معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت نوزده
تهیونگ: کافیه تارا گمشو بیرون ... حالت خوبه
دخترک بغضش آروم رها شد و اشک های روی صورت دخترانه و کوچیکش جاری بودن دست تهیونگو محکم پس زد و از روی زمین بلند شد
تارا عصبی گفت
تارا : لعنت بهت زنیکه برو بمیر
تهیونگ این بار دیگر عصبانیت اش را کنار گذاشت و ارنج تارا را محکم گرفت و کشاند سمت در
تهیونگ: از در بیرونت کنم از پنچره میایی تو
ناگهانی صدا شکستن چیزی به گوشش خورد تند پلک زد و آروم دست تارا را رها کرد نکنه بازم بلایی سر خودش آورده باشه این باز ترس بدی به دلش داد چرخید سمت ات ولی نبود .. صدا از آشپزخانه اومد تند و با دویدن سمت آشپز هجوم برد با دیدن آن خون های که روی زمین جاری بودن تند و با ترس به ات زل زد
تهیونگ: احمق چیکار کردی
با ترس گفت و سمتش هجوم برد لیوان شیشه ای که شکسته بود و پای ات به شدت زخمی بود تهیونگ خیلی با ترس و استرس جلوش نشست
ات: درد میکنه
اشک ریخت و به پاش نگاه کرد درد بدی پاش را اسیر کرده بود چونه اش به شدت میلرزید آن هم از شدت بغض
تهیونگ تند پلک زد و آروم موهاش را کنار برد
تهیونگ : نگران نباش چیزی نیست صبر کن
تند دست اش را زیر زانوش برد و دست دیگرش را روی پهلو باریک دخترک گذاشت و از روی زمین بلندش کرد و به سمت اتاقش برد تارا همچنین زل زده بود بهش مگر میشد مردی که از زن خودش مطفنر بود حالا تا این حد نگرانش شده بود برآید استایل در آغوشش گرفته بود و به سمت اتاقش برد
بلا روی تخت گذاشت نگاهی به کف پاس انداخت خونی بود وبی زخم وغیمی نبود خدمتکار حول و نگران پارچه تمیز آورد و تهیونگ به دست خودش گرفت سپس روی پای دخترک گذاشت با درد صورتش تو هم رفته بود و از شدت بغض چونش همچنان میلرزید ...
تهیونگ با محکمی و جدیت گفت
تهیونگ: بازم خودتو زخمی کردی آره ؟
ات: نه .. نکردم
تهیونگ کمی عصبی غرید ...
تهیونگ: آره بگو پشه هولت داد سمت زمین درسته و پاتم زخمی شد ؟
دخترک آروم به زمین خیره شد و اشک گوشه چشمش را خیز کرد
ات : آره
تهیونگ عصبی بود چون آخرین هشداری را در مقابل زخمی کردن آن دخترک بهش داد ولی انگار حرف گوش کن نبود ... بعد از پانسمان کردن پای دخترک از روی تخت یلند شد زل زد به ات
تهیونگ: برد خدا رو شکر کن خودتو زخمی نکردی وگرنه ؟ ...
اه بلندی گفت و چیزی نگفت ولی آن رفتار ات خیلی برایش مشکوک آورد بود ...
تهیونگ ؛ چرا دستتو گذاشتی رو شکم خودت ؟
دخترک موهایش روی چشم هایش جاری بود و آروم گفت
ات : چیزی نیست
پارت نوزده
تهیونگ: کافیه تارا گمشو بیرون ... حالت خوبه
دخترک بغضش آروم رها شد و اشک های روی صورت دخترانه و کوچیکش جاری بودن دست تهیونگو محکم پس زد و از روی زمین بلند شد
تارا عصبی گفت
تارا : لعنت بهت زنیکه برو بمیر
تهیونگ این بار دیگر عصبانیت اش را کنار گذاشت و ارنج تارا را محکم گرفت و کشاند سمت در
تهیونگ: از در بیرونت کنم از پنچره میایی تو
ناگهانی صدا شکستن چیزی به گوشش خورد تند پلک زد و آروم دست تارا را رها کرد نکنه بازم بلایی سر خودش آورده باشه این باز ترس بدی به دلش داد چرخید سمت ات ولی نبود .. صدا از آشپزخانه اومد تند و با دویدن سمت آشپز هجوم برد با دیدن آن خون های که روی زمین جاری بودن تند و با ترس به ات زل زد
تهیونگ: احمق چیکار کردی
با ترس گفت و سمتش هجوم برد لیوان شیشه ای که شکسته بود و پای ات به شدت زخمی بود تهیونگ خیلی با ترس و استرس جلوش نشست
ات: درد میکنه
اشک ریخت و به پاش نگاه کرد درد بدی پاش را اسیر کرده بود چونه اش به شدت میلرزید آن هم از شدت بغض
تهیونگ تند پلک زد و آروم موهاش را کنار برد
تهیونگ : نگران نباش چیزی نیست صبر کن
تند دست اش را زیر زانوش برد و دست دیگرش را روی پهلو باریک دخترک گذاشت و از روی زمین بلندش کرد و به سمت اتاقش برد تارا همچنین زل زده بود بهش مگر میشد مردی که از زن خودش مطفنر بود حالا تا این حد نگرانش شده بود برآید استایل در آغوشش گرفته بود و به سمت اتاقش برد
بلا روی تخت گذاشت نگاهی به کف پاس انداخت خونی بود وبی زخم وغیمی نبود خدمتکار حول و نگران پارچه تمیز آورد و تهیونگ به دست خودش گرفت سپس روی پای دخترک گذاشت با درد صورتش تو هم رفته بود و از شدت بغض چونش همچنان میلرزید ...
تهیونگ با محکمی و جدیت گفت
تهیونگ: بازم خودتو زخمی کردی آره ؟
ات: نه .. نکردم
تهیونگ کمی عصبی غرید ...
تهیونگ: آره بگو پشه هولت داد سمت زمین درسته و پاتم زخمی شد ؟
دخترک آروم به زمین خیره شد و اشک گوشه چشمش را خیز کرد
ات : آره
تهیونگ عصبی بود چون آخرین هشداری را در مقابل زخمی کردن آن دخترک بهش داد ولی انگار حرف گوش کن نبود ... بعد از پانسمان کردن پای دخترک از روی تخت یلند شد زل زد به ات
تهیونگ: برد خدا رو شکر کن خودتو زخمی نکردی وگرنه ؟ ...
اه بلندی گفت و چیزی نگفت ولی آن رفتار ات خیلی برایش مشکوک آورد بود ...
تهیونگ ؛ چرا دستتو گذاشتی رو شکم خودت ؟
دخترک موهایش روی چشم هایش جاری بود و آروم گفت
ات : چیزی نیست
- ۱۵.۶k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط