رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 😍 پارت ۲۳
رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 😍 پارت ۲۳
ساعت ۵ بعد از طهر بود و از خوشحالی خبری که دیروز کامیار بهم داد داشتم بال در میاوردم
قرار شد امروز زنگ بزنه و من با مامانم حرف بزنم به گوشیم خیره بودم که یه مشتری اومد
یه دارو میخواست که از طبقه بالا باید میاوردم
اه مشتری بی موقع!از پله ها رفتم بالا و همچنین نگام به گوشیم بود
پرهام :حواستو جم کن نخوری زمین گوشی زنگ بخورد بهت میدمش دارو رو بده
-باش
فضول خان به توچه من گوشیمو کار دارم ایش کامیار لعنتی زنگ بزن دیگه
رسیدم به داروی مورد نظر داشتم از تو جعبه برمیداشتم که زنگ گوشیم به صدا دراومد
آخ جون کامیار نه یعنی مامانمه
پرهام :گوشی داره زنگ میخوره کامیاره
از خوشحالی پله هارو پوت دوتا داشتم میرفتم پایین که
مشتری :میشه دارومو بدید باید برم
اه تو خفه شو مشتری اسکل الان از تو مهم ترم هست
۴ تا پله مونده بود تا برسم پایین که از هول مامانم پام گیر کردو....................................
برگرفته از رمان گره #ماکانی
ساعت ۵ بعد از طهر بود و از خوشحالی خبری که دیروز کامیار بهم داد داشتم بال در میاوردم
قرار شد امروز زنگ بزنه و من با مامانم حرف بزنم به گوشیم خیره بودم که یه مشتری اومد
یه دارو میخواست که از طبقه بالا باید میاوردم
اه مشتری بی موقع!از پله ها رفتم بالا و همچنین نگام به گوشیم بود
پرهام :حواستو جم کن نخوری زمین گوشی زنگ بخورد بهت میدمش دارو رو بده
-باش
فضول خان به توچه من گوشیمو کار دارم ایش کامیار لعنتی زنگ بزن دیگه
رسیدم به داروی مورد نظر داشتم از تو جعبه برمیداشتم که زنگ گوشیم به صدا دراومد
آخ جون کامیار نه یعنی مامانمه
پرهام :گوشی داره زنگ میخوره کامیاره
از خوشحالی پله هارو پوت دوتا داشتم میرفتم پایین که
مشتری :میشه دارومو بدید باید برم
اه تو خفه شو مشتری اسکل الان از تو مهم ترم هست
۴ تا پله مونده بود تا برسم پایین که از هول مامانم پام گیر کردو....................................
برگرفته از رمان گره #ماکانی
- ۳.۸k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط