Novel panleo
♡ #part¹⁴ ♡
『 mehrab 』
فرمانده نفس کلافه اش رو فوت کرد ، نگاه چرخوندم به مهشاد که با ناراحتی نگاهم میکرد
میدونستم خیلی ناراحتِ از این بابت و دلش نمیذاره که بیشتر از این ناراحت بشم
لبخند گوشهی لبم رو جا گرفت که سریع از اتاق بیرون زدم تا نفسی بگیرم نمیتونستم اینطوری تمرکز کنم ...
『 paniz 』
یه ۲۴ ساعته کامل تنها من رو توی اتاق حبس کرده بود هر چقدر هم سر و صدا کردن و صداش کردم دریغ از یه سر زدن
بدون هیچ امیدی نگاه به پنجره کردم تازه داشت غروب میکرد
با صدای باز شدن اتاق چشم چرخوندم که وارد شد
با پوزخندهی همیشگیش اومده بود پیشم
_مطمئن باش این کارت رو تلافی میکنم ، نمیذارم بی حساب بمونیم
با خنده روبروم وایستاد
رضا: خب چیکار کنم باهات
دندون رو هم ساییدم
_دیانا کو اون عوضی کوش
نچ نچی کرد و لب زد
رضا: دیانا خانم رو که ولم کردیم رفته اما تو
آروم دستبند رو از بین دستام خارج کرد و نوازش وار دست کشید رو مچ دستم
که با تندی دستم رو از دستش خارج کرد و بلند شدم
_ولم کن ببینم ...مثلا میخوای چه غلطی کنی هانن
ابرویی بالا انداخت
رضا: نچ ...تو هنوز اون گذشته و خاطراتمون رو فراموش نکردی
قدم به قدم نزدیکم شد و تارهای از موهام رو کنار زد
رضا: تو هنوز یادته ، حست مثل قبلاناست پیشی من
روانام اسیر حرفاش شده بود این چه عشقی بود که من داشتم با اینکه الان اسلحه داشتم و میتونستم به راحتی بکشمش چطور نمیتونستم
تک تک خاطرات تلخمون از ذهنم خطور میکرد و با هر کدومش دلم میخواست ادامه اش بدم اما نمیشد
اون من رو فریب داده بود با حیلهگر کاریاش، زندگی برام نذاشته حتی نمیتونستم بدون اون زندگی دیگه برای خودم تشکیل بودم
خشم ام به يکدفعه هجوم آورد سمتم که شونه اش رو گرفتم و کشیدم پایین و با یه حرکت زانو بالا آوردم و کوبیدم رو شکماش
چون انتظار نداشت با درد افتاد زمین وگرنه اون صد هیچ از من قوی تر بود سریع کفش های بلندم رو درآوردم
و از پله های عمارت پایین اومدم سمت در مخفی رفتم که فربد جلوم رو گرفت
کلافه اسلحه رو برداشتم ، طی حرکتی
از گردنش اش گرفتم و اسلحه گذاشتم رو سرش که رضا رسید
ایندفعه من بودم که پوزخنده زدم و اون با عصبانیت نگاهم میکرد برای جری تر کردنش با ناز لب زدم
_اگه نزاری برم دست راست قشنگ ات از بین میره
رضا: هیچ کاری نمیتونی کنی
نفسی دیگری کشیدم و نشونه سمت آدمش بردم که کنارش بود صاف تیر رو خالی کردم رو قلبش
شوکه نگاهم میکرد
رضا: تو نمیتونی انقدر بد باشی
حیرت زده لب زدم
_تو تبدیلام کردی به یه آدم بیانصاف
سری به نشونه باشه تکون داد
رضا: باشه فربد رو ول کن....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
『 mehrab 』
فرمانده نفس کلافه اش رو فوت کرد ، نگاه چرخوندم به مهشاد که با ناراحتی نگاهم میکرد
میدونستم خیلی ناراحتِ از این بابت و دلش نمیذاره که بیشتر از این ناراحت بشم
لبخند گوشهی لبم رو جا گرفت که سریع از اتاق بیرون زدم تا نفسی بگیرم نمیتونستم اینطوری تمرکز کنم ...
『 paniz 』
یه ۲۴ ساعته کامل تنها من رو توی اتاق حبس کرده بود هر چقدر هم سر و صدا کردن و صداش کردم دریغ از یه سر زدن
بدون هیچ امیدی نگاه به پنجره کردم تازه داشت غروب میکرد
با صدای باز شدن اتاق چشم چرخوندم که وارد شد
با پوزخندهی همیشگیش اومده بود پیشم
_مطمئن باش این کارت رو تلافی میکنم ، نمیذارم بی حساب بمونیم
با خنده روبروم وایستاد
رضا: خب چیکار کنم باهات
دندون رو هم ساییدم
_دیانا کو اون عوضی کوش
نچ نچی کرد و لب زد
رضا: دیانا خانم رو که ولم کردیم رفته اما تو
آروم دستبند رو از بین دستام خارج کرد و نوازش وار دست کشید رو مچ دستم
که با تندی دستم رو از دستش خارج کرد و بلند شدم
_ولم کن ببینم ...مثلا میخوای چه غلطی کنی هانن
ابرویی بالا انداخت
رضا: نچ ...تو هنوز اون گذشته و خاطراتمون رو فراموش نکردی
قدم به قدم نزدیکم شد و تارهای از موهام رو کنار زد
رضا: تو هنوز یادته ، حست مثل قبلاناست پیشی من
روانام اسیر حرفاش شده بود این چه عشقی بود که من داشتم با اینکه الان اسلحه داشتم و میتونستم به راحتی بکشمش چطور نمیتونستم
تک تک خاطرات تلخمون از ذهنم خطور میکرد و با هر کدومش دلم میخواست ادامه اش بدم اما نمیشد
اون من رو فریب داده بود با حیلهگر کاریاش، زندگی برام نذاشته حتی نمیتونستم بدون اون زندگی دیگه برای خودم تشکیل بودم
خشم ام به يکدفعه هجوم آورد سمتم که شونه اش رو گرفتم و کشیدم پایین و با یه حرکت زانو بالا آوردم و کوبیدم رو شکماش
چون انتظار نداشت با درد افتاد زمین وگرنه اون صد هیچ از من قوی تر بود سریع کفش های بلندم رو درآوردم
و از پله های عمارت پایین اومدم سمت در مخفی رفتم که فربد جلوم رو گرفت
کلافه اسلحه رو برداشتم ، طی حرکتی
از گردنش اش گرفتم و اسلحه گذاشتم رو سرش که رضا رسید
ایندفعه من بودم که پوزخنده زدم و اون با عصبانیت نگاهم میکرد برای جری تر کردنش با ناز لب زدم
_اگه نزاری برم دست راست قشنگ ات از بین میره
رضا: هیچ کاری نمیتونی کنی
نفسی دیگری کشیدم و نشونه سمت آدمش بردم که کنارش بود صاف تیر رو خالی کردم رو قلبش
شوکه نگاهم میکرد
رضا: تو نمیتونی انقدر بد باشی
حیرت زده لب زدم
_تو تبدیلام کردی به یه آدم بیانصاف
سری به نشونه باشه تکون داد
رضا: باشه فربد رو ول کن....
#panleo
#mehrashad
#ardiya
- ۱.۸k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط