سلطنت بی رحم
سلطنت بی رحم
پارت ۶۱
آنائل صبح با خوشحالی بیدار شد با نبود شاهزاده مواجه شد
آنائل : انگار امروز خیلی زود رفته اما اشکالی نداره امشب براش خیلی خبر خوشی دارم
دست اش را گذاشت بر روی شکم اش و با خوشحالی با خود اش زمزمه کرد
آنائل : قراره بابات از وجودت باخبر بشه کوچولوم ولی الان باید برم لباسم را عوض کنم
به سمته اتاق لباس رفت و لباس آبی بلندی را پوشید
اسلاید ۲
و از اتاق خارج شد سره میزه صبحانه رفت اما شاهزاده جونکوک و آدریانو نبودن
ملکه آمد نشست و همه مشغول خوردن صبحانه شدن
ملکه: گابریلا میدونی که آدریانو قراره بره
گابریلا : آره میدونم
دانیلا : کجا قراره برن
ملکه : قراره برای یه کاری برای خیلی مدت زیاد بره لندن
آنائل شوکه شد و سریع گفت
آنائل : لندن آخه چرا
گابریلا : یه کاری پیش اومده و پادشاه تصمیم گرفته که آدریانو را برای مدت زیادی بفرسته لندن فردا صبح قراره بره
فلاویا : خدا میدونه تو اون شهر نفرین شده اون دشمن ها با برادر مهربان من چیکار خواهند کرد
آنائل : نفرین شده قصر شما هستش نه شهر شما خواهیم دید وقتی عالیجناب آدریانو برن کشوره ما چطوری برخورد خواهند کرد
آنائل مشغول خوردن صبحانه اش شد .
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
هوا تاریک شده بود و شاهزاده هنوز هم نیامده بوده آنائل اتاق اش را همراه با دانیلا و بریانا خیلی زیبا تزئین کرده بود دانیلا رویه تخت نشست و روبه آنائل کرد
دانیلا : وای آنائل امشب قراره چی به برادر بگی که این همه اتاق را تزیین کرده ای
آنائل : چیزه خیلی مهمی
بریانا : پس باید یکم خوشگل کنید
آنائل : آره فکره خوبیه
دانیلا : برویم لباس انتخاب کنیم
آنائل : برویم
به سمته اتاق لباس رفتن
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
آدریانو تو اتاق مطالعه اش مشغول بود که یهو در باز شد و فلاویا آمد داخل اتاق
آدریانو : چیزی شده
فلاویا : میدونم که از آنائل خوشت میاد
آدریانو : تو
فلاویا : انکار نکن اگه میخوای بهش برسی باید کاری رو که میگم بکنی
آدریانو: بیا بشین ...
به طرفه مبل اشاره کرد ...
پارت ۶۱
آنائل صبح با خوشحالی بیدار شد با نبود شاهزاده مواجه شد
آنائل : انگار امروز خیلی زود رفته اما اشکالی نداره امشب براش خیلی خبر خوشی دارم
دست اش را گذاشت بر روی شکم اش و با خوشحالی با خود اش زمزمه کرد
آنائل : قراره بابات از وجودت باخبر بشه کوچولوم ولی الان باید برم لباسم را عوض کنم
به سمته اتاق لباس رفت و لباس آبی بلندی را پوشید
اسلاید ۲
و از اتاق خارج شد سره میزه صبحانه رفت اما شاهزاده جونکوک و آدریانو نبودن
ملکه آمد نشست و همه مشغول خوردن صبحانه شدن
ملکه: گابریلا میدونی که آدریانو قراره بره
گابریلا : آره میدونم
دانیلا : کجا قراره برن
ملکه : قراره برای یه کاری برای خیلی مدت زیاد بره لندن
آنائل شوکه شد و سریع گفت
آنائل : لندن آخه چرا
گابریلا : یه کاری پیش اومده و پادشاه تصمیم گرفته که آدریانو را برای مدت زیادی بفرسته لندن فردا صبح قراره بره
فلاویا : خدا میدونه تو اون شهر نفرین شده اون دشمن ها با برادر مهربان من چیکار خواهند کرد
آنائل : نفرین شده قصر شما هستش نه شهر شما خواهیم دید وقتی عالیجناب آدریانو برن کشوره ما چطوری برخورد خواهند کرد
آنائل مشغول خوردن صبحانه اش شد .
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
هوا تاریک شده بود و شاهزاده هنوز هم نیامده بوده آنائل اتاق اش را همراه با دانیلا و بریانا خیلی زیبا تزئین کرده بود دانیلا رویه تخت نشست و روبه آنائل کرد
دانیلا : وای آنائل امشب قراره چی به برادر بگی که این همه اتاق را تزیین کرده ای
آنائل : چیزه خیلی مهمی
بریانا : پس باید یکم خوشگل کنید
آنائل : آره فکره خوبیه
دانیلا : برویم لباس انتخاب کنیم
آنائل : برویم
به سمته اتاق لباس رفتن
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
آدریانو تو اتاق مطالعه اش مشغول بود که یهو در باز شد و فلاویا آمد داخل اتاق
آدریانو : چیزی شده
فلاویا : میدونم که از آنائل خوشت میاد
آدریانو : تو
فلاویا : انکار نکن اگه میخوای بهش برسی باید کاری رو که میگم بکنی
آدریانو: بیا بشین ...
به طرفه مبل اشاره کرد ...
- ۱۰.۰k
- ۲۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط