پارت فصل منه گناهکار
پارت 7 فصل 2 منه گناهکار
ا/ت : ولم کن تو فقط منو بزار پایین ببین چیکارت میکنم
شوگا : مثلا میخوای چیکار کنی؟
ا/ت : تو منو بزار زمین ببین چیکارت میکنم
گزاشتمش زمین و سریع دوییدم سمت درو قفلش کردم کیلیدو گزاشتم تو جیبم اومد سمتم
ا/ت : اون کیلیدو بده
شوگا : نمیدم
دستشو گرفت و انداختمش رو صندلی خواست پاشه که سریع طنابو برداشتمو دوباره نشوندمش اول شروع کردم به بستن دستاش ولی مگه میزاشت آخرش سفت دستاشو گرفتم و بستمشون بعدم شروع کردم به بستن پاهاش چون دستاش بسته بود بستن پاهاش راحت بود هر چند نمیزاشت ولی بازم راحت تر بود وقتی محکم بستمش یه چسب برداشتم یکم ازش کندم و چسبوندم به دهنش با نفرت بهم نگاه میکرد انگار میخواست خفم کنه
شوگا : تا شب همینجوری میمونی شب میری نگهبانی
اینو که گفتم اعصبانی تر شد اینو از چشماش میشد خوند
شوگا : چیه اونطوری نگام نکن
اما بازم همونطوری نگام میکرد راهمو کشیدم سمت در و داشتم میرفتم بیرون که صدای صندلی میومد برگشتم سمتش داشت تقلا میکرد
شوگا : تقلا نکن میوفتی اونوقت کسی نیست بلندت کنه
بعدم رفتم بیرون چقدر حال میده حرصش بدم رفت تا به کارام برسم
* فلش بک به 12 شب *
شوگا ویو
دیگه ولش شده بود برم بازش کنم بیاد نگهبانی رفتم سمت اتاق و درشو باز کردم بیدار بود داشت به زمین نگاه میکرد وقتی فهمید من اومدم نگاهشو داد به من
شوگا : باید بری سر شیفتت
رفتم و دست و پاهاشو باز کردم
شوگا : پاشو
خواست بلند شه ولی تا بلند شد افتاد فکر کنم پاهاش بی حس شده
شوگا : یکم دیگه بیا جلوی در فهمیدی؟
سرشو تکون داد رفتم بیرون از اتاق
ا/ت ویو
وقتی منو توی اون اتاق زندانی کرد خیلی ا عصبی شدم ولی بعدش آروم شدم تا شب خبری نبود منتظر بودم که اومدش دستو پاهامو باز کرد و گفت که پاشم تا خواستم پاشم افتادم زمین پاهام هیچ حسی نداشتن فکر کنم فهمید چون گفتش که منتظرمه برم سمت در ورودی زانو هامو تو بغلم گرفتم و پاهامو ماساژ دادم بعد از یه ربع خوب شد ولی هنوزم درست نمیتونستم راه برم ولی رفتم سمت در ورودی اونجا بود دیدمش رفتم سمتش و روبروش وایسادم
شوگا : امشبو باید تا صبح بیدار بمونی و مواظب باشی کسی نیاد
سرمو به معنی باشه تکون دادم
شوگا : خوبه
رفتش بالا آخیش قبلا خیلی زیاد تا صبح بیدار موندم برای ماموریتام باید بیدار میموندم برای همین عادتم بود چند نفر دیگه هم بودن 2 تا مرد یکیشون تقریبا سنش زیاد بود ولی اون یکی بهش میخورد همسن من باشه اومد سمتم و یه چیزی دستش بود اسلحه بود
پسره : بگیرش لازمت میشه
اسلحه رو ازش گرفتم
ا/ت : ممنونم
یه صندلی اون بعل بود رفتم روی اون نشستم هنوزم پاهام کامل جون نگرفته بود یکم ماساژش دادم یکم که خوب شد پاشدم و وایسادم
.............
3 ساعت گذشته یکم گشتم اینجاها و اون نگهبانه که سنش یکم بالا بود رفت یکم استراحت کنه منو این پسره موندیم من جلوتر یه طرف دیگه وایساده بودم یه لحظه احساس کردم یکی بغلم وایساده برگشتم اون پسره بود
پسره : سلام
ا/ت : سلام
پسره : میخوام باهات آشنا بشم
دستشو جلوم گرفت
پسره : من جان هستم
بهش دست دادم
ا/ت : منم ا/ت هستم خوشبختم
جان : شنیدم رئیس بخاطر اینکه فرار کردی تنبیهت کرده
ا/ت : آره ولی مهم نیست من عادت دارم
جان : یعنی چی
ا/ت : من یه پلیسم برای همین برام طبیعیه که تا صبح بیدار باشم
جان : واقعا میگی؟
ا/ت: آره
جان : من از بچگی تا حالا اینجا زندگی میکنم تا حالا بیرون نرفتم نمیدونم بیرون چجوریه فقط جلوی این در وایمیسم و از پشت در حیاط بیرون و نگاه میکنم
ا/ت : چرا نمیری بیرون؟
جان : چون رئیس نمیزاره
شوگا ویو
شب بیدار شدم خواستم آب بخورم که چشمم خورد به پنجره گفتم برم یه نگاهی بندازم رفتم سمتش و دیدم که ا/تو جان دارن با هم حرف میزنن یعنی دارن چی میگن کنجکاو شدم
امیدوارم خوشتون بیاد 🤍☁
خوشحال میشم لایک کنید و کامنت بزارید 🫂☁
درخواستی دارید بگید (◍•ᴗ•◍)🤍☁
ا/ت : ولم کن تو فقط منو بزار پایین ببین چیکارت میکنم
شوگا : مثلا میخوای چیکار کنی؟
ا/ت : تو منو بزار زمین ببین چیکارت میکنم
گزاشتمش زمین و سریع دوییدم سمت درو قفلش کردم کیلیدو گزاشتم تو جیبم اومد سمتم
ا/ت : اون کیلیدو بده
شوگا : نمیدم
دستشو گرفت و انداختمش رو صندلی خواست پاشه که سریع طنابو برداشتمو دوباره نشوندمش اول شروع کردم به بستن دستاش ولی مگه میزاشت آخرش سفت دستاشو گرفتم و بستمشون بعدم شروع کردم به بستن پاهاش چون دستاش بسته بود بستن پاهاش راحت بود هر چند نمیزاشت ولی بازم راحت تر بود وقتی محکم بستمش یه چسب برداشتم یکم ازش کندم و چسبوندم به دهنش با نفرت بهم نگاه میکرد انگار میخواست خفم کنه
شوگا : تا شب همینجوری میمونی شب میری نگهبانی
اینو که گفتم اعصبانی تر شد اینو از چشماش میشد خوند
شوگا : چیه اونطوری نگام نکن
اما بازم همونطوری نگام میکرد راهمو کشیدم سمت در و داشتم میرفتم بیرون که صدای صندلی میومد برگشتم سمتش داشت تقلا میکرد
شوگا : تقلا نکن میوفتی اونوقت کسی نیست بلندت کنه
بعدم رفتم بیرون چقدر حال میده حرصش بدم رفت تا به کارام برسم
* فلش بک به 12 شب *
شوگا ویو
دیگه ولش شده بود برم بازش کنم بیاد نگهبانی رفتم سمت اتاق و درشو باز کردم بیدار بود داشت به زمین نگاه میکرد وقتی فهمید من اومدم نگاهشو داد به من
شوگا : باید بری سر شیفتت
رفتم و دست و پاهاشو باز کردم
شوگا : پاشو
خواست بلند شه ولی تا بلند شد افتاد فکر کنم پاهاش بی حس شده
شوگا : یکم دیگه بیا جلوی در فهمیدی؟
سرشو تکون داد رفتم بیرون از اتاق
ا/ت ویو
وقتی منو توی اون اتاق زندانی کرد خیلی ا عصبی شدم ولی بعدش آروم شدم تا شب خبری نبود منتظر بودم که اومدش دستو پاهامو باز کرد و گفت که پاشم تا خواستم پاشم افتادم زمین پاهام هیچ حسی نداشتن فکر کنم فهمید چون گفتش که منتظرمه برم سمت در ورودی زانو هامو تو بغلم گرفتم و پاهامو ماساژ دادم بعد از یه ربع خوب شد ولی هنوزم درست نمیتونستم راه برم ولی رفتم سمت در ورودی اونجا بود دیدمش رفتم سمتش و روبروش وایسادم
شوگا : امشبو باید تا صبح بیدار بمونی و مواظب باشی کسی نیاد
سرمو به معنی باشه تکون دادم
شوگا : خوبه
رفتش بالا آخیش قبلا خیلی زیاد تا صبح بیدار موندم برای ماموریتام باید بیدار میموندم برای همین عادتم بود چند نفر دیگه هم بودن 2 تا مرد یکیشون تقریبا سنش زیاد بود ولی اون یکی بهش میخورد همسن من باشه اومد سمتم و یه چیزی دستش بود اسلحه بود
پسره : بگیرش لازمت میشه
اسلحه رو ازش گرفتم
ا/ت : ممنونم
یه صندلی اون بعل بود رفتم روی اون نشستم هنوزم پاهام کامل جون نگرفته بود یکم ماساژش دادم یکم که خوب شد پاشدم و وایسادم
.............
3 ساعت گذشته یکم گشتم اینجاها و اون نگهبانه که سنش یکم بالا بود رفت یکم استراحت کنه منو این پسره موندیم من جلوتر یه طرف دیگه وایساده بودم یه لحظه احساس کردم یکی بغلم وایساده برگشتم اون پسره بود
پسره : سلام
ا/ت : سلام
پسره : میخوام باهات آشنا بشم
دستشو جلوم گرفت
پسره : من جان هستم
بهش دست دادم
ا/ت : منم ا/ت هستم خوشبختم
جان : شنیدم رئیس بخاطر اینکه فرار کردی تنبیهت کرده
ا/ت : آره ولی مهم نیست من عادت دارم
جان : یعنی چی
ا/ت : من یه پلیسم برای همین برام طبیعیه که تا صبح بیدار باشم
جان : واقعا میگی؟
ا/ت: آره
جان : من از بچگی تا حالا اینجا زندگی میکنم تا حالا بیرون نرفتم نمیدونم بیرون چجوریه فقط جلوی این در وایمیسم و از پشت در حیاط بیرون و نگاه میکنم
ا/ت : چرا نمیری بیرون؟
جان : چون رئیس نمیزاره
شوگا ویو
شب بیدار شدم خواستم آب بخورم که چشمم خورد به پنجره گفتم برم یه نگاهی بندازم رفتم سمتش و دیدم که ا/تو جان دارن با هم حرف میزنن یعنی دارن چی میگن کنجکاو شدم
امیدوارم خوشتون بیاد 🤍☁
خوشحال میشم لایک کنید و کامنت بزارید 🫂☁
درخواستی دارید بگید (◍•ᴗ•◍)🤍☁
- ۳۵.۲k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط