باید بریم بیمارستان
ℙ𝕒𝕣𝕥 ۵۳
-باید بریم بیمارستان
+نه
-نه نداریم
+یه لحظه گوش کن!!
سر جاش نشست و به چشمای دختر زل زد
+میخوام بندازمش....ازش متنفرم
-چ..چی داری میگی؟اگر اینکارو بکنی میکشتت
+تو گفتی نمیذاری منو بکشه
-معلومه که نمیذارم...ولی...اون بچه ی تو ام هست...
+نمیخوامش...حالم از خودشو باباش بهم میخوره
-فعلا استراحت کن تا فردا یه تصمیمی میگیری
+میشه نری
-کجا نرم
+از جلوی چشمم نرو
-همینجا میمونم...نگران نباش...بخواب
چشماشو بست و دست پسر رو محکم تر گرفت..
ـــــــــــــــــــــــــــ
قشنگترین حس دنیا رو داشت وقتی که بجای اتاق تاریک و خفش توی خونه ای باشه که از هر مکان براش امن تره
چشماشو باز کرد و اولین چیزی که دید نور آفتاب بود که از بین پرده های سفید بیرون زده...
-بیدار شدی؟
توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بود...
دختر سعی کرد بشینه..هنوز یکم درد داشت ولی بهتر شده بود...
+دیشب کجا خوابیدی
-روی کاناپه ی کنارت
+خبری نشد؟
-از چی
+از بیونگ هو..
-نه...چه خبری
بشقاب صبحونه با سلیقه تزئین شده بود..کنارش روی میز گذاشت و لیوان شیر رو دستش داد
-تا من میرم دوش بگیرم همه ی اینارو تموم میکنی باشه؟
+خیلی زیاده..
-هیچ بهونه ای قبول نمیکنم...خیلی ضعیف شدی
+خیلی خب..زود برگرد
پسر سمت حموم رفت و مینجی ام شروع کرد به خوردن صبحانش
بعد از چند دقیقه که بیشترشو تموم کرده بود بلند شد و سمت پنجره رفت تا پرده رو بکشه..آفتاب زمستونو دوست نداشت..به نظرش حتی بیشتر از تابستون تیز و آزار دهنده بود
صدای قطع شدن آب اومد و ظاهراً کار کوک توی حموم تموم شده بود..
با حوله ی دورش توی اتاق داشت موهاشو خشک میکرد که مینجی رو توی آینه دید که وارد اتاق شد...
-چرا بلند شدی؟؟صبحونت تموم شد؟؟
+تکون نخور
-چیه
اومد جلو و با انگشتاش رد زخم بزرگی که روی شونه ی پسر بود رو دنبال کرد...شبیه زخمی نبود که توی حادثه ایجاد شده باشه..
«برگشتم با ادامه ی ومپایرررر»
-باید بریم بیمارستان
+نه
-نه نداریم
+یه لحظه گوش کن!!
سر جاش نشست و به چشمای دختر زل زد
+میخوام بندازمش....ازش متنفرم
-چ..چی داری میگی؟اگر اینکارو بکنی میکشتت
+تو گفتی نمیذاری منو بکشه
-معلومه که نمیذارم...ولی...اون بچه ی تو ام هست...
+نمیخوامش...حالم از خودشو باباش بهم میخوره
-فعلا استراحت کن تا فردا یه تصمیمی میگیری
+میشه نری
-کجا نرم
+از جلوی چشمم نرو
-همینجا میمونم...نگران نباش...بخواب
چشماشو بست و دست پسر رو محکم تر گرفت..
ـــــــــــــــــــــــــــ
قشنگترین حس دنیا رو داشت وقتی که بجای اتاق تاریک و خفش توی خونه ای باشه که از هر مکان براش امن تره
چشماشو باز کرد و اولین چیزی که دید نور آفتاب بود که از بین پرده های سفید بیرون زده...
-بیدار شدی؟
توی آشپزخونه مشغول درست کردن صبحونه بود...
دختر سعی کرد بشینه..هنوز یکم درد داشت ولی بهتر شده بود...
+دیشب کجا خوابیدی
-روی کاناپه ی کنارت
+خبری نشد؟
-از چی
+از بیونگ هو..
-نه...چه خبری
بشقاب صبحونه با سلیقه تزئین شده بود..کنارش روی میز گذاشت و لیوان شیر رو دستش داد
-تا من میرم دوش بگیرم همه ی اینارو تموم میکنی باشه؟
+خیلی زیاده..
-هیچ بهونه ای قبول نمیکنم...خیلی ضعیف شدی
+خیلی خب..زود برگرد
پسر سمت حموم رفت و مینجی ام شروع کرد به خوردن صبحانش
بعد از چند دقیقه که بیشترشو تموم کرده بود بلند شد و سمت پنجره رفت تا پرده رو بکشه..آفتاب زمستونو دوست نداشت..به نظرش حتی بیشتر از تابستون تیز و آزار دهنده بود
صدای قطع شدن آب اومد و ظاهراً کار کوک توی حموم تموم شده بود..
با حوله ی دورش توی اتاق داشت موهاشو خشک میکرد که مینجی رو توی آینه دید که وارد اتاق شد...
-چرا بلند شدی؟؟صبحونت تموم شد؟؟
+تکون نخور
-چیه
اومد جلو و با انگشتاش رد زخم بزرگی که روی شونه ی پسر بود رو دنبال کرد...شبیه زخمی نبود که توی حادثه ایجاد شده باشه..
«برگشتم با ادامه ی ومپایرررر»
- ۱.۷k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط