اغوشاستاد

#اغوش_استاد🌺
#پارت15

باحرص نگاهش کردم وبدونه اینکه بدونه کم اوردم گفتم:

_خیلی براتون بدمیشه اقای دکتر

شروع کرد خندیدن و بهم خیره شد وگفت:

_من وتهدیدمیکنی تو جوجه دکی؟

یک قدم دیگه اومد سمتم که رفتم عقب همون لحظه دستم وگرفت کشید سمت خودش افتادم توبغلش سرم محکم خورد به سینه مردونه ومحکمش صدای اخ گفتنم بلندشد که حرصی گفت:

_رضا نمیشه در اون بی صاحابی رو اروم ترباز کنی

باتعجب ازش فاصله گرفتم که فهمیدم بخاطریهویی باز شدن در آسانسور بغلم کرده بادیدن همون پسره که همیشه اینجابود ابروهام بالاپرید؛

نگاهم کردبادیدن من باتعجب گفت:

_ای بابا شرمنده...شمابودین

_خواهش میکنم

همون لحظه استادگفت:

_شماهم ومیشناسین؟

سری به نشون منفی تکون دادم که نگاهی به هردومون کرد.

که پسره که فهمیدم اسمش رضاس گفت:

_ایشون ومن دو سه باردیده بودم اتفاقی همینجا وقتیایی که میومدم پیشت...مثل دیشب وکولی بازیات که خانم ونصف شبی بیدارکرد

نگاهی بهمون کردوگفت:

_اما انگار شمادوتا هم ومیشناسین...اره امیرعلی؟
دیدگاه ها (۰)

#اغوش_استاد🌺#پارت16خواست جواب رفیقش وبده که زودتر گفتم:_خدان...

#اغوش_استاد🌺#پارت17نفس عمیقی کشیدم وزیرلب زمزمه کردم:_چون رف...

#اغوش_استاد🌙#پارت14صبح باسروصدا ازخواب پریدم وسریع باترس به ...

#part7#dar_hamsaiegie_godzilaارغوان هیچی نگفت وفقط خندید.- ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط