{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:31


درو بستنو به داخل حیاط رفتن.
موقع برگشت به بالا نگاه کرد.
با دیدن جونگکوک که داشت سیگار می‌کشید و بهش زل زده بود کمی معذب شد.

فورا نگاهشو دزدید.
به همراه مادرش و جینا وارد خونه شدن.

جینا:من گشنمهه
_بیا عشقم..غذا درست کردم..کمک کن میزو بچینیم.
جینا هورایی گفت و به مادربزرگش کمک کرد.

دیار هم دست به کار شدو شروع کردن به چیدن میز.

اما فکرش درگیر بود.
اینکه چرا جونگکوک میخواست رایگان بهش بوکس یاد بده؟
یا اینکه جونگکوک مربی بوکس بود؟
یا شاید چون بلد بود می‌تونست یاد بده؟

با اومدن پدرش بی خیال افکارش شد.
رو میز نشستن و شروع کردن به خوردن.

اما یهو دوباره فکرش به سمت جونگکوک رفت.

الان داشت چی میخورد؟
اصن غذا داشت؟
ورزشم که کرده حتما خیلی گرسنشه.

دیگه نتونست طاقت بیاره.
یهو از رو صندلی بلند شد که میز صدا خورد و توجه همه بهش جلب شد.

_واا..چرا بلند شدی؟
دیار بدون گفتن حرفی به سمت کمدا رفت و یه ظرف از توش بیرون آورد.
اومد سر میزو یکی یکی غذاهارو داخلش چید.

باباش خواست کیمچی برداره که دیار فورا برداشتشو خالی کرد تو ظرف.
_یاااا..من کیمچی میخواستم

مامانش که قضیه رو انگار فهمیده بود مشتی به بازوی باباش زد.
_خب یچی دیگه بخورر

دیار بعد تموم کردن کارش در ظرفو بست و به بیرون رفت.
فورا از پله ها بالا رفت.
وقتی به در رسید جلوش توقف کردو به فکر فرو رفت.

داشت چیکار میکرد؟
مگه چه نسبتی داشتن؟
اگه مسخره‌اش میکرد چی؟
دیدگاه ها (۳۲)

Chapter:1Part:32ولی دیگه دیر شده بود. چون در باز شد. جونگکوک...

Chapter:1Part:33۱۸:۴۶بعد اینکه تمام حرفاشو رو برای مایا نوشت...

Chapter:1Part:30برای اثبات حرفش تصمیم گرفت یه لباس بلند به ر...

Chapter:1Part:29جونگکوک بعد خوردن آب به دیار نگاه کرد.یه بطر...

Chapter:1Part:8دیار با تعجب به مادرش نگاه کردو سرشو به معنی ...

Chapter:1Part:7دیار و جینا که داشتن می‌خندیدن به مامان نگاه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط