط متعلق به دو نفر بود.
در همین لحظه صدای لینا از پشت سرش آمد.
لینا: خب...
آیلین برگشت.
+ خب چی؟
لینا دستهایش را به سینه زد و لبخند مرموزی روی لبش نشست.
لینا: حالا که فقط من و تو موندیم...
آیلین فوراً اخم نمایشی کرد.
+ این شروع هیچ جمله خوبی نیست.
لینا: اشتباه میکنی.
+ نه، قیافت دقیقاً میگه قراره دردسر درست کنی.
لینا لبخندش عمیقتر شد.
لینا: شاید یکم.
آیلین آه نمایشی کشید و دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
+ من هنوز مریضم.
لینا: عالیه. پس حتی نمیتونی فرار کنی.
آیلین چند ثانیه به صورتش خیره ماند و بعد خندهاش گرفت.
احساس میکرد آن چند روز قرار نبود آنقدرها هم آرام بگذرند.
یک ساعت بعد، آیلین و لینا در یکی از بزرگترین مراکز خرید سئول بین ویترینهای روشن و راهروهای شلوغ قدم میزدند. قرار بود فقط چند وسیله ضروری بخرند اما مثل همیشه برنامه کاملاً از کنترل خارج شده بود.
دستهای هر دو پر از کیسههای خرید شده بود و آیلین در حالی که بستنی وانیلیاش را میخورد، با رضایت به مغازههای اطراف نگاه میکرد. سرماخوردگی هنوز کامل خوب نشده بود اما آنقدر سرش گرم گشتن و خرید کردن بود که تقریباً فراموشش کرده بود.
لینا نگاهی به کیسهها انداخت و با خنده سر تکان داد.
لینا: قرار بود خرید کنیم یا کل مرکز خرید رو بخریم؟
آیلین قاشق کوچکی از بستنیاش برداشت.
+ زندگی کوتاهتر از اونه که آدم جلوی خرید کردنو بگیره.
لینا: اینو از کجا آوردی؟
+ همین الان ساختمش.
- ۱.۳k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط