Part my angel
Part:10 my angel
جوابی بهم نداد..دستام عرق کرده بود.
انقدر رفتارم ضایعه بود که متوجه شد؟!..اگر مانیا متوجه شد بقیه چی..
خود جونگکوک اگر متوجه شده باشه چی..یا مانیا بهش گفته باشه..وای نه..
مانیا: فقط من میدونم..به کسی هم چیزی نگفتم، بیخود استرس نگیر
با حرفش نفس راحتی کشیدم..
دیانا: چجوری فهمیدی؟
با نیشخند بهم گفت
مانیا: خب میدونی من زیادی باهوشم..کی فکرشو مبکرد رازتو بفهمم؟
اخم کردم
دیانا:من جدی ام مانیا
خیلی جدی بهم گفت
مانیا:خوشبختم..منم مانیام
انتظار این حرفو نداشتم..خندیدم
دیانا: مسخره
مانیا:من چندبار به جیمین گفتم..میگفت نه تو دیوونه ای بیخود به دیانا گیرمیدی وااااای چقدر خوب میشه بهش بگم دیوونه خودتی
دستشو گرفتم
دیانا: نه..اصلا نباید بهش بگی..به هیچ وجه!
مانیا: ازچی میترسی دیانا؟! شاید جونگکوک هم دوستت داره
نگاهمو ازش گرفتم
دیانا: خودت داری میگی "شاید"
چیزی نگفت..انگار متوجه شد امیدی ندارم..
مانیا: منم همبن فکر رو درمورد جیمین میکردم
دیانا:چجوری بهش بگم؟!..اگر جوابش منفی باشه و همین یزره دوستی هم ازهم بپاشه چی؟!....من نمیگم بهش
آهی کشید و گفت
مانیا:هرجور خودت فکرمیکنی و راحتی..من اسرار نمیکنم
مانیا: درست هم میگی..حرفی ندارم من.
چیزی بهش نگفتم به پایین تاب خیره شدم..
همجا چمن بود و سرسبز و من و مانیا تصمیم گرفتیم تکه پارچه ای رو روی زمین پهن کنیم و روش بشینیم...
یکم بعد که داشتیم باهم حرف میزدیم جیمین و جونگکوک اومدن پیشمون..
جیمین:چخبر
حرف مانیا نصفه موند
مانیا:الان چه وقت اومدن بود؟..بحث مهمی داشتیم ..اه
بخدادارم ناراحتمیشم نمیایدگپ🙏🏻😦
جوابی بهم نداد..دستام عرق کرده بود.
انقدر رفتارم ضایعه بود که متوجه شد؟!..اگر مانیا متوجه شد بقیه چی..
خود جونگکوک اگر متوجه شده باشه چی..یا مانیا بهش گفته باشه..وای نه..
مانیا: فقط من میدونم..به کسی هم چیزی نگفتم، بیخود استرس نگیر
با حرفش نفس راحتی کشیدم..
دیانا: چجوری فهمیدی؟
با نیشخند بهم گفت
مانیا: خب میدونی من زیادی باهوشم..کی فکرشو مبکرد رازتو بفهمم؟
اخم کردم
دیانا:من جدی ام مانیا
خیلی جدی بهم گفت
مانیا:خوشبختم..منم مانیام
انتظار این حرفو نداشتم..خندیدم
دیانا: مسخره
مانیا:من چندبار به جیمین گفتم..میگفت نه تو دیوونه ای بیخود به دیانا گیرمیدی وااااای چقدر خوب میشه بهش بگم دیوونه خودتی
دستشو گرفتم
دیانا: نه..اصلا نباید بهش بگی..به هیچ وجه!
مانیا: ازچی میترسی دیانا؟! شاید جونگکوک هم دوستت داره
نگاهمو ازش گرفتم
دیانا: خودت داری میگی "شاید"
چیزی نگفت..انگار متوجه شد امیدی ندارم..
مانیا: منم همبن فکر رو درمورد جیمین میکردم
دیانا:چجوری بهش بگم؟!..اگر جوابش منفی باشه و همین یزره دوستی هم ازهم بپاشه چی؟!....من نمیگم بهش
آهی کشید و گفت
مانیا:هرجور خودت فکرمیکنی و راحتی..من اسرار نمیکنم
مانیا: درست هم میگی..حرفی ندارم من.
چیزی بهش نگفتم به پایین تاب خیره شدم..
همجا چمن بود و سرسبز و من و مانیا تصمیم گرفتیم تکه پارچه ای رو روی زمین پهن کنیم و روش بشینیم...
یکم بعد که داشتیم باهم حرف میزدیم جیمین و جونگکوک اومدن پیشمون..
جیمین:چخبر
حرف مانیا نصفه موند
مانیا:الان چه وقت اومدن بود؟..بحث مهمی داشتیم ..اه
بخدادارم ناراحتمیشم نمیایدگپ🙏🏻😦
- ۳۵۳
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط