really love
really love
part³⁴
و به آغوش خواب رفتم...
صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم..چشمام رو با دست راستم مالیدم و با دست چپم دنبال گوشیم گشتم
بالاخره پیداش کردم و چکش کردم..چندتا تا پیام از جونگکوک!
"شب توهم بخیر خانومی..بیداری؟..خوابم نمیبره..خوب بخوابی ماه کوچولو"
با خوندن تک به تک کلمات خنده روی لبم اومد
بلند شدم و رفتم بیرون،هیچکس بیدار نبود چون تازه ساعت ۴صبح شده بود
منم هرکاری میکردم خوابم نمیبرد
چارهای نداشتم باید میرفتم پیشش..همون کسی که ذهنم درگیرشه،همونی که با دیدنش لبخند میزنم و از همه مهمتر اینکه قلبم تند میزنه!
اروم در اتاقش رو باز کردم و وارد شدم..روی لبه ی تختش نشستم..با انگشتام موهاش رو نوازش میکردم..زمزمه های آرومم به گوش میرسید
-جونگکوک..من واقعا خوشحالم که کنارمی..راستش خوابم نمیبره و گفتم شاید بتونی کمکم کنی ولی توهم خوابی(خیلی اروم)
از روی تخت بلند شدم ولی دوباره افتادم روی تخت
+بخواب کوچولو
-جونگکوک تو بیداری؟
+فقط بخواب
چشمام کمکم گرم شد..یکم وول خوردم و پشتم رو به کوک کردم و ازش فاصله گرفتم
یهو کوک با یه دستش منو کشید توی بغلش و محکم بغل کرد..گونه هام سرخ شدن..قلبم تند تند میزد و دست کوک دقیقا روش بود
+ازم خجالت میکشی کوچولو؟
رومو برگردوندم و سرمو توی قفسه سینهاش فرو کردم و خوابیدم..
با احساس بوسیده شدن موهام از خوابم دل کندم..توی بغل کوک بودم و اون بوسه های ریزی روی موهام میزاشت
+خانومم بیدار شده؟امادس برای ازدواج فردا؟
-جونگکوک به یه شرط قبول میکنم ازدواج رو!
+بگو ببینم
-فردا شبش با کل بچه ها و دوستامون یه پارتی،مهمونی بگیریم هوم؟
+باشه کوچولو ولی الان بلند شو بریم پایین
پشت میز صبحانه نشستم..اشتها نداشتم و فقط باهاش بازی میکردم.
فکرم خیلی درگیر اون بود،خیلی!
بعد صبحانه وسایل رو جمع کردیم و مثل همیشه باید درمورد فردا حرف میزدیم
+مکان عروسی اینجاست..خبر نگار ها قسمت بیرون که براشون اماده کردیم میمونن
و ایده ای که من دادم رو بیان کرد و همه موافقت کردن
جنی:میاید امشب جشن مجردی بگیریم؟
همه:یسسس!
جنی مکان جشن و همه چیز رو نشونمون داد..اصلا نفهمیدیم چجوری ناهار خوردیم و شب شد!
ساعت ۷شب بود..میکاپم رو انجام دادم و لباسمو پوشیدم اما نمیتونستم زیپش رو ببندم..بعد ۱۰ دقیقه تلاش دیگه واقعا ناامید شدم*
یهو در باز شد و کوک به چهار چوب در تکیه دااد
+کمک میخوای؟
سریع رو به کوک شدم تا پشتم رو نبینه
+کمکت میکنم اونوری شو
با خجالت تمام به حرفش گوش دادم..موهامو به سمت چپ هدایت کردم تا کوک راحت باشه
با برخورد دستش به کمرم،چشمام رو محکم روی هم بستم..کارش تموم شد
+چرا اونوقت کردنبند رو در نمیاری؟
-چون دوسش دارم..چون احساس میکنم دیگه پشتم به یه نفر گرمه..چون حالا دیگه میدونم یه نفر هست که تو تنهایی هام کنارم باشه
+لیلی...
-من..من متاسفم نمیخواستم اینارو بگم من...
یهو بغلم کرد
+خوشحالم که همچین آدمی هستم(خنده)
رفتیم پایین و...
-------------------------------
ادامه دارد...
اسلاید دو به بعد:عکس تالار عروسی
خدا به کیا شانس میده😂💔
part³⁴
و به آغوش خواب رفتم...
صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم..چشمام رو با دست راستم مالیدم و با دست چپم دنبال گوشیم گشتم
بالاخره پیداش کردم و چکش کردم..چندتا تا پیام از جونگکوک!
"شب توهم بخیر خانومی..بیداری؟..خوابم نمیبره..خوب بخوابی ماه کوچولو"
با خوندن تک به تک کلمات خنده روی لبم اومد
بلند شدم و رفتم بیرون،هیچکس بیدار نبود چون تازه ساعت ۴صبح شده بود
منم هرکاری میکردم خوابم نمیبرد
چارهای نداشتم باید میرفتم پیشش..همون کسی که ذهنم درگیرشه،همونی که با دیدنش لبخند میزنم و از همه مهمتر اینکه قلبم تند میزنه!
اروم در اتاقش رو باز کردم و وارد شدم..روی لبه ی تختش نشستم..با انگشتام موهاش رو نوازش میکردم..زمزمه های آرومم به گوش میرسید
-جونگکوک..من واقعا خوشحالم که کنارمی..راستش خوابم نمیبره و گفتم شاید بتونی کمکم کنی ولی توهم خوابی(خیلی اروم)
از روی تخت بلند شدم ولی دوباره افتادم روی تخت
+بخواب کوچولو
-جونگکوک تو بیداری؟
+فقط بخواب
چشمام کمکم گرم شد..یکم وول خوردم و پشتم رو به کوک کردم و ازش فاصله گرفتم
یهو کوک با یه دستش منو کشید توی بغلش و محکم بغل کرد..گونه هام سرخ شدن..قلبم تند تند میزد و دست کوک دقیقا روش بود
+ازم خجالت میکشی کوچولو؟
رومو برگردوندم و سرمو توی قفسه سینهاش فرو کردم و خوابیدم..
با احساس بوسیده شدن موهام از خوابم دل کندم..توی بغل کوک بودم و اون بوسه های ریزی روی موهام میزاشت
+خانومم بیدار شده؟امادس برای ازدواج فردا؟
-جونگکوک به یه شرط قبول میکنم ازدواج رو!
+بگو ببینم
-فردا شبش با کل بچه ها و دوستامون یه پارتی،مهمونی بگیریم هوم؟
+باشه کوچولو ولی الان بلند شو بریم پایین
پشت میز صبحانه نشستم..اشتها نداشتم و فقط باهاش بازی میکردم.
فکرم خیلی درگیر اون بود،خیلی!
بعد صبحانه وسایل رو جمع کردیم و مثل همیشه باید درمورد فردا حرف میزدیم
+مکان عروسی اینجاست..خبر نگار ها قسمت بیرون که براشون اماده کردیم میمونن
و ایده ای که من دادم رو بیان کرد و همه موافقت کردن
جنی:میاید امشب جشن مجردی بگیریم؟
همه:یسسس!
جنی مکان جشن و همه چیز رو نشونمون داد..اصلا نفهمیدیم چجوری ناهار خوردیم و شب شد!
ساعت ۷شب بود..میکاپم رو انجام دادم و لباسمو پوشیدم اما نمیتونستم زیپش رو ببندم..بعد ۱۰ دقیقه تلاش دیگه واقعا ناامید شدم*
یهو در باز شد و کوک به چهار چوب در تکیه دااد
+کمک میخوای؟
سریع رو به کوک شدم تا پشتم رو نبینه
+کمکت میکنم اونوری شو
با خجالت تمام به حرفش گوش دادم..موهامو به سمت چپ هدایت کردم تا کوک راحت باشه
با برخورد دستش به کمرم،چشمام رو محکم روی هم بستم..کارش تموم شد
+چرا اونوقت کردنبند رو در نمیاری؟
-چون دوسش دارم..چون احساس میکنم دیگه پشتم به یه نفر گرمه..چون حالا دیگه میدونم یه نفر هست که تو تنهایی هام کنارم باشه
+لیلی...
-من..من متاسفم نمیخواستم اینارو بگم من...
یهو بغلم کرد
+خوشحالم که همچین آدمی هستم(خنده)
رفتیم پایین و...
-------------------------------
ادامه دارد...
اسلاید دو به بعد:عکس تالار عروسی
خدا به کیا شانس میده😂💔
- ۱۸۲
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط