معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت بیست
تهیونگ مرموزانه نگاهش کرد پسری نبود که زود گول بخوره تند هم شد و دست ات را محکم به دستش گرفت و از روی شکمش بلند کرد
کله پیراهنش خوبی بود و انگار شکمش به شدت زخمی برداشته بود این با از دست عصباست دندون هایش را سایید
تهیونگ: این چیه .. ها .. گفتی لیز خوردی لیوان شکست این چیه ..
به خوبی حالا فهمید که میخواست باز هم خودش را به شدت بد زخمی کنه تا بلکه به زندگی خودش برود ولی نشده بود
تعیونگ به شدت عصبی دست به کمر ایستاد
تهیونگ: قشنگ معلوم بود این همه گریه برای پا نبود نه ...
دستش را بردیمت دامن دخترک وری تو همچنان از بدن دخترانه خودش محافظت نمود
ات. : نکن لطفا
تهیونگ تا حدی عصبانی بود که ناز دخترک را نکشد محکم هر دو مچ دستش را پین و بالا سرد نمود سپس روی دخترک خم شد تا حدی که کم تر از خیمه زدن نبود... همچنین ات به شدت داد زد و دستو پا زد
ات : برو کنار... لطفا .. ازم دور شو
ولی تهیونگ تا حدی عصبی بود که پازس را نکشد ولی در اصل این ناز نبود بلکه این ترس نزدیکی مرد خودش بود ...
تهیونگ ظالم تر از این حرفا بود تند دامن سفید و کنی خونی دخترک را به دستش گرفت و به بالا برد .. همین کافی بود که قلبش به شدت تند بزن و از شدت ترس و استریش دست و پاهایش میلرزید مخصوصا حالا که پاهای لاغرش و شکمش قشنگ برای تهیونگ معلوم دار شده بود
پلک رو هم گذاشت از شدت خجالت گونه هایش قرمز شد سپس تند سرشا برگرداند تا از این خجالت بیرون برود ..
تهیونگ زل زد به زخم رو شکم دخترک و ابرو بالا انداخت بدون هیچگونه توجه ای به پاهای لخت ران شکم دخترک گفت
تهیونگ: چیزه مهم نیست نگران نباش ...
از روی بندش بلند شد سپس آروم ملاف آبی رنگ را تا شکم روش کشید ... لبه تخت نشست بلافاصله بتادین و گاز استریل را برداشت کمی رو پنبه بتادین را ریخت و روی کنار های زخم دخترک گذاشت
کمرش از شدت درد زخمش بلند شد و آه بلندی گفت گوشه های چشم اش اشک های ریزی میبارید ... حالا در سکوت اتاق فراع گرفته بود سکوت بین این دو بود .. تهیونگ آروم نجوا کرد
تهیونگ: بس کن لطفا به خود تدیگه آسیب نرسون لطفا
دخترک اشک ریخت ولی ته دلش واقعا دیگر از این درد های جسمی خسته بود کف دستش زهمی بود اچهغر انگشت هایش زخمی بود و اون از پاش اینم از شکمش
پلک زد محکم ملاف را چنگ زد
تهیونگ به خوبی درد ات را فهمیده بود سپس بعد از پانسمان کردن آن زخم آروم دامن خونین دخترک را پایین کشید سپس یک لیوان پر از آب را سمتش گرفت و پاکت قرص را هم همراهش
تهیونگ: دختره دیونه حتما درد داری زود باش اینو بخور ...
دخترک بدون بلند شدن با همان بی حالش و سکوت قرص را خورد و باز هم دراز کشید ... بلافاصله تهیونگ بلند شد دخترک همین طور کم کم پلک رو هم گذاشت و خوابش برد .....
پارت بیست
تهیونگ مرموزانه نگاهش کرد پسری نبود که زود گول بخوره تند هم شد و دست ات را محکم به دستش گرفت و از روی شکمش بلند کرد
کله پیراهنش خوبی بود و انگار شکمش به شدت زخمی برداشته بود این با از دست عصباست دندون هایش را سایید
تهیونگ: این چیه .. ها .. گفتی لیز خوردی لیوان شکست این چیه ..
به خوبی حالا فهمید که میخواست باز هم خودش را به شدت بد زخمی کنه تا بلکه به زندگی خودش برود ولی نشده بود
تعیونگ به شدت عصبی دست به کمر ایستاد
تهیونگ: قشنگ معلوم بود این همه گریه برای پا نبود نه ...
دستش را بردیمت دامن دخترک وری تو همچنان از بدن دخترانه خودش محافظت نمود
ات. : نکن لطفا
تهیونگ تا حدی عصبانی بود که ناز دخترک را نکشد محکم هر دو مچ دستش را پین و بالا سرد نمود سپس روی دخترک خم شد تا حدی که کم تر از خیمه زدن نبود... همچنین ات به شدت داد زد و دستو پا زد
ات : برو کنار... لطفا .. ازم دور شو
ولی تهیونگ تا حدی عصبی بود که پازس را نکشد ولی در اصل این ناز نبود بلکه این ترس نزدیکی مرد خودش بود ...
تهیونگ ظالم تر از این حرفا بود تند دامن سفید و کنی خونی دخترک را به دستش گرفت و به بالا برد .. همین کافی بود که قلبش به شدت تند بزن و از شدت ترس و استریش دست و پاهایش میلرزید مخصوصا حالا که پاهای لاغرش و شکمش قشنگ برای تهیونگ معلوم دار شده بود
پلک رو هم گذاشت از شدت خجالت گونه هایش قرمز شد سپس تند سرشا برگرداند تا از این خجالت بیرون برود ..
تهیونگ زل زد به زخم رو شکم دخترک و ابرو بالا انداخت بدون هیچگونه توجه ای به پاهای لخت ران شکم دخترک گفت
تهیونگ: چیزه مهم نیست نگران نباش ...
از روی بندش بلند شد سپس آروم ملاف آبی رنگ را تا شکم روش کشید ... لبه تخت نشست بلافاصله بتادین و گاز استریل را برداشت کمی رو پنبه بتادین را ریخت و روی کنار های زخم دخترک گذاشت
کمرش از شدت درد زخمش بلند شد و آه بلندی گفت گوشه های چشم اش اشک های ریزی میبارید ... حالا در سکوت اتاق فراع گرفته بود سکوت بین این دو بود .. تهیونگ آروم نجوا کرد
تهیونگ: بس کن لطفا به خود تدیگه آسیب نرسون لطفا
دخترک اشک ریخت ولی ته دلش واقعا دیگر از این درد های جسمی خسته بود کف دستش زهمی بود اچهغر انگشت هایش زخمی بود و اون از پاش اینم از شکمش
پلک زد محکم ملاف را چنگ زد
تهیونگ به خوبی درد ات را فهمیده بود سپس بعد از پانسمان کردن آن زخم آروم دامن خونین دخترک را پایین کشید سپس یک لیوان پر از آب را سمتش گرفت و پاکت قرص را هم همراهش
تهیونگ: دختره دیونه حتما درد داری زود باش اینو بخور ...
دخترک بدون بلند شدن با همان بی حالش و سکوت قرص را خورد و باز هم دراز کشید ... بلافاصله تهیونگ بلند شد دخترک همین طور کم کم پلک رو هم گذاشت و خوابش برد .....
- ۱۶.۴k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط