{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره‌ای به نام ات

ستاره‌ای به نام ات

روز یکشنبه‌ی هیجان‌انگیزی در سئول بود. بزلری که یک طراح جواهرات فریلنس (آزادکاری) بود، با عجله و در حالی که یک جعبه‌ی کوچک آبی‌رنگ محکم در بغل داشت، از پیاده‌رو عبور می‌کرد. استودیو جدیدش در همین خیابان بود و امروز قرار بود نمونه‌کارهایش را برای یک برند معروف تحویل دهد.

ناگهان، با یک ضربه‌ی کوچک با جسمی نرم برخورد کرد و جعبه‌ی آبی در هوا چرخید.

— وای! ببخشید!

بزلری خودش را جلو انداخت تا جعبه را بگیرد، اما یک دست بلند و باریک‌تر از او زودتر عمل کرد. جعبه به آرامی در هوا معلق ماند و سپس در دست جین قرار گرفت. جین با آن لبخند معروف و آرامش‌بخشش، مچ دست ات را گرفت تا تعادلش را حفظ کند.

— چیزی نشد، نه؟ جین پرسید و جعبه را به او برگرداند.

شش نفر دیگر آنجا بودند. تهیونگ داشت روی نیمکت پیاده‌رو آهنگی می‌نواخت، جیمین و جی-هوپ با یک توپ کوچک بازی می‌کردند و یونگی با هندزفری گوشیش مشغول بود. جونگکوک هم با آن چشم‌های برّاقش لبخند می‌زد.

ات نفس عمیقی کشید و گفت: — من شما رو... شما اینجا چیکار می‌کنید؟ اینجا همونیه که فکر می‌کنم؟

جونگکوک خندید و گفت: — اینجا استودیو جدید هایپ برای پروژه‌ی شبیه‌سازی آرتیشه. ما اومدیم تا پیش‌نمایش رو ببینیم. تو چی؟

— من هم همین بنا رو دارم. واحد ۴۰۲. می‌خواستم طراحی‌های جدیدمو تحویل بدم.

تهیونگ سرش را بالا گرفت و با اشتیاق گفت: — طراحی جواهرات؟ من چند وقت پیش دنبال یه ایده‌ی جدید برای انگشتر بودم. اجازه میدی یه نگاه بندازم؟

ات با کمی شرمندگی اما خوشحالی، جعبه را باز کرد. درخشش نقره‌ها و سنگ‌های قیمتی زیر نور آفتاب، چشمان همه را گرفت. جی-هوپ با دیدن یک طرح مینیمال که شبیه به پیانو بود، چشمک زد: — وای! این حکم یه ملودی موسیقی رو داره.

جیمین هم با شیطنت کنارش آمد: — این یکی که شبیه به باله. خیلی خفنه.

ات احساس کرد انگار با دوستان قدیمی صحبت می‌کند. ناگهان سوت گوشی جین زنگ خورد.

— باید بریم تمرین، گفت جین. ولی بزلری، من طرح اون گردنبد که شبیه به قطره‌ی بارونه رو خیلی دوست داشتم. اگه وقت داشتی، می‌تونی بیایی توی استودیو؟ جونگکوک عاشق این جور چیزاست.

جونگکوک سرش را تکان داد و صورتش قرمز شد: — هیوونگ! چرا من رو وسط می‌کشی؟

ات خندید و گفت: — حتماً. من حاضر ام مشاوره بدم.

هنگام رفتن، ناگون (یونگی) هل داد و یک تکه کاغذ کوچک روی دست بزلری گذاشت: — این شماره‌ی منه. اگه خواستی اون گردنبد رو واقعاً بسازی، من اولین مشتریتم.

ات ایستاد و دید که آنها به سمت آسانسور می‌روند و می‌خندند. او دستش را روی جعبه گذاشت و لبخند زد.
دیدگاه ها (۰)

بچه ها اسم و پروف تغییر کرد من همون HV همون که تو بیوش زده ب...

این متنو کپی کن و اسمتو توش بنویس تا یه ارتش آرمی بزازی 🇮🇷do...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط