{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

DARK WORLD part

🌖DARK WORLD{ part ۵۶ }🌔


×خواستم از اولین پله برم بالا
اما با برخورد دستی دور کمرم به
عقب کشیده شدم

× ولم‌کن..

- کرم داری منو اذیت می‌کنی...

× شای....

× با صدای داد لنا و شکستن شیشه ...
نگاهم به کوک دادم
توی اون تاریکی فقدر صورت متعجب کوک
دیده میشد...

× کوک با شتاب به سمت اتاق لنا رفت ...
با دو پشت سر کوک حرکت کردم...

به اتاق لنا رسیدیم..
کوک درو باز کرد...

من بیرون از اتاق بودم ...
همه جمع شده بودن ...

کالیرا... ته... مامان کوک... اهیون... خدمتکار ها... اجوما... جیمین

همه با ترس به در باز شده اتاق لنا نگاه میکردن... با ترس وارد اتاق شدم
با صحنه ای که دیدم اشکام شروع به ریختن کرد...

شیشه اتاق لنا شکسته بود و از سرش خون میومدد...

× ( گریه) لناااا..

& اخخخ

- ( از پنجره دور میشه) لعنت بهشوننننن

® کوک چه اتفاق...لنا..

مامان کوک: لنا... سرت...

& اخ می‌سوزه...

× با اشک هایی که تمومی نداشت به سمت لنا رفتم و با دستمالی سرشو پاک کردم...
ولی هنوزم خون میومد...

× با گریه از روی تخت بلند شدم
پام به بالشتی که روی زمین افتاده بود
گیر کرد... برای حفظ تعادلم به عقب رفتم
که با برخورد چیز تیزی داخل پام سرجام خشکم زد...

با داد کوک سرمو آوردم بالا...

- اتتت تکون نخور... تکون نخور...
وایسا ...

× به سمتم اومد و براید استایل بغلم کرد...
و روی تختم گذاشت...

× لن.. لنا رو ببرید بیمارستان ( گریه و داد)

- آروم باش


× صدای کوک آروم بود ولی معلوم بود خیلی
اعصابنیه... طوری که رگ ها گردنش بیرون زده بود...
نگاهم به جایی که پام روش رفته بود انداختم ...
شیشه ...
کلی خورده شیشه...
خون های پام کف اتاق لنا رو قرمز کرده بود...
شدید می‌سوخت... ولی توی این موقعیت سکوت کردم ..

® من لنا رو میبرم...

- سریع باش ماهم میایم...

- کالیرا برای ات یک دست لباس بیار سریع...

× ته لنا رو برد همه بیرون از اتاق بودن... و منو کوک فقدر داخل اتاق بودیم...

¥ داداش آوردم...

- کمک ات کن تنش کنه... باید بریم سریع باش...( داد)

× کالیرا لباسم رو تنم کرد کوک براید استایل بغلم کرد... و منو به سمت ماشین برد‌..

× کوک با سرعت به سمت بیمارستان حرکت می‌کرد...

من فقدر گریه میکردم .. از درد پام از سر لنا
که با عربده کوک ساکت شدم ...

- خفه شو آنقدر گریه نکن...

× ولی گریه هام اوج گرفت...

× به بیمارستان رسیدیم ... بدون توجه به خورده شیشه هایی که داخل پام بود از ماشین پیاده شدم و با دو به سمت بیمارستان دویدم ...

با صدای تهونگ به سمتش چرخیدم ...

× ته ... ل.. لنا کجاست...

® آروم باش دارند سرشو بخیه میزنند...

- ات.. ( داد)

® داداش آروم باش ...

- لنا چی شد ها...

® دارند سرشو بخیه می‌زند...

× کوک با سرعت به سمت اتاق لنا رفت و من هنوز همونجا وایستاده بودم ...

® ات بیا بشین...

× با کمک تهیونگ روی صندلی نشستم ...

سرمو با دستم گرفته بودم و گریه میکردم...

× با صدای آشنایی برگشتم اون...

ادامه دارد....🌔


داریم به پایان رمان نزدیک میشیم .. فقدر می‌خوام حمایت کنید 👑 🎀

شرط ها :

بازنشر بالای ۶۵
فالو ۱۴
لایک بالا 🥹💪
دیدگاه ها (۱۰۹)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط