عشق خونین یا
🩸 عشق خونین 🩸 یا 🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸
قسمت هشتم
مقر ماه خونین ـ ساعت ۱۰ صبح
زاویۀ دید لونا
روی میز شیشهای اتاق فرماندهی، فایلهایی که کوک دیشب نشانم داد با لوگوی باند روسی «گریمتاچ» چشم میدرخشید. تصویر سرشاخهشان، لیام پتروف — مردی سی ساله با چشمهای یخی — روی هولوگرامی در میان هوا معلق بود.
ــ «همه حواس جمع!»
صدایم تیز و کوتاه بود. یوکو و جنی روی نقشههای بندر خاورمیانه خم شدند؛ رُزی پشت دیوارِ صفحههای شناورش رفت سراغ دیتابیسهای قاچاق روسیه؛ سانا شبکهٔ امنیتی بندر سئول را زیر و رو میکرد.
رُزی (با لبخند خطرناک):
«سه تا سرور مخفی پیدا کردم. همزمان دارم میزنمشان… یک دقیقه تا دسترسی کامل.»
آیلا گوشهای ایستاده بود و بیصدا حواسم را از پشت سر میپایید؛ میدانستم اگر حتی یک لرزش در صدایم بیفتد، همان لحظه سیمِ بمب را میکِشد.
پیامِ ناشناس ـ ساعت ۱۲ ظهر
گوشیام لرزید:
«به این آدرس بیا. تنها. کارت دارم — K.»
حرف «K» یعنی کوک؛ اما شکل رمزگذاریاش ناشناس بود. تردید نکردم. اسنایپر را زیر کت بلندم انداختم، یک هارلیِ مشکی گرفتم و زدم بیرون. آیلا سرم داد زد «تنها نرو!» ولی فقط دست تکان دادم.
ساعت ۱۳ : ۱۵
آدرس در حاشیۀ صنعتی شهر بود: انباری بتنی، ساکتتر از مرگ. همین که پایم را گذاشتم داخل، در عقبی قفل شد؛ نوک تپانچهای پشت گردنم نشست.
ــ «ملکهٔ ماه خونین… بالاخره گرفتیمت.»
دستهایم را بالا بردم، ولی لبخند زدم؛ برایم دستبند انداختند، چشمبند بستند، و هل دادند داخل وَن. بوی دود و نفت میآمد. صدای مرد روس: «ببرینش مقر!»
ته دلم خندیدم؛ روسها نمیدانستند با گرگ بازی میکنند.
مقر گریمتاچ ـ ساعت ۱۴ : ۰۰
چشمبند را که برداشتم، وسط سولهای متروک بودم؛ برجکهای نگهبانی، صدها بادیگارد مسلح. لیام پتروف از روی سکو پایین آمد؛ صورتش جای بخیهای داشت که تازه جوش خورده بود.
لیام (به روسی، با نیشخند):
«ملکه… خیال داشتی یکی یکی ما را بکشی؟ حالا خودت شدی جایزۀ من.»
با چاقوی باریکی موهای کنار صورتم را کنار زد. نگاهم را به صورتش دوختم، بیپلک.
ــ «اگه میخوای زنده برگردی، دیتابیس ماه خونین رو میدی… یا تکهتکه برمیگردی.»
قسمت هشتم
مقر ماه خونین ـ ساعت ۱۰ صبح
زاویۀ دید لونا
روی میز شیشهای اتاق فرماندهی، فایلهایی که کوک دیشب نشانم داد با لوگوی باند روسی «گریمتاچ» چشم میدرخشید. تصویر سرشاخهشان، لیام پتروف — مردی سی ساله با چشمهای یخی — روی هولوگرامی در میان هوا معلق بود.
ــ «همه حواس جمع!»
صدایم تیز و کوتاه بود. یوکو و جنی روی نقشههای بندر خاورمیانه خم شدند؛ رُزی پشت دیوارِ صفحههای شناورش رفت سراغ دیتابیسهای قاچاق روسیه؛ سانا شبکهٔ امنیتی بندر سئول را زیر و رو میکرد.
رُزی (با لبخند خطرناک):
«سه تا سرور مخفی پیدا کردم. همزمان دارم میزنمشان… یک دقیقه تا دسترسی کامل.»
آیلا گوشهای ایستاده بود و بیصدا حواسم را از پشت سر میپایید؛ میدانستم اگر حتی یک لرزش در صدایم بیفتد، همان لحظه سیمِ بمب را میکِشد.
پیامِ ناشناس ـ ساعت ۱۲ ظهر
گوشیام لرزید:
«به این آدرس بیا. تنها. کارت دارم — K.»
حرف «K» یعنی کوک؛ اما شکل رمزگذاریاش ناشناس بود. تردید نکردم. اسنایپر را زیر کت بلندم انداختم، یک هارلیِ مشکی گرفتم و زدم بیرون. آیلا سرم داد زد «تنها نرو!» ولی فقط دست تکان دادم.
ساعت ۱۳ : ۱۵
آدرس در حاشیۀ صنعتی شهر بود: انباری بتنی، ساکتتر از مرگ. همین که پایم را گذاشتم داخل، در عقبی قفل شد؛ نوک تپانچهای پشت گردنم نشست.
ــ «ملکهٔ ماه خونین… بالاخره گرفتیمت.»
دستهایم را بالا بردم، ولی لبخند زدم؛ برایم دستبند انداختند، چشمبند بستند، و هل دادند داخل وَن. بوی دود و نفت میآمد. صدای مرد روس: «ببرینش مقر!»
ته دلم خندیدم؛ روسها نمیدانستند با گرگ بازی میکنند.
مقر گریمتاچ ـ ساعت ۱۴ : ۰۰
چشمبند را که برداشتم، وسط سولهای متروک بودم؛ برجکهای نگهبانی، صدها بادیگارد مسلح. لیام پتروف از روی سکو پایین آمد؛ صورتش جای بخیهای داشت که تازه جوش خورده بود.
لیام (به روسی، با نیشخند):
«ملکه… خیال داشتی یکی یکی ما را بکشی؟ حالا خودت شدی جایزۀ من.»
با چاقوی باریکی موهای کنار صورتم را کنار زد. نگاهم را به صورتش دوختم، بیپلک.
ــ «اگه میخوای زنده برگردی، دیتابیس ماه خونین رو میدی… یا تکهتکه برمیگردی.»
- ۸۹۰
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط