عشق خونین یا
🩸 عشق خونین 🩸 یا 🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
قسمت هفتم
[مکان: قصر خانوادگی جئون – ساعت ۸ شب]
نور لوسترهای کریستالی روی سقف بلند قصر میدرخشه. سالن نشیمن عظیم پره از صدای خنده، لیوانهای شراب در حال چرخیدن و گفتوگوهای سنگین مافیاهاست. دو خاندان افسانهای، "کیم" و "جئون"، دور هم جمع شدن. پدر و مادرها در حال خوشوبش و یادآوری خاطرات قدیمیان، و پدربزرگها با صدای بلند درباره روزای جنگ مافیا حرف میزنن.
لونا با لباسی رسمی اما خفن و مشکی، بین خانوادهاش نشسته، در حالی که آرام چایی اش را مزهمزه میکند.
کوک که از اون طرف سالن نگاهش به لونا گره خورده، با یه نیملبخند نزدیک میشه. خیلی بیسروصدا خم میشه سمت گوشش.
کوک (آهسته):
«پاشو. بریم بالا. یه چیزی باید بگم.»
لونا (نگاه خونسرد):
«الان؟ همه اینجان.»
کوک:
«دقیقاً به همین دلیله. کمتر کسی حواسش بهمونه.»
بدون اینکه توجه کسی جلب شه، هردوشون از بین جمع رد میشن و از راهروهای قصر میگذرن. پلههای مارپیچ سنگی، پنجرههای بلند، تابلوهای نقاشی قدیمی و دیوارهایی که انگار قصهی هزاران توطئه توشون ثبت شده.
در اتاق کوک با صدای نرم باز میشه. یه اتاق وسیع، با نور ملایم، دیوارهای مشکی-سرب، چندین مانیتور، و یک میز بزرگ وسط اتاق.
لونا وارد میشه و دور تا دور اتاق رو نگاه میکنه.
لونا (با لبخند محو):
«قشنگه. برای یه رئیس مافیا زیادی مرتبه.»
کوک (در حال روشن کردن یک مانیتور):
«بعضی وقتا لازمه همه چیز خیلی تمیز به نظر بیاد... تا کسی شک نکنه.»
کوک میره سمت میز، فایلی رو باز میکنه. یه سری عکس، پیام رمزنگاریشده و لوگوی یه باند روسی ظاهر میشه.
کوک (با جدیت):
«اینا سه ماهه دارن دنبال اطلاعات باند تو میگردن. به چندتا از رابطهایت در دبی و رم وصل شدن.»
لونا (تعجب کم):
«فکر میکردم فقط شایعهست. اما اگه تو میگی... یعنی جدیه.»
کوک:
«بیشتر از اونی که فکر میکنی. توی یکی از سرورهاشون، اسم تو با یه کد ویژه علامت خورده. به احتمال زیاد، یا دنبال استخدامت هستن... یا حذف کردنت.»
قسمت هفتم
[مکان: قصر خانوادگی جئون – ساعت ۸ شب]
نور لوسترهای کریستالی روی سقف بلند قصر میدرخشه. سالن نشیمن عظیم پره از صدای خنده، لیوانهای شراب در حال چرخیدن و گفتوگوهای سنگین مافیاهاست. دو خاندان افسانهای، "کیم" و "جئون"، دور هم جمع شدن. پدر و مادرها در حال خوشوبش و یادآوری خاطرات قدیمیان، و پدربزرگها با صدای بلند درباره روزای جنگ مافیا حرف میزنن.
لونا با لباسی رسمی اما خفن و مشکی، بین خانوادهاش نشسته، در حالی که آرام چایی اش را مزهمزه میکند.
کوک که از اون طرف سالن نگاهش به لونا گره خورده، با یه نیملبخند نزدیک میشه. خیلی بیسروصدا خم میشه سمت گوشش.
کوک (آهسته):
«پاشو. بریم بالا. یه چیزی باید بگم.»
لونا (نگاه خونسرد):
«الان؟ همه اینجان.»
کوک:
«دقیقاً به همین دلیله. کمتر کسی حواسش بهمونه.»
بدون اینکه توجه کسی جلب شه، هردوشون از بین جمع رد میشن و از راهروهای قصر میگذرن. پلههای مارپیچ سنگی، پنجرههای بلند، تابلوهای نقاشی قدیمی و دیوارهایی که انگار قصهی هزاران توطئه توشون ثبت شده.
در اتاق کوک با صدای نرم باز میشه. یه اتاق وسیع، با نور ملایم، دیوارهای مشکی-سرب، چندین مانیتور، و یک میز بزرگ وسط اتاق.
لونا وارد میشه و دور تا دور اتاق رو نگاه میکنه.
لونا (با لبخند محو):
«قشنگه. برای یه رئیس مافیا زیادی مرتبه.»
کوک (در حال روشن کردن یک مانیتور):
«بعضی وقتا لازمه همه چیز خیلی تمیز به نظر بیاد... تا کسی شک نکنه.»
کوک میره سمت میز، فایلی رو باز میکنه. یه سری عکس، پیام رمزنگاریشده و لوگوی یه باند روسی ظاهر میشه.
کوک (با جدیت):
«اینا سه ماهه دارن دنبال اطلاعات باند تو میگردن. به چندتا از رابطهایت در دبی و رم وصل شدن.»
لونا (تعجب کم):
«فکر میکردم فقط شایعهست. اما اگه تو میگی... یعنی جدیه.»
کوک:
«بیشتر از اونی که فکر میکنی. توی یکی از سرورهاشون، اسم تو با یه کد ویژه علامت خورده. به احتمال زیاد، یا دنبال استخدامت هستن... یا حذف کردنت.»
- ۱.۴k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط