{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‍ ‍ آمد شب و شعری دگر اما چه بگویم

‍ ‍ آمد شب و شعری دگر اما چه بگویم
از هجرِ تو با خونِ جگر با که بگویم
جانم به لب آمد زِ غزل بس که سرودم
از جانِ زِ پا رفته به سر با که بگویم
رفتی که بیایی تو شبی تار و چنین سرد
از دیده ی خشکیده به در با که بگویم
عمری به تمنایِ گلستانِ تو بودم
از باغِ بخشکیده ثمر با که بگویم
از شاخه ی احساسِ چنین رفته به تاراج
از خنده ی پر خونِ تبر با که بگویم
در حزنِ ردیفم شده هر قافیه غمساز
از پیچشِ عقرب به قمر با که بگویم
ازین شِکوِه ی بیهوده ی بسیار
شبهایِ دگر شعرِ دگر با که بگویم
دیدگاه ها (۱۰۱)

روزی ام بودی ولی از دست من رفتی چه زودمثل یک سیگار گشتم بر ...

مثـلِ بـرگِ خشک و زردی رو به پاییزم عزیزبیـنهایت خستـه ام، ا...

،،،،،،عشقم با بودنت در کنارم ،،،،،،،،،،،،همچون گلهای بهاری ...

احساس باران در شب اعجاز یعنی توتقدیر خیس عشق را آغاز یعنی تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط