ادامههههههههه
ادامههههههههه
پارت5
فصل1
ات: چی چی واقعا ولی بابای من به منو مامانم میگفت که شرکت داره من فکر میکردم بابامو ی ادم عادی کسته عمو😭
اقای جئون: گریه نکن دخترم گریه نکن منم خیلی ناراحتم دخترم
ات: باشه عمو خب الان پس اگه با شما دوسته پس یعنی شما هم مافیا هستین
اقای جئون: اره دخترم من و جونگ کوک مافیا هستیم ولی جونگکوک یه شرکت هم داره
ات: اهان باشه عمو
ات همون جا تو بغل اقای جئون که مثل پدرش بود و اون حس بدرش رو داشت خوابش برد
اقای جئون: جونگ کوک بیا پسر اتو ببر اتاقش
کوک: باشه بابا بدش بغلم
(تو ذهن کوک) وای چقدر کوچولو و سبکه وای قدش چرا انقدر کوتاه این باید به من بگه بابا انقدر کوچولو ی 😁😂
(ذهنش تموم شد)
کوک: بابا بردمش
اقای جئون: باشه پسرم خوبه من دیگه میرم خیلی مراقب این دختر باش پسرم دختر ضعفیه خیلی مراقب باشین فعلا خدا حافظ
کوک: باشه بابا چشم فعلا
کوک بعد خدافظی با باباش رفت اتاق ات و روی صندلی کنار تختش نشست و نگاهش میکرد و فکر میکرد
(فکر کوک) باید مراقبش باشم داختر خوبیه خیلی نازت وای خدا من چی دارم میگم بیخیال باید مراقبش باشم ولش کن فعلا برم به کارام برسم اینم خوابه (پایان فکر کوک)
کوک رفت و ات هم که خواب بود کوک رفت شرکت و تا نصف شب نرفت خونه داخل خونه هیچ کس بجز ات نبود داشت بارون میومد ساعت 3 شب بود کوک نبود و ات با صدا خیلی بلند رعد و برق بیدارشد با جیغ و گریه
بومممممم(صدای رعد برق)
ات: وایییییی کوک کوک بیا من میترسن کوک(با گریه و جیغ)
ات که فهمین کوک خونه نیست سری گوشیش رو برداشت و با همون حال زنگ زد به کوک بدون هیج فکری
ات: ا ال الو کوک ترو خدا بیا من میترسم من فوبیا دارم به تاریکی و صدای بلند کوک (گریه) 😭
کوک: الو ات چی میگی باشه الان میام
ات: ب ب باشه
کوک همون لحظه راه افتاد و خیلی سریع رسید خونه و رفت داخل اتاق ات و اروم وایساد و نگاهش کرد
کوک: ات چیشده میترسی مگه بچه ای
ات: من فوبیا دارم تروخدا نرو
کوک: ایبابا از کارو زندگی افتادم بخاطرت باشه نمیرم وایمیستم تا بخوابی
کوک تا درو باز کرد ات رو دید که یه گوشه نشسته و تو خودش جمع شده داره میلرزه و گریه میکنه و بعد حرف زدن باهم ات رفت رو تختش و کوک هم وقتی ات خوابید رفت داخل اتاق خودش و خوابید.
پایان پارت پنچ
پارت5
فصل1
ات: چی چی واقعا ولی بابای من به منو مامانم میگفت که شرکت داره من فکر میکردم بابامو ی ادم عادی کسته عمو😭
اقای جئون: گریه نکن دخترم گریه نکن منم خیلی ناراحتم دخترم
ات: باشه عمو خب الان پس اگه با شما دوسته پس یعنی شما هم مافیا هستین
اقای جئون: اره دخترم من و جونگ کوک مافیا هستیم ولی جونگکوک یه شرکت هم داره
ات: اهان باشه عمو
ات همون جا تو بغل اقای جئون که مثل پدرش بود و اون حس بدرش رو داشت خوابش برد
اقای جئون: جونگ کوک بیا پسر اتو ببر اتاقش
کوک: باشه بابا بدش بغلم
(تو ذهن کوک) وای چقدر کوچولو و سبکه وای قدش چرا انقدر کوتاه این باید به من بگه بابا انقدر کوچولو ی 😁😂
(ذهنش تموم شد)
کوک: بابا بردمش
اقای جئون: باشه پسرم خوبه من دیگه میرم خیلی مراقب این دختر باش پسرم دختر ضعفیه خیلی مراقب باشین فعلا خدا حافظ
کوک: باشه بابا چشم فعلا
کوک بعد خدافظی با باباش رفت اتاق ات و روی صندلی کنار تختش نشست و نگاهش میکرد و فکر میکرد
(فکر کوک) باید مراقبش باشم داختر خوبیه خیلی نازت وای خدا من چی دارم میگم بیخیال باید مراقبش باشم ولش کن فعلا برم به کارام برسم اینم خوابه (پایان فکر کوک)
کوک رفت و ات هم که خواب بود کوک رفت شرکت و تا نصف شب نرفت خونه داخل خونه هیچ کس بجز ات نبود داشت بارون میومد ساعت 3 شب بود کوک نبود و ات با صدا خیلی بلند رعد و برق بیدارشد با جیغ و گریه
بومممممم(صدای رعد برق)
ات: وایییییی کوک کوک بیا من میترسن کوک(با گریه و جیغ)
ات که فهمین کوک خونه نیست سری گوشیش رو برداشت و با همون حال زنگ زد به کوک بدون هیج فکری
ات: ا ال الو کوک ترو خدا بیا من میترسم من فوبیا دارم به تاریکی و صدای بلند کوک (گریه) 😭
کوک: الو ات چی میگی باشه الان میام
ات: ب ب باشه
کوک همون لحظه راه افتاد و خیلی سریع رسید خونه و رفت داخل اتاق ات و اروم وایساد و نگاهش کرد
کوک: ات چیشده میترسی مگه بچه ای
ات: من فوبیا دارم تروخدا نرو
کوک: ایبابا از کارو زندگی افتادم بخاطرت باشه نمیرم وایمیستم تا بخوابی
کوک تا درو باز کرد ات رو دید که یه گوشه نشسته و تو خودش جمع شده داره میلرزه و گریه میکنه و بعد حرف زدن باهم ات رفت رو تختش و کوک هم وقتی ات خوابید رفت داخل اتاق خودش و خوابید.
پایان پارت پنچ
- ۲.۵k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط