♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۷۴
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۷۴
هویون لبه پنجره ایستاده بود و از همانجا به جیمینی که توی حیاط زیر درختان روی صندلی نشسته چشم دوخته بود نفس عمیقی کشید و به نگاه کردنش ادامه داد جیمین با اون کت شلوار نقره رنگش و هودی سفیدی که دو دکمه اولش باز بودند یا موهای زردش که به مرتبی شانه و ژل زده شدند بودند، چهره جدی و متمرکز اش قلب آن دختر را ویران میکرد
مرد درحال حرف زدن با گوشی اش بود
با هر نگاهی که جیمین درحین حرف زدن با تلفن میکرد ، حسی شبیه به جوانه زدنِ گلهای بهاری در رگهای هویون میدوید. وقتی به چهره بینقص و جدی اش نگاه کرد هویون حس کرد تمام خستگیهای روز با دیدن خطِ فکِ استوار و کشیده اش با نگاهِ جذاب همسرش، دود شد و به هوا رفت. جیمین، با همان پوزخند که همیشه گوشه لبش داد ، سرش را بالا آورد و زنش را در پنجره دید چشم های آن دو زوج در هم گره خورد.
در آن لحظه، هویون با تمام وجود حس کرد که خانه .. نه یک مکان چهاردیواری، بلکه همین مردی ست که حالا در چند متری اونه
تماشای اون کرد که با صلابت و در عین حال با جدیت محض بهش نگاه میکرد، به هویون حسی از امنیتِ مطلق میداد حسی شبیه به پیدا کردنِ ساحل پس از یک طوفان سهمگین. قلبش با ریتمی از سرِ ذوق تپید و لبخندی ناخودآگاه بر لبانش نقش بست اون تماشاگرِ مردی بود که نهتنها همسرش، بلکه تمامِ معنایِ زیبایی در دنیایِ کوچکِ اون بود
جیمین نگاهش را از زنش گرفت،
باعث شد هویون هم از جلوی پنجره کنار بره جیمین به جونگ کوک که داشت به سمتش می آمد زل زد بلافاصله با فردی که پشته خط بود خداحافظی کرد : کارگاه لی من بعدن باهات تماس میگیرم خدانگهدار
خیلی زود تلفن را قطع کرد کتش را با یه دستش گرفت و کنی عقب برد
بعد از گذاشتن گوشی در جیبش به جونگ کوک که کنارش نشست رو کرد : کجا موندی باید زودتر بریم شرکت
جونگ کوک لیوان قهوه ای که با خودش آورده بود را جرعه ای نوشید با لحن صاف و آهسته لب زد : جیمین هویون رو راضی کردی برای جشن
جیمین جدی پلک زد، قهوه تلخ اش را مزه مزه کرد و دوباره سر جایش نهاد : هنوز باهاش صحبت نکردم
جونگ کوک آستین هایش را بالا زد و به طبیعت جلویش خیره شد : برو باهاش حرف بزن اگه راضی شد دخترا رو میبریم خرید تا واسه خودشون لباس انتخاب کنن
هویون لبه پنجره ایستاده بود و از همانجا به جیمینی که توی حیاط زیر درختان روی صندلی نشسته چشم دوخته بود نفس عمیقی کشید و به نگاه کردنش ادامه داد جیمین با اون کت شلوار نقره رنگش و هودی سفیدی که دو دکمه اولش باز بودند یا موهای زردش که به مرتبی شانه و ژل زده شدند بودند، چهره جدی و متمرکز اش قلب آن دختر را ویران میکرد
مرد درحال حرف زدن با گوشی اش بود
با هر نگاهی که جیمین درحین حرف زدن با تلفن میکرد ، حسی شبیه به جوانه زدنِ گلهای بهاری در رگهای هویون میدوید. وقتی به چهره بینقص و جدی اش نگاه کرد هویون حس کرد تمام خستگیهای روز با دیدن خطِ فکِ استوار و کشیده اش با نگاهِ جذاب همسرش، دود شد و به هوا رفت. جیمین، با همان پوزخند که همیشه گوشه لبش داد ، سرش را بالا آورد و زنش را در پنجره دید چشم های آن دو زوج در هم گره خورد.
در آن لحظه، هویون با تمام وجود حس کرد که خانه .. نه یک مکان چهاردیواری، بلکه همین مردی ست که حالا در چند متری اونه
تماشای اون کرد که با صلابت و در عین حال با جدیت محض بهش نگاه میکرد، به هویون حسی از امنیتِ مطلق میداد حسی شبیه به پیدا کردنِ ساحل پس از یک طوفان سهمگین. قلبش با ریتمی از سرِ ذوق تپید و لبخندی ناخودآگاه بر لبانش نقش بست اون تماشاگرِ مردی بود که نهتنها همسرش، بلکه تمامِ معنایِ زیبایی در دنیایِ کوچکِ اون بود
جیمین نگاهش را از زنش گرفت،
باعث شد هویون هم از جلوی پنجره کنار بره جیمین به جونگ کوک که داشت به سمتش می آمد زل زد بلافاصله با فردی که پشته خط بود خداحافظی کرد : کارگاه لی من بعدن باهات تماس میگیرم خدانگهدار
خیلی زود تلفن را قطع کرد کتش را با یه دستش گرفت و کنی عقب برد
بعد از گذاشتن گوشی در جیبش به جونگ کوک که کنارش نشست رو کرد : کجا موندی باید زودتر بریم شرکت
جونگ کوک لیوان قهوه ای که با خودش آورده بود را جرعه ای نوشید با لحن صاف و آهسته لب زد : جیمین هویون رو راضی کردی برای جشن
جیمین جدی پلک زد، قهوه تلخ اش را مزه مزه کرد و دوباره سر جایش نهاد : هنوز باهاش صحبت نکردم
جونگ کوک آستین هایش را بالا زد و به طبیعت جلویش خیره شد : برو باهاش حرف بزن اگه راضی شد دخترا رو میبریم خرید تا واسه خودشون لباس انتخاب کنن
- ۳.۱k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط