"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۸
حس عجیبی بهش دست داد و کمی اخماش در هم رفت. خجالت زده بهش نگاه کرد و سپس چشماش به جونگکوک افتاد. انگاری صورتش قرمز شده بود. اخم غلیظی بین ابروهاش بود رگی که در کنار گردنش وجود داشت از همیشه برجسته تر به نظر میرسید.
_دهاتی بودن عار نیست...فقط نشون دادن تلاش و ابتکار واقعیه نه داشتن پدر پولدار...دیار دهاتی نیست..ولی اگرم بود برام فرقی نداشت...اگرم تو فکر میکنی دهاتیه طرز فکر خودته..آخرین بارت باشه کلمات کنایه آمیزت به گوشم میخوره.
جونگکوک اینارو گفت و هنوزم نگاهش روی اون زن بود و بنظر میومد خیلی عصبانیه و به تمام دارایی هاش بی احترامی شده.
فک قفل شده زن لباس قرمز از دورهم قابل تشخیص بود که با عصبانیت به مرد کنارش نگاه میکرد.
_یه چیز دیگه هم مونده برای گفتن..دیار نمیتونه حرف بزنه..اذیتش نمیکنید، سربه سرش نمیذارید و با کنایه های مسخرتون ناراحتش نمیکنید.
دیار وقتی این حرف رو از جونگکوک شنید خشکش زد و و از دیدن چهره پدرومادر جونگکوک میترسید. پس سرش رو پایین انداخت و چشماش رو محکم بست.
کمی طول کشید تا سکوت از بین بره. بنظر میومد همه شوکه شدن و اصلا انتظار این حرف رو نداشتن.
اما در آخر صدای مادر جونگکوک رو در کنارش شنید که گفت:هیچ فرقی نداره عزیزم..هیچ ایرادی نداره.
_البته که ایرادی نداره مامان..این یه خبر بود تا همتون آگاه شید.
کمی بعد دیار دست جونگکوک رو روی دستش احساس کرد که گرفتش و از جاش بلند شد. دیار هم همراهش بلند شد و با قدم های جونگکوک دنبالش رفت و به پله ها رسیدن.
پله ها پیچ در پیچ بودن و رنگ زیبایی داشتن و دیار در فکر بود. احساس میکرد خیلی بی ادبی کردن که اونجوری بدون حرفی از پذیرایی خارج شدن. نفس کلافهای کشید که نظر جونگکوک بهش جلب شد.
_حالت خوبه؟
دیار سری به معنی تایید تکون داد و متوجه شد به راهروهای طبقه بالا رسیدن. اونجا هم مثل طبقه پایین زیبا و خیره کننده بود و دیار با دیدن شیک بودن و زیبایی اونجا لبخندی زد.
کلی اتاق اونجا وجود داشت که درهای همشون مشابه همدیگه بودن. دیار فکر کرد اتاق جونگکوک توی همین طبقهاس و دست از راه رفتن برداشت. ولی بعد که جونگکوک دستش رو کشید و به طبقه جدید تری رفتن کنجکاو شد و جونگکوک رو همراهی کرد.
چندین پله رو طی کردن و وارد راهروی بزرگتر و شیکتری شدن که کاملا با طبقه قبلی که دیده بود فرق داشت.
دوتا اتاق با درهای مشکی توش قرار داشت و هیچ اتاق دیگهای تو اون طبقه نبود.
انگار اونجا همه چیز آرومتر از جاهای دیگه بود و جونگکوک به سمت یکی از درها رفت و بازش کرد.
_اینجا اتاقمه..برو تو
دیار نگاهی به جونگکوک کرد و سپس وارد اتاق شد. اتاق خیلی زیبایی بود و همچنین شیک. یک طرف اتاق کلا شیشه بود و ویوی جذابی داشت.
اما خیلی بهم ریخته بود و هر کدوم از لباسها گوشهای پرت شده بودن و چند شیشه بزرگ از ویسکی رو زمین دیده میشد که که یکیشون شکسته بود.
جونگکوک در طول راهی که وارد اتاقش شد کتش رو در آورد و درحالی که به دیار نگاه میکرد دکمه های لباسش رو باز کرد.
_من آدم بهم ریخته ای نیستم اشتباه نکن.. دلیل اینجوری بودن اتاق یه چیز دیگس..
دیار کمی از شوک در اومد و برگشت به سمت جونگکوک. با چشمای درشتش بهش نگاه کرد که حالا پیراهنش از بدنش جدا بود.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۸
حس عجیبی بهش دست داد و کمی اخماش در هم رفت. خجالت زده بهش نگاه کرد و سپس چشماش به جونگکوک افتاد. انگاری صورتش قرمز شده بود. اخم غلیظی بین ابروهاش بود رگی که در کنار گردنش وجود داشت از همیشه برجسته تر به نظر میرسید.
_دهاتی بودن عار نیست...فقط نشون دادن تلاش و ابتکار واقعیه نه داشتن پدر پولدار...دیار دهاتی نیست..ولی اگرم بود برام فرقی نداشت...اگرم تو فکر میکنی دهاتیه طرز فکر خودته..آخرین بارت باشه کلمات کنایه آمیزت به گوشم میخوره.
جونگکوک اینارو گفت و هنوزم نگاهش روی اون زن بود و بنظر میومد خیلی عصبانیه و به تمام دارایی هاش بی احترامی شده.
فک قفل شده زن لباس قرمز از دورهم قابل تشخیص بود که با عصبانیت به مرد کنارش نگاه میکرد.
_یه چیز دیگه هم مونده برای گفتن..دیار نمیتونه حرف بزنه..اذیتش نمیکنید، سربه سرش نمیذارید و با کنایه های مسخرتون ناراحتش نمیکنید.
دیار وقتی این حرف رو از جونگکوک شنید خشکش زد و و از دیدن چهره پدرومادر جونگکوک میترسید. پس سرش رو پایین انداخت و چشماش رو محکم بست.
کمی طول کشید تا سکوت از بین بره. بنظر میومد همه شوکه شدن و اصلا انتظار این حرف رو نداشتن.
اما در آخر صدای مادر جونگکوک رو در کنارش شنید که گفت:هیچ فرقی نداره عزیزم..هیچ ایرادی نداره.
_البته که ایرادی نداره مامان..این یه خبر بود تا همتون آگاه شید.
کمی بعد دیار دست جونگکوک رو روی دستش احساس کرد که گرفتش و از جاش بلند شد. دیار هم همراهش بلند شد و با قدم های جونگکوک دنبالش رفت و به پله ها رسیدن.
پله ها پیچ در پیچ بودن و رنگ زیبایی داشتن و دیار در فکر بود. احساس میکرد خیلی بی ادبی کردن که اونجوری بدون حرفی از پذیرایی خارج شدن. نفس کلافهای کشید که نظر جونگکوک بهش جلب شد.
_حالت خوبه؟
دیار سری به معنی تایید تکون داد و متوجه شد به راهروهای طبقه بالا رسیدن. اونجا هم مثل طبقه پایین زیبا و خیره کننده بود و دیار با دیدن شیک بودن و زیبایی اونجا لبخندی زد.
کلی اتاق اونجا وجود داشت که درهای همشون مشابه همدیگه بودن. دیار فکر کرد اتاق جونگکوک توی همین طبقهاس و دست از راه رفتن برداشت. ولی بعد که جونگکوک دستش رو کشید و به طبقه جدید تری رفتن کنجکاو شد و جونگکوک رو همراهی کرد.
چندین پله رو طی کردن و وارد راهروی بزرگتر و شیکتری شدن که کاملا با طبقه قبلی که دیده بود فرق داشت.
دوتا اتاق با درهای مشکی توش قرار داشت و هیچ اتاق دیگهای تو اون طبقه نبود.
انگار اونجا همه چیز آرومتر از جاهای دیگه بود و جونگکوک به سمت یکی از درها رفت و بازش کرد.
_اینجا اتاقمه..برو تو
دیار نگاهی به جونگکوک کرد و سپس وارد اتاق شد. اتاق خیلی زیبایی بود و همچنین شیک. یک طرف اتاق کلا شیشه بود و ویوی جذابی داشت.
اما خیلی بهم ریخته بود و هر کدوم از لباسها گوشهای پرت شده بودن و چند شیشه بزرگ از ویسکی رو زمین دیده میشد که که یکیشون شکسته بود.
جونگکوک در طول راهی که وارد اتاقش شد کتش رو در آورد و درحالی که به دیار نگاه میکرد دکمه های لباسش رو باز کرد.
_من آدم بهم ریخته ای نیستم اشتباه نکن.. دلیل اینجوری بودن اتاق یه چیز دیگس..
دیار کمی از شوک در اومد و برگشت به سمت جونگکوک. با چشمای درشتش بهش نگاه کرد که حالا پیراهنش از بدنش جدا بود.
- ۱.۸k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط