{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزي شخصي نزد بزرگي رفت و گفت سوالي دارم که نميتوانم جلوي

روزي شخصي نزد بزرگي رفت و گفت سوالي دارم که نميتوانم جلوي جمع بگويم. بزرگ حاضران را بيرون کرد و شخص سوالش را پرسيد.
ولي چون همه رفته بودند بيرون کسي نميدونه چه سوالي کرد و چه جوابي شنيد!!
شرمندتون شدم ببخشيد!! =)))
دیدگاه ها (۱)

ﺁﻳﺎ ﻣﻰ ﺩﺍﻧﺴﺘﻴﺪ ﻛﻪ : ﮔﺮﮒ ﺍﺯ ﺟﻦ ﻧﻤﻰ ﺗﺮﺳﺪ ﺍﻣﺎ ﺟﻦ ﺍﺯ ﮔﺮﮒ ﻣﻰ ﺗﺮﺳﺪ...

از يکي پرسيدن با کدوم عبادت بيشترحال مي کني؟ گفت: نماز ميت پ...

خرخون مجرم نیست بیمار است بیایید با خرخون ها مثل بیماران رفت...

دو ساله دارم نقشه میکشم دختر همسایمون رو توی آسانسور تنها گی...

پارت ۱ویو ا.ت ( سوجون ) اسمی که ازش متنفرم با بغض داشتم بهشو...

بیاید پایین. خب سلام من سودام 14 سالمه نویسنده امارلینک هستم...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟧 دراز کشیده بودن، روی تخت یونگی، ک...

پارت 3لحظه ی دیدار با تو استور نازم @karlykarlyا.ت چیزی نگفت...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

سناریو درخواستی وقتی جونگ کوک رو میاری ایران پارت دوم

جونگکوکا تو واقعا داره ۲۹ سالت میشه؟ ‌ولی تو هنوز برای ما آر...

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

این پایینو ببینن🎀🐥عروسک من 😈🔞پارت بیست و شش چنگی به گردنش زد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط