{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوتادخترداشتن باخاطرات لاغریشون افه میومدن اولی میگفت :من

دوتادخترداشتن باخاطرات لاغریشون افه میومدن اولی میگفت :من اینقدلاغر بودم که وقتی میرفتم حموم مامانم میومد سوراخ کف حموم رو میپوشوند تامن نیفتم توش اون یکی گفت من یه بارآلبالورو باهستش خوردم همه میگفتن چند ماهه حامله ای.....(laugh)
دیدگاه ها (۵)

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺗﻮﺳﺖ . ...

ﺟﺎﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﯿﻮ ﭘﺮﮐﻦ !..ﮐﯿـ .. ﻡ ﺗﻮ .. ـﻮﻧﺖﺟﺎﻣﻮﻧﺪﻩ..........ﺻﺤﯿﺤ...

توی دانشگاه یه استاد داشتیم هرکسی زیاد غیبت میکردجلوی اسمشو ...

یکی از ترکه پرسید :اگه توی یه جنگلی درحال نماز خوندن باشیم و...

برده عمارت جئون

Blood contract/رمان مافیایی(تهیونگ)

مهمونی خطرناک پارت= 9جونگ کوک: حالا راحت ترم پرنسسم و تو امش...

رمان به دنبال هم...

رومان عشق مافیا پارت 26 از زبان ا/تاز روی تخت بلند شدم اما ا...

سناریو:زخم التیامی/ادامه پارت ۴_امروز شنبه. چند روزی میشه که...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒 وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط