بازی_در_خون🍷🔪
بازی_در_خون🍷🔪
پارت سیصد پنج 🍷🔪
#پری
با لبخند به پسرم که خواب بود نگاه کردم
دو روز بود مرخص شده بودم
البته بودیم
پسرمم همراهم اومدن بود از بیمارستان
همراه مادرش
حس خوبی داشتم
با اینکه ناراحت بودم از مردن دخترم
ولی همین که پسرم سالم بود خداروشکر میکردم
جاهایی ک ترک و ضربه دیده بود و گچ گرفته بودم
چشمام و آروم بستم
میخواستم بخوابم
که در باز شد
کوروش اومد داخل ، کرواتش و باز کرد
نگاهش که به نگاه باز من خورد تیمچه لبخندی زد
+خوبی؟
اوهومی گفتم
+حرف بزنیم؟
سری تکون دادم
_بزار بچه بخوابه ...
بعد به بچه ای که
چشماش نیمه باز بود اشاره کردم..
لبخند زد
+باشه
پارت سیصد پنج 🍷🔪
#پری
با لبخند به پسرم که خواب بود نگاه کردم
دو روز بود مرخص شده بودم
البته بودیم
پسرمم همراهم اومدن بود از بیمارستان
همراه مادرش
حس خوبی داشتم
با اینکه ناراحت بودم از مردن دخترم
ولی همین که پسرم سالم بود خداروشکر میکردم
جاهایی ک ترک و ضربه دیده بود و گچ گرفته بودم
چشمام و آروم بستم
میخواستم بخوابم
که در باز شد
کوروش اومد داخل ، کرواتش و باز کرد
نگاهش که به نگاه باز من خورد تیمچه لبخندی زد
+خوبی؟
اوهومی گفتم
+حرف بزنیم؟
سری تکون دادم
_بزار بچه بخوابه ...
بعد به بچه ای که
چشماش نیمه باز بود اشاره کردم..
لبخند زد
+باشه
- ۴.۸k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط