{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتم

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتم
و تو لبریز ترین حق خودت را خوردی

بغلت امن ترین جای جهان بود ولی
با خودت امن ترین جای جهان را بردی

رفتی از باور دلباخته ها محو شوی
بدتر از باور دلباخته ها، افسردی

با قدمهای بلندی که خزانت برداشت
تن خشکیده ی اشعار مرا آزردی...

نه فقط قلب و دل و روح و نفسهایم را
تو غریبانه ترین شعر مرا هم بردی
دیدگاه ها (۱)

دریا بدون آب که دریا نمی شوداین روزها بدون تو فردا نمی شودجز...

ﺗـــــﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﮐﻢ ﻧﯿﺎﺭﻡ ...ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﻨﻢ .....

وقتی میخواهمت باید باشی...نه اینکه به صدایت اکتفا کنم...نمیخ...

یاد آن نم نم جانانه ی پاییز بخیروعده ی آخرمان، گر چه غم انگی...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.4کوک:همین الان*بلندا.ت:باشهو رفت ب...

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتمو تو لبریز ترین حق خودت را خ...

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتمو تو لبریز ترین حق خودت را خ...

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتمو تو لبریز ترین حق خودت را خ...

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتمو تو لبریز ترین حق خودت را خ...

من غریبانه ترین شعر خودم را گفتمو تو لبریز ترین حق خودت را خ...

💕 💕 💕 💕 من غریبانه ترین شعر خودم را گفتمو تو لبریز ترین حق خ...

در سـرم نیـست بجـز حال و هـوای " تـو و عشـق "بغلت... امن تری...

بغلٺ... امݧ تریݧ جاے جهاݧ بود ولی...با خودٺ امݧ تری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط