soled
soled
پارت ۲۴
لباشو نزدیک گردنت کرد که باعث شد از حال بری...😵
ویو جیمین :
بالاخره رسیدن ... چرا اینقدر دیر کردنن
جیمین : چرا اینقدر دیر کردید!!!!!!
بادیگاردا : ببخشید رئیس افراد مینهو دستومونو خوندن🤦🏻♀️
جیمین : حساب شما هارو بعداً میرسم
افراد جیمین دستای جیمینو باز کردن و جیمین با تمام توانش برای پیدا کردن تو می دوید تا اتاق رو پیدا کنه
اون عمارت فقط ۴۳ تا اتاق داشت!!!
یکی یکی شروع کرد به گشتن
همین طور که داشت میگشت از کنار اتاقی رد شد که صدایی رو شنید
....«نمیخواد گریه کنی دختر کوچولو »....
سریع به سمت در رفت و محکم اون رو باز کرد
و با صحنه ای که اون رو تو خیمه زده بود و و نوازش بار دستشو به بدنت میکشید مواجه شد تو سعی میکردی اون رو از خودت بلند کنی ولی فایده نداشت
جیمین نتونست تحمل کنه که با زنجیری که تو اتاق بود برداشت و زود رفت سمتش از گلوش گرفت و از رو تو باندش کرد و با اون زنجیر راه نفس کشیدنش رو گرفت و خفش کرد
جیمین : جرئت داری دوباره از این غلتا بکن....
نفسی راحت کشید که ناگهان تو رو یادش افتاد ....
جیمین : هوفف...وایسا....ا.ت!!!!
سریع برگشت سمتت و اومد سمتت و سعی کرد بیدارت کنه ولی تو حالت بدتر از این حرفا بود
دستی رو صورتت کشید و با بغض گفت : ببخشید ا.ت ... نتونستم به قولم عمل کنم و زد زیر گریه سریع اسکاشو پاک کرد و سریع رفت سمت خروجی
این مرد ... معلوم نبود چند نفر جلوش جون دادن و چند نفر رو شکنجه کرده ولی ... این دومین بار بود که برای کسی اشک میریخت .... اولین بار برای مرگ مادرش اینم دومین بار ولی این فرق داشت انگار زندگی کردن رو ازش گرفته بودن💔
با تمام توان به سمت ماشین میدوید....درحالی که افراد جیمین و افراد مینهو تو باغ اون عمارت درحال تیر اندازی بودن جیمین از وسط تمام این تیراندازی میدوید تا سریع تر تو رو برسونه خونه ولی ناگهان تیر یکی از افراد مینهو به بازوی جیمین برخورد کرد ولی جیمین بازهم میدوید تا بالاخره رسید به ماشین درشو باز کرد و تو رو توش قرار داد(منحرف نباشید توی ماشین قرار داد😁)
فورا به راننده گفت که بره سمت خونه
درحالی که سرتو رو رو پاش خوابونده بود که ی وقت یکی از تیر های افراد مینهو به تو نخوره یکی از دستاش رو هم رو ی بازوی سمت چپش گذاشته بود که داشت عین چی خون میومد
خوشحال بود که بالاخره تو رو از اون وضعیت نجات داده ولی از ی طرف هم ناراحت که تو رو تو اون وضعیت میبینه...
پارت ۲۴
لباشو نزدیک گردنت کرد که باعث شد از حال بری...😵
ویو جیمین :
بالاخره رسیدن ... چرا اینقدر دیر کردنن
جیمین : چرا اینقدر دیر کردید!!!!!!
بادیگاردا : ببخشید رئیس افراد مینهو دستومونو خوندن🤦🏻♀️
جیمین : حساب شما هارو بعداً میرسم
افراد جیمین دستای جیمینو باز کردن و جیمین با تمام توانش برای پیدا کردن تو می دوید تا اتاق رو پیدا کنه
اون عمارت فقط ۴۳ تا اتاق داشت!!!
یکی یکی شروع کرد به گشتن
همین طور که داشت میگشت از کنار اتاقی رد شد که صدایی رو شنید
....«نمیخواد گریه کنی دختر کوچولو »....
سریع به سمت در رفت و محکم اون رو باز کرد
و با صحنه ای که اون رو تو خیمه زده بود و و نوازش بار دستشو به بدنت میکشید مواجه شد تو سعی میکردی اون رو از خودت بلند کنی ولی فایده نداشت
جیمین نتونست تحمل کنه که با زنجیری که تو اتاق بود برداشت و زود رفت سمتش از گلوش گرفت و از رو تو باندش کرد و با اون زنجیر راه نفس کشیدنش رو گرفت و خفش کرد
جیمین : جرئت داری دوباره از این غلتا بکن....
نفسی راحت کشید که ناگهان تو رو یادش افتاد ....
جیمین : هوفف...وایسا....ا.ت!!!!
سریع برگشت سمتت و اومد سمتت و سعی کرد بیدارت کنه ولی تو حالت بدتر از این حرفا بود
دستی رو صورتت کشید و با بغض گفت : ببخشید ا.ت ... نتونستم به قولم عمل کنم و زد زیر گریه سریع اسکاشو پاک کرد و سریع رفت سمت خروجی
این مرد ... معلوم نبود چند نفر جلوش جون دادن و چند نفر رو شکنجه کرده ولی ... این دومین بار بود که برای کسی اشک میریخت .... اولین بار برای مرگ مادرش اینم دومین بار ولی این فرق داشت انگار زندگی کردن رو ازش گرفته بودن💔
با تمام توان به سمت ماشین میدوید....درحالی که افراد جیمین و افراد مینهو تو باغ اون عمارت درحال تیر اندازی بودن جیمین از وسط تمام این تیراندازی میدوید تا سریع تر تو رو برسونه خونه ولی ناگهان تیر یکی از افراد مینهو به بازوی جیمین برخورد کرد ولی جیمین بازهم میدوید تا بالاخره رسید به ماشین درشو باز کرد و تو رو توش قرار داد(منحرف نباشید توی ماشین قرار داد😁)
فورا به راننده گفت که بره سمت خونه
درحالی که سرتو رو رو پاش خوابونده بود که ی وقت یکی از تیر های افراد مینهو به تو نخوره یکی از دستاش رو هم رو ی بازوی سمت چپش گذاشته بود که داشت عین چی خون میومد
خوشحال بود که بالاخره تو رو از اون وضعیت نجات داده ولی از ی طرف هم ناراحت که تو رو تو اون وضعیت میبینه...
- ۱۰.۴k
- ۲۳ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط