رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۵۴ }🌔
- نه لنا.. فکر نمیکنی دایی عزیزت بیشتر
شبیشه...
& عععع داییی.. نه من قهرمانم...
× لنا تو دایی ابر قهرمان داری ... که خیلی دوستت داره بعد میگه نه... واقعا که..
& دایی من همیشه قوی هستش مگه نه دایی...
× نگاهم به کوک دادم ... گوشیش روی میز
گذاشت و از روی مبل بلند شد...
به سمت تخت اومد و
لنا رو با یک دست از روی تخت بلند کرد...
خودش به جای لنا خوابید
و لنا رو روی شکمش گذاشت...
- البته ... من ابر قهرمان دو نفرم...
& چییی...
کی به جز من برای تو عزیزه .. ( اخم کیوت)
- ( سرشو به سمت ات میچرخونه )
- واقعا میخوای بدونی...
& اوهوم
- ( سر ات رو تکون میده) این بچه..
× ببینم بچه با من بودی!..
& واووووو... از اون جایی که
عاشق ات هستم عیبی نداره...
- لنا باید بخوابی صبح کلاس داری ...
& باشه ( خودشو وصت ات و کوک جا میده)
شب بخیر...
-× شب بخیر..
× به سمت دیگه تخت چرخیدم... چشمامو بستم تا بتونم بخوابم .. ولی نمیشد...
انگار از هر شب دیگه ای سر حال تر بودم...
تشنم بود... گشنم بود.. وای دارم دیونه میشم...
از روی تخت بلند شدم تا برم آبی بخورم...
ولی میدونستم این تایم کل عمارت
چراغ هاش خاموشه...
پس به سمت کوک رفتم...
خواب خواب بود...
× تکونش بدم... نه اگه بیدار بشه سرم داد بزنه چی...
- من کی سرت داد زدم
× کی نز.... تو بیداری؟
- نه تو خواب دارم باهات حرف میزنم...
× میشه بریم تا آشپز خونه...
- نه... میترسی
× کی گفته من میترسم... الان خودم میرم..
در اتاق رو باز کردم که با سیاهی متلق مواجه شدم...
حداقل یک لامپ روشن بزارید...
به هر روشی که بود از اتاق خارج شدم...
از پله ها یکی یکی پایین میومدم که به آخرین پله رسیدم...
با دیدن تاریکی عمارت آب دهنم رو قورت دادم ... تاریک بود... ساکت بود ... با ترس به سمت آشپزخونه رفتم...
قوطی آب رو برداشتم و همشو یک جا خوردم...
× چرا حس میکنم یک چیزی پشتمه...
نکنه جنه....
با دو به سمت پله ها رفتم... همین که قدم اول رو برداشتم دستی روی شونم نشست...
× ( جیغغغغغغ)
از ته دلم جیغی انداختم که دستی مانع داد من شد...
× اشکام شروع به ریختن کرد...
صورت اون فرد توی اون تاریکی دیده نمیشد
آخه چرا..
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 🥹
شرط ها:
لایک ها بالا
بازنشر بالای ۶۵
فاالو ۱۳
😍💖
- نه لنا.. فکر نمیکنی دایی عزیزت بیشتر
شبیشه...
& عععع داییی.. نه من قهرمانم...
× لنا تو دایی ابر قهرمان داری ... که خیلی دوستت داره بعد میگه نه... واقعا که..
& دایی من همیشه قوی هستش مگه نه دایی...
× نگاهم به کوک دادم ... گوشیش روی میز
گذاشت و از روی مبل بلند شد...
به سمت تخت اومد و
لنا رو با یک دست از روی تخت بلند کرد...
خودش به جای لنا خوابید
و لنا رو روی شکمش گذاشت...
- البته ... من ابر قهرمان دو نفرم...
& چییی...
کی به جز من برای تو عزیزه .. ( اخم کیوت)
- ( سرشو به سمت ات میچرخونه )
- واقعا میخوای بدونی...
& اوهوم
- ( سر ات رو تکون میده) این بچه..
× ببینم بچه با من بودی!..
& واووووو... از اون جایی که
عاشق ات هستم عیبی نداره...
- لنا باید بخوابی صبح کلاس داری ...
& باشه ( خودشو وصت ات و کوک جا میده)
شب بخیر...
-× شب بخیر..
× به سمت دیگه تخت چرخیدم... چشمامو بستم تا بتونم بخوابم .. ولی نمیشد...
انگار از هر شب دیگه ای سر حال تر بودم...
تشنم بود... گشنم بود.. وای دارم دیونه میشم...
از روی تخت بلند شدم تا برم آبی بخورم...
ولی میدونستم این تایم کل عمارت
چراغ هاش خاموشه...
پس به سمت کوک رفتم...
خواب خواب بود...
× تکونش بدم... نه اگه بیدار بشه سرم داد بزنه چی...
- من کی سرت داد زدم
× کی نز.... تو بیداری؟
- نه تو خواب دارم باهات حرف میزنم...
× میشه بریم تا آشپز خونه...
- نه... میترسی
× کی گفته من میترسم... الان خودم میرم..
در اتاق رو باز کردم که با سیاهی متلق مواجه شدم...
حداقل یک لامپ روشن بزارید...
به هر روشی که بود از اتاق خارج شدم...
از پله ها یکی یکی پایین میومدم که به آخرین پله رسیدم...
با دیدن تاریکی عمارت آب دهنم رو قورت دادم ... تاریک بود... ساکت بود ... با ترس به سمت آشپزخونه رفتم...
قوطی آب رو برداشتم و همشو یک جا خوردم...
× چرا حس میکنم یک چیزی پشتمه...
نکنه جنه....
با دو به سمت پله ها رفتم... همین که قدم اول رو برداشتم دستی روی شونم نشست...
× ( جیغغغغغغ)
از ته دلم جیغی انداختم که دستی مانع داد من شد...
× اشکام شروع به ریختن کرد...
صورت اون فرد توی اون تاریکی دیده نمیشد
آخه چرا..
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 🥹
شرط ها:
لایک ها بالا
بازنشر بالای ۶۵
فاالو ۱۳
😍💖
- ۹۸.۵k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط