part
part 20
ته ویو : همه چیز برام عجیب بود چرا تهوین برگشته بود اونم امشب شبی که داوطلب های جانشین اینجان برادری که حتی چهره اش رو ندیده بودم الان اینجاست اونم با پدرم همه چیز برام گنگ بود اما میتونستم بفهمم که تهوین هم میتونه یه خطر برام باشه تهوین از من جدا شد و به سمت ا.ت رفت و کاملا مودبانه با هم صحبت کردند و بعد به سمت من برگشت اروم بهم گفت بعدا با هم صحبت میکنیم بهتره فعلا از مهمونی لذت ببریم
ته: دست ا.ت رو گرفتم و کنار میز پدربزرگم نشستیم پدرم و تهوین طوری دور بدربزرگم نشسته بودند که هیچکس دیگه حتی نزدیک میز هم نمیشد کم کم داشت حوصلم سر میرفت و کمی هم نگران بودم میتونستم حس کنم که پدرم داشت سعی میکرد تهوین رو به پدرم بزرگم به عنوان جانشین معرفی کنه اما چرا من این همه سال تلاش کرده ام نه نمیتونم بزارم انقدر راحت زحمت هام و به باد بدن
ا.ت ویو : پدر تهیونگ و تهوین خیلی به پدربزرگ ته نزدیک بودن و میتونستم از خوش و بششون بفهمم که دارن راجب جانشینی بحث میکنن اما انگار پدربزرگ ته نمیخواست حرف تهوین رو قبول کنه به تهیونگ که نگاه کردم دیدم کمی عصبیه اروم دستشو کشیدم و گفتم : بریم تو بالکن یکم هوا بخوریم
ته: بریم
و بعد دستشو گزلشت پشت کمرم و رفتیم سمت بالکننوشیدنی که تو دستم بود رو دادم به ته و گفتم تو خوبی؟
ته: اره چطور
ا.ت: دروغ نگو میتونم از چشمات ببینم
ته: خیل خب مچمو گرفتی تهوین و پدرم بد رفتن رو مخم
ته ویو : همه چیز برام عجیب بود چرا تهوین برگشته بود اونم امشب شبی که داوطلب های جانشین اینجان برادری که حتی چهره اش رو ندیده بودم الان اینجاست اونم با پدرم همه چیز برام گنگ بود اما میتونستم بفهمم که تهوین هم میتونه یه خطر برام باشه تهوین از من جدا شد و به سمت ا.ت رفت و کاملا مودبانه با هم صحبت کردند و بعد به سمت من برگشت اروم بهم گفت بعدا با هم صحبت میکنیم بهتره فعلا از مهمونی لذت ببریم
ته: دست ا.ت رو گرفتم و کنار میز پدربزرگم نشستیم پدرم و تهوین طوری دور بدربزرگم نشسته بودند که هیچکس دیگه حتی نزدیک میز هم نمیشد کم کم داشت حوصلم سر میرفت و کمی هم نگران بودم میتونستم حس کنم که پدرم داشت سعی میکرد تهوین رو به پدرم بزرگم به عنوان جانشین معرفی کنه اما چرا من این همه سال تلاش کرده ام نه نمیتونم بزارم انقدر راحت زحمت هام و به باد بدن
ا.ت ویو : پدر تهیونگ و تهوین خیلی به پدربزرگ ته نزدیک بودن و میتونستم از خوش و بششون بفهمم که دارن راجب جانشینی بحث میکنن اما انگار پدربزرگ ته نمیخواست حرف تهوین رو قبول کنه به تهیونگ که نگاه کردم دیدم کمی عصبیه اروم دستشو کشیدم و گفتم : بریم تو بالکن یکم هوا بخوریم
ته: بریم
و بعد دستشو گزلشت پشت کمرم و رفتیم سمت بالکننوشیدنی که تو دستم بود رو دادم به ته و گفتم تو خوبی؟
ته: اره چطور
ا.ت: دروغ نگو میتونم از چشمات ببینم
ته: خیل خب مچمو گرفتی تهوین و پدرم بد رفتن رو مخم
- ۵.۱k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط