رمانجونگکوکمافیا

#رمان_جونگکوک_مافیا
part3

صبح شده بود اروم چشامو باز کردم تو ی اتاق پاشدم یهو یکی. در زد درو باز کردم یه دختر کیوتی اومد تو اسم دختره سلنا بود
ا. ت: سلام سلنا میشه بگی منو واسه چی اوردن اینجا ها لطفا بگو
سلنا: متاسفانه راه فراری نداری چون تو تو خونه بزرگترین مافیای جهانی و فرار غیر ممکنه چون تو عرض ۲ دقیقه پیدات میکنه
من خیلی ترسیده بودم و چشام تز حلقه زده بود بیرون
سلنا: خب جونگکوک گفته حاضرت کنم بری واسه صبونه
دیدم سلنا کلی لباس مجلسی اورد
ا. ت: چیزه سلنا میشه وقت ی هودی گشاد بهم بدی با ی شلوار بگ ارایشم نمیکنم
سلنا: باشه ا. ت
حاضر شدم موهامو باز گذاشتم ورفتم پایین همونطور که میرفتم تو دلم میگفتم:
یعنی واسه چی منو دزدیدن نکنه میخوان منو بکش خدایا کمک یعنی الان قراره چ اتفاقی بیوفته
یهو ی مرده جلوم ظاهر شد وگفت بفرمایی ارباب منتظرتون هستن
رفتم سر میز و دیدم ۳ تا دختر تی با جونگ کوک لاس میزنن
حالم داش به هم میخورد
رفتم و نشستم دور از همشون نشستم
یکی از دخترا گفت: چیه دور نشستی مگه ازمون میترسی و همه زدن زیر خنده به جز جونگ کوک
یه نفس عمیق کشیدم
همه شروع کردن ب صبونه ولی من نخوردم
جونگکوک: صبونتو بخور
ا. ت: میل ندارم
جونگکوک: نپرسیدم چرا گفتم بخور
ناخداه گاه به حرفش گوش کردم و اروم شروع به خوردن کردم ک یهو یکی از دخترا به لبای جونگکوک خامه مالید و خوردشو
قاشوقو پرت کردم رومیز.....
ادامه دارد.
دیدگاه ها (۰)

#رمان_جونگکوک_مافیا part4جونگکوک: هواست حس داری چیکار میکنی؟...

#رمان_جونگکوک_مافیا part5ا. ت: باش پس میگم ی پسرایی ک دروغ م...

#رمان_جونگکوک_مافیاpart2کلا اون پسرو فراموش کردم مخصوصا جیمی...

رمان_جونگکوک_مافیاسلام من ا. ت هستم دارم میرم پیش دوست پسرم ...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط