"من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری!"
"من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری!"
بیمارستان از مجروحین جنگی پر شده بود و حال یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت. وقتی که دکتر جراح این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل، من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم. مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود، به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری! ما برای این چادر داریم میرویم... چادرم در مشتش بود که شهید شد...
از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم ...
(خاطره ای از سرکار خانم فاطمه سادات موسوی، پرستار و جانباز دوران دفاع مقدس)
شادی روح شهدا صلوات...
بیمارستان از مجروحین جنگی پر شده بود و حال یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و خونریزی شدیدی داشت. وقتی که دکتر جراح این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل، من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم. مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود، به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری! ما برای این چادر داریم میرویم... چادرم در مشتش بود که شهید شد...
از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم ...
(خاطره ای از سرکار خانم فاطمه سادات موسوی، پرستار و جانباز دوران دفاع مقدس)
شادی روح شهدا صلوات...
- ۵۸۱
- ۲۴ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط