.
.
سفرم به زمین زیادی طولانی شده بود، باید هرچه زودتر برمی گشتم به سیاره ی خودمون. کسی نمی دونست یه چیزی جدا از جاذبه ی زمین، منو این پایین نگه داشته. همکارای بابام مدام برام ایمیل می فرستادن که وقتم تموم شده اما من با هر ترفندی که بلد بودم وقت بیشتری برای ماموریتم درخواست می کردم. اما واقعیتش اینه که من ماموریتمو توی هفته ی اول تموم کرده بودم.
طبق قوانینمون دل بستن به تمام چیزهای زمینی ممنوع بود، برای همین به هرکی که می رفت زمین، چند بسته قرص، به عنوان قرص تقویتی می دادن. کسی نمی دونست که این قرص ها ضد احساسات هستن و برای همین همشون مثل احمق ها سر ساعت می خوردنش. غیر از امنیتی ها، فقط من کاربرد واقعی قرص هارو می دونستم، با این حال همشونو انداخته بودم سطل آشغال. نمی دونم اشتباهِ بدی بود یا خوب!
در روز دهمه ماهِ اول، توی لندن دیدمش. فکر می کردم زیباترین موجودات جهان روی سیاره ی ما زندگی می کنن اما با دیدن اون نظرم عوض شد. هیچ کجای کهکشان مثلش رو ندیده بودم. از همون اول وقتی دیدمش یه جوری شدم. نمی دونستم اسمش رو چی بذارم، بعدا فهمیدم زمینی ها بهش می گن عشق. ما باهم خیلی جاهارو گشتیم، اولین جایی که رفتیم کلیسای سنت پل بود. وقتی وارد تالار زمزمه شدیم، دوستش رو از دور دید. بهم گفت چند دقیقه همینجا صبر کنم تا برگردم. به دیوار تکیه دادم و راه رفتنش رو تماشا کردم. وقتی مطمعن شدم که ازم دور شده با خودم حرف می زدم و زیر لب قربون صدقش می رفتم. اون هم دقیقا طرفِ دیگه ی تالار به دیوار تکیه داده بود و با دوستش حرف می زد. بعد از این که دوستش رفت، با لبخند اومد سمتم. وقتی بهم رسید لبخندشو بزرگ کرد و گفت: "فکر نمی کردم انقدر احساساتی باشی!" تعجب کرده بودم چون گفت صدات میومد اون طرف! بعد فهمیدم کلیسای سنت پل، بخاطر گنبد بزرگش اگه کسی نزدیک دیوارِ راهروی این طرفیِ اتاق نجوا کلمه ای رو زمزمه کنه، آدم دیگه ای کنار دیوار، در راهروی اون طرفی صداشو می شنوه! من سرخ شده بودم و اون فقط لبخند می زد. دلم نمی خواست بفهمه...دوست نداشتم احساساتی بینمون رد و بدل شه چون می دونستم تا چند وقت دیگه باید برم. بعد از اون روز باهم خیلی جاهای دیگه رفتیم، آخرین دفعه ش پاریس بود. دستای همو گرفته بودیم و نزدیک رود سن قدم می زدیم. بستنی خوردیم و تقریبا یک ساعت با کشتی روی رودخانه ی سن گردش کردیم! پاریس شهر عشاق بود، برای همین تصمیم گرفته بودیم که اونجا بریم.
روزِ اولِ ماهِ هفتم بود که امنیتی ها یکی از مامورانشون رو فرستادن دنبال من. اگه کسی برنمی گشت، تمام اختیارات و قدرت هاشو ازش سلب می کردن. دیگه نمی تونستم وقتی چشمام بستس ببینمش، یا یه قسمتی از صداشو بدزدم تا همش گوش بدم یا وسایلایی که دوس داره رو بدون پول دادن از مغازه ها کش برم! حتی دیگه نمی تونستم با قدرت پیش بینیم توی شرط بندی های بزرگ برنده شم.
مامور امنیتی سه سوته پیدام کرد و باهام جلسه گذاشت تا تکلیفم رو روشن کنه. دلم برای سیاره ی خودم تنگ شده بود اما بهش گفتم نمی خوام برگردم، یه مشت کاغذ گذاشت جلوم و گفت اگه امضا کنی، دیگه فرازمینی نخواهی بود، گفت تمام قدرت هاتو می گیریم و عمرت رو مثل زمینی ها کم می کنیم. تاکید کرد دیگه اجازه ی برگشتن به سیاره رو نداری و اسمت از لیست هامون خط می خوره...اگه به مامور می گفتم از جاذبه ی زمین می شه فرار کرد اما از این یکی نمی شه، حسابی کفری می شد. پس دهنم رو بستم و فقط کاغذارو امضا کردم. برای شام برگشتم پیش معشوقم و بهش گفتم شغلم رو از دست دادم. ناراحت شد اما گفت باهم درستش می کنیم. نمی دونستم آدم ها کنار هم می تونن انقدر آرامش داشته باشن. چیزی که اون بالا اصلا پیدا نمی شد. من تصمیم گرفتم انسان بشم؛ چیزی که بودنش از فرازمینی بودن خیلی سخت تره...
#hadis
.
سفرم به زمین زیادی طولانی شده بود، باید هرچه زودتر برمی گشتم به سیاره ی خودمون. کسی نمی دونست یه چیزی جدا از جاذبه ی زمین، منو این پایین نگه داشته. همکارای بابام مدام برام ایمیل می فرستادن که وقتم تموم شده اما من با هر ترفندی که بلد بودم وقت بیشتری برای ماموریتم درخواست می کردم. اما واقعیتش اینه که من ماموریتمو توی هفته ی اول تموم کرده بودم.
طبق قوانینمون دل بستن به تمام چیزهای زمینی ممنوع بود، برای همین به هرکی که می رفت زمین، چند بسته قرص، به عنوان قرص تقویتی می دادن. کسی نمی دونست که این قرص ها ضد احساسات هستن و برای همین همشون مثل احمق ها سر ساعت می خوردنش. غیر از امنیتی ها، فقط من کاربرد واقعی قرص هارو می دونستم، با این حال همشونو انداخته بودم سطل آشغال. نمی دونم اشتباهِ بدی بود یا خوب!
در روز دهمه ماهِ اول، توی لندن دیدمش. فکر می کردم زیباترین موجودات جهان روی سیاره ی ما زندگی می کنن اما با دیدن اون نظرم عوض شد. هیچ کجای کهکشان مثلش رو ندیده بودم. از همون اول وقتی دیدمش یه جوری شدم. نمی دونستم اسمش رو چی بذارم، بعدا فهمیدم زمینی ها بهش می گن عشق. ما باهم خیلی جاهارو گشتیم، اولین جایی که رفتیم کلیسای سنت پل بود. وقتی وارد تالار زمزمه شدیم، دوستش رو از دور دید. بهم گفت چند دقیقه همینجا صبر کنم تا برگردم. به دیوار تکیه دادم و راه رفتنش رو تماشا کردم. وقتی مطمعن شدم که ازم دور شده با خودم حرف می زدم و زیر لب قربون صدقش می رفتم. اون هم دقیقا طرفِ دیگه ی تالار به دیوار تکیه داده بود و با دوستش حرف می زد. بعد از این که دوستش رفت، با لبخند اومد سمتم. وقتی بهم رسید لبخندشو بزرگ کرد و گفت: "فکر نمی کردم انقدر احساساتی باشی!" تعجب کرده بودم چون گفت صدات میومد اون طرف! بعد فهمیدم کلیسای سنت پل، بخاطر گنبد بزرگش اگه کسی نزدیک دیوارِ راهروی این طرفیِ اتاق نجوا کلمه ای رو زمزمه کنه، آدم دیگه ای کنار دیوار، در راهروی اون طرفی صداشو می شنوه! من سرخ شده بودم و اون فقط لبخند می زد. دلم نمی خواست بفهمه...دوست نداشتم احساساتی بینمون رد و بدل شه چون می دونستم تا چند وقت دیگه باید برم. بعد از اون روز باهم خیلی جاهای دیگه رفتیم، آخرین دفعه ش پاریس بود. دستای همو گرفته بودیم و نزدیک رود سن قدم می زدیم. بستنی خوردیم و تقریبا یک ساعت با کشتی روی رودخانه ی سن گردش کردیم! پاریس شهر عشاق بود، برای همین تصمیم گرفته بودیم که اونجا بریم.
روزِ اولِ ماهِ هفتم بود که امنیتی ها یکی از مامورانشون رو فرستادن دنبال من. اگه کسی برنمی گشت، تمام اختیارات و قدرت هاشو ازش سلب می کردن. دیگه نمی تونستم وقتی چشمام بستس ببینمش، یا یه قسمتی از صداشو بدزدم تا همش گوش بدم یا وسایلایی که دوس داره رو بدون پول دادن از مغازه ها کش برم! حتی دیگه نمی تونستم با قدرت پیش بینیم توی شرط بندی های بزرگ برنده شم.
مامور امنیتی سه سوته پیدام کرد و باهام جلسه گذاشت تا تکلیفم رو روشن کنه. دلم برای سیاره ی خودم تنگ شده بود اما بهش گفتم نمی خوام برگردم، یه مشت کاغذ گذاشت جلوم و گفت اگه امضا کنی، دیگه فرازمینی نخواهی بود، گفت تمام قدرت هاتو می گیریم و عمرت رو مثل زمینی ها کم می کنیم. تاکید کرد دیگه اجازه ی برگشتن به سیاره رو نداری و اسمت از لیست هامون خط می خوره...اگه به مامور می گفتم از جاذبه ی زمین می شه فرار کرد اما از این یکی نمی شه، حسابی کفری می شد. پس دهنم رو بستم و فقط کاغذارو امضا کردم. برای شام برگشتم پیش معشوقم و بهش گفتم شغلم رو از دست دادم. ناراحت شد اما گفت باهم درستش می کنیم. نمی دونستم آدم ها کنار هم می تونن انقدر آرامش داشته باشن. چیزی که اون بالا اصلا پیدا نمی شد. من تصمیم گرفتم انسان بشم؛ چیزی که بودنش از فرازمینی بودن خیلی سخت تره...
#hadis
.
- ۷.۱k
- ۱۴ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط