{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 58
✦.................................

ساعت از یک بامداد گذشته بود.

هوای شب سئول خنک و آرام بود و خیابان‌های شهر، برخلاف شلوغی همیشگی روز، تقریباً خالی به نظر می‌رسیدند. نور چراغ‌ها روی آسفالت خیابان کشیده شده بود و سکوت دلنشینی در فضا جریان داشت.

ماشین آرام مقابل عمارت خانواده کیم توقف کرد.

آیلین که تمام مسیر را با خنده و تعریف کردن اتفاقات روز گذرانده بود، کمربندش را باز کرد و با رضایت به پشتی صندلی تکیه داد. خستگی خرید، پیاده‌روی و گشت‌وگذار بالاخره خودش را نشان می‌داد اما حالش خوب بود؛ خیلی بهتر از صبح.

+ مرسی بابت امروز

کای نگاه کوتاهی به او انداخت و لبخند کمرنگی روی لبش نشست

کای: خوش گذشت.

+ خیلی

چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد. سکوتی راحت و بدون معذب بودن.

کای دستش را روی فرمان گذاشت و گفت:

کای: برو استراحت کن. هنوز کامل خوب نشدی

آیلین خنده کوتاهی کرد.

+ چشم دکتر

کای با لبخند سر تکان داد

کای: شب بخیر آیلین

+ شب بخیر.

آیلین و لینا از ماشین پیاده شدند و در حالی که برای آخرین بار دست تکان می‌دادند، ماشین آرام از مقابل عمارت دور شد و در تاریکی خیابان ناپدید شد.

همین که به سمت ورودی خانه رفتند، لینا خمیازه بلندی کشید و شانه‌هایش را کش و قوس داد.

لینا: من رسماً دیگه توان راه رفتن ندارم

آیلین که همچنان سرحال‌تر از او به نظر می‌رسید، خندید

+ پیر شدی.

لینا نگاه اخم‌آلودی به او انداخت.

لینا: تو ساکت شو.

لبخند روی لب‌های هر دو بود که درِ عمارت را باز کردند.

اما همان لحظه...

هر دو ناخواسته مکث کردند.
سالن تاریک نبود.
چراغ‌های اصلی روشن بودند و نور گرم شومینه فضای نشیمن را روشن کرده بود.
و روی مبل بزرگ روبه‌روی شومینه...

تهیونگ نشسته بود.

کت مشکی نظامی هنوز روی تنش بود. موهای تیره‌اش کمی به هم ریخته بودند و خستگی یک روز سخت به وضوح در چهره‌اش دیده می‌شد. با این حال، حالت نشستن و نگاهش همان اقتدار همیشگی را داشت؛ صاف، محکم و غیرقابل خواندن.

انگار مدت زیادی بود که همان‌جا نشسته و منتظر مانده بود.

لینا ناخودآگاه صاف ایستاد.

لینا: داداش...

آیلین هم نگاه کوتاهی به ساعت انداخت.
ساعت یک و ده دقیقه شب را نشان می‌داد، در سکوت سنگین سالن، صدای تیک‌تاک ساعت از همیشه واضح‌تر به گوش می‌رسید.

تهیونگ چیزی نگفت، فقط نگاهش برای لحظه‌ای از روی آن دو عبور کرد و بعد روی ساعت دیواری نشست.
همین حرکت ساده کافی بود تا منظورش را برساند.

لینا لب پایینش را گاز گرفت و آرام جلو رفت.

لینا: دیر شد... می‌دونم.

تهیونگ بدون تغییر در حالت چهره‌اش گفت:

_ می‌بینم.

صدایش آرام بود، نه بلند... نه عصبانی.

اما همان آرامش سرد باعث می‌شد آدم بیشتر معذب شود.

لینا دست‌هایش را پشت کمرش قفل کرد.

لینا: گوشیم روشن بود

_ مسئله گوشی نیست.

لینا چند لحظه ساکت ماند.

تهیونگ نگاهش را از او نگرفت

_ از امروز بدون اینکه به من خبر بدی جایی نمیری.

لینا آه کوتاهی کشید. کاملاً مشخص بود که دلش می‌خواهد بحث کند اما خودش هم می‌دانست فایده‌ای ندارد.

برای همین فقط سر تکان داد.

لینا: باشه.

_ برو بخواب.

لینا نگاه کوتاهی به آیلین انداخت؛ نگاهی که کاملاً می‌گفت «موفق باشی، خودت موندی.»

بعد بی‌سروصدا از پله‌ها بالا رفت و چند ثانیه بعد صدای بسته شدن در اتاقش در طبقه بالا شنیده شد.

حالا سالن بزرگ عمارت در سکوت فرو رفته بود.

فقط آیلین مانده بود.

و تهیونگ.

آیلین چند لحظه همان‌جا ایستاد. بعد آرام جلو رفت و کیفش را روی مبل کناری گذاشت. نگاهش روی صورت تهیونگ ماند.

حالا که از نزدیک‌تر می‌دید، خستگی مرد خیلی واضح‌تر از چیزی بود که ابتدا به نظر می‌رسید. زیر چشم‌هایش کمی تیره شده بود و رنگ چهره‌اش هم از همیشه پریده‌تر به نظر می‌رسید.

احتمالاً مستقیم از مأموریت برگشته بود.

+ من که خواهر کوچیکت نیستم.

نگاه تهیونگ روی او ثابت ماند.

_ می‌دونم.

+ پس چرا حس می‌کنم منم دعوا شدم؟

برای لحظه‌ای سکوت بینشان نشست.

بعد تهیونگ خیلی ساده گفت:

_ چون ساعت یک شبه.

آیلین ناخودآگاه دوباره به ساعت نگاه کرد.

خب...راست می‌گفت

+ حواسم نبود

_ مشخصه.

لحنش همچنان همان لحن کوتاه و خونسرد همیشگی بود.

آیلین دست‌هایش را داخل جیب هودی‌اش فرو برد و چند لحظه مردد ماند.

بعد آرام پرسید:

+ تازه برگشتی؟

_ آره.

+ مستقیم از مأموریت؟

_ آره.

+ و هنوز نخوابیدی؟
دیدگاه ها (۱۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 59✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 60✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 57✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 56✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۲✦...........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط